🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت بیستویکم: زنی که فرار نمیکرد
الارا هنوز به انتهای خیابون نرسیده بود که صدای ترمز ماشینی پشت سرش پیچید.
شیشه پایین رفت.
جونگکوک بود.
— سوار شو.
الارا بدون اینکه نگاهش کنه، به راهش ادامه داد.
— فکر کردم ازم دور میمونی.
— نظرم عوض شد.
— چه بد. نظر من عوض نشده.
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. بارون موهاش رو خیس کرده بود، اما اهمیتی نمیداد.
— الارا، لطفاً.
همین یک کلمه باعث شد بایسته.
جونگکوک بهندرت خواهش میکرد. او عادت داشت دستور بده، تهدید کنه و هر چیزی رو که میخواست به دست بیاره.
اما حالا روبهروش ایستاده بود و برای اولین بار نمیدونست چطور باید نگهش داره.
الارا برگشت.
— اون عکس رو توضیح بده.
— دو هفته پیش پدرت باهام تماس گرفت. گفت میخواد ببینتم.
— و تو رفتی؟
— آره.
— چرا بهم نگفتی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون ازم خواست بهت نزدیک نشم.
الارا تلخ خندید.
— همه دربارهی زندگی من تصمیم میگیرن، جز خودم.
— من قبول نکردم.
— ولی حقیقت رو هم نگفتی.
جونگکوک نزدیکتر شد، اما این بار دستش رو به سمتش دراز نکرد.
— حق داری ازم متنفر باشی. ولی چیزی که بین ماست، دروغ نیست.
نگاه الارا برای لحظهای لرزید.
— مشکل اینه که نمیدونم کدوم قسمت از تو واقعیه.
جونگکوک آرام گفت:
— اون قسمتی که وقتی ازم دور میشی، نمیتونه به هیچچیز دیگهای فکر کنه.
فاصلهشون کمتر از یک قدم بود.
الارا میتونست بره. باید میرفت.
اما وقتی جونگکوک دستش رو بالا آورد و قبل از لمس صورتش مکث کرد، خودش انگشتهاش رو دور مچ او بست.
— اگه دوباره بهم دروغ بگی، این آخرین باره که منو میبینی.
جونگکوک پیشونیاش رو به پیشونی او تکیه داد.
— قبوله.
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرکت نکردن.
بعد تلفن الارا لرزید.
پیام از شمارهای ناشناس بود؛ همراه با یک فایل صوتی.
الارا پخشش کرد.
صدای پدرش در فضای بارونی پیچید:
«الارا، اگه این پیام رو میشنوی، یعنی جونگکوک حقیقت رو بهت نگفته. اون شب من ازش خواستم تو رو بکشه… و اون قبول کرد.»
الارا ناگهان از جونگکوک فاصله گرفت.
صورتش رنگ باخته بود.
— بگو دروغه.
جونگکوک به گوشی خیره شد.
— الارا…
— فقط همین یه کلمه رو بگو!
جونگکوک نتونست.
و سکوتش، از هر اعترافی دردناکتر بود.
الارا یک قدم عقب رفت.
— پس واقعاً قبول کردی؟
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد.
— آره. قبول کردم.
چشمهای الارا پر از اشک شد، اما اجازه نداد حتی یکی از اونها پایین بیاد.
جونگکوک ادامه داد:
— ولی وقتی فهمیدم چرا پدرت میخواد بمیری، همهچیز تغییر کرد.
الارا با صدایی لرزان پرسید:
— چرا باید منو میکشتن؟
جونگکوک به چشماش نگاه کرد.
— چون پدرت باور داشت تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری خودش رو نابود کنه.
مکث کرد.
— و الارا… اون امپراتوری هنوز وجود داره.
درست پشت درهای بستهی عمارت پدرت. 🖤
با اینکه شرطا رو کامل نکردین ولی باز پارت جدید گذاشتم ولی خیلی ازتون ناراحتم.
پارت بیستویکم: زنی که فرار نمیکرد
الارا هنوز به انتهای خیابون نرسیده بود که صدای ترمز ماشینی پشت سرش پیچید.
شیشه پایین رفت.
جونگکوک بود.
— سوار شو.
الارا بدون اینکه نگاهش کنه، به راهش ادامه داد.
— فکر کردم ازم دور میمونی.
— نظرم عوض شد.
— چه بد. نظر من عوض نشده.
جونگکوک ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. بارون موهاش رو خیس کرده بود، اما اهمیتی نمیداد.
— الارا، لطفاً.
همین یک کلمه باعث شد بایسته.
جونگکوک بهندرت خواهش میکرد. او عادت داشت دستور بده، تهدید کنه و هر چیزی رو که میخواست به دست بیاره.
اما حالا روبهروش ایستاده بود و برای اولین بار نمیدونست چطور باید نگهش داره.
الارا برگشت.
— اون عکس رو توضیح بده.
— دو هفته پیش پدرت باهام تماس گرفت. گفت میخواد ببینتم.
— و تو رفتی؟
— آره.
— چرا بهم نگفتی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون ازم خواست بهت نزدیک نشم.
الارا تلخ خندید.
— همه دربارهی زندگی من تصمیم میگیرن، جز خودم.
— من قبول نکردم.
— ولی حقیقت رو هم نگفتی.
جونگکوک نزدیکتر شد، اما این بار دستش رو به سمتش دراز نکرد.
— حق داری ازم متنفر باشی. ولی چیزی که بین ماست، دروغ نیست.
نگاه الارا برای لحظهای لرزید.
— مشکل اینه که نمیدونم کدوم قسمت از تو واقعیه.
جونگکوک آرام گفت:
— اون قسمتی که وقتی ازم دور میشی، نمیتونه به هیچچیز دیگهای فکر کنه.
فاصلهشون کمتر از یک قدم بود.
الارا میتونست بره. باید میرفت.
اما وقتی جونگکوک دستش رو بالا آورد و قبل از لمس صورتش مکث کرد، خودش انگشتهاش رو دور مچ او بست.
— اگه دوباره بهم دروغ بگی، این آخرین باره که منو میبینی.
جونگکوک پیشونیاش رو به پیشونی او تکیه داد.
— قبوله.
برای چند ثانیه، هیچکدوم حرکت نکردن.
بعد تلفن الارا لرزید.
پیام از شمارهای ناشناس بود؛ همراه با یک فایل صوتی.
الارا پخشش کرد.
صدای پدرش در فضای بارونی پیچید:
«الارا، اگه این پیام رو میشنوی، یعنی جونگکوک حقیقت رو بهت نگفته. اون شب من ازش خواستم تو رو بکشه… و اون قبول کرد.»
الارا ناگهان از جونگکوک فاصله گرفت.
صورتش رنگ باخته بود.
— بگو دروغه.
جونگکوک به گوشی خیره شد.
— الارا…
— فقط همین یه کلمه رو بگو!
جونگکوک نتونست.
و سکوتش، از هر اعترافی دردناکتر بود.
الارا یک قدم عقب رفت.
— پس واقعاً قبول کردی؟
جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد.
— آره. قبول کردم.
چشمهای الارا پر از اشک شد، اما اجازه نداد حتی یکی از اونها پایین بیاد.
جونگکوک ادامه داد:
— ولی وقتی فهمیدم چرا پدرت میخواد بمیری، همهچیز تغییر کرد.
الارا با صدایی لرزان پرسید:
— چرا باید منو میکشتن؟
جونگکوک به چشماش نگاه کرد.
— چون پدرت باور داشت تو تنها کسی هستی که میتونه امپراتوری خودش رو نابود کنه.
مکث کرد.
— و الارا… اون امپراتوری هنوز وجود داره.
درست پشت درهای بستهی عمارت پدرت. 🖤
با اینکه شرطا رو کامل نکردین ولی باز پارت جدید گذاشتم ولی خیلی ازتون ناراحتم.
- ۴۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط