P5
*ویو کوک*
از وقتی که ا.ت رفته خونه بهم ریختست و توی سوت و کوره و علاوه بر خونه خودمم سوت و کور و بهم ریخته شدم... هنوزم وقتی از سرکار برمیگردم انتظار دارم ا.ت در رو برام باز کنه و بهم خوش آمد و خسته نباشی بگه ... دیگه انگیزه ندارم برم خونه ، کسی اونجا منتظرم نیست. الان انگار توی اتاقم بمب ترکیده 😐 ا.ت قبل رفتن چند تا از وسایلاشو با خودش برد ولی چندتایی هنوز موندن . اگه اینطوری مدام وسایلش جلوی چشمم باشه ذهنم و روحم داغون میشه . فک کنم باید با گذشته خداحافظی کنم. عه این همون گوی شیشه ای بود که ا.ت برای تولدم بهم داد ... یه دختر داره توی بارون گریه میکنه و یه پسر هم پشتش وایساده و بالای سرش چتر گرفته تا دختره خیس نشه ولی خودش زیر بارونه... ا.ت میگفت تو همیشه حتی توی بدترین شرایط هم از پشت هوامو داشتی و کنارم بودی... یکی باارزش ترین وسایلمه ... یعنی بود.. الان باید بندازمش دور ... دلم نمیاد حیفه ... میزارم بالاتر از همشون بیرون کیسه زباله که اگه کسی خواست برش داره ... این نباید جلوی چشمم باشه. یه پارک همین نزدیکیا هست که سطل زبالشون بزرگه... ممکنه کسایی که توی پارکن برش دارن... همون پارکی که اولین بوسمون با ا.ت بود ... میدونم اشتباهه ولی دلم براش تنگ شده ... میخوام برای یک ثانیه اون حسی که بهم میداد رو تجربه بکنم... دیگه بسته... باید برم .
*ویو ا.ت*
کوکی داره کیسه زباله میزاره اونجا ... و یه چیزی دستشه ... اون گوی شیشه ای که بهش هدیه دادم.... باورم نمیشه ... من با دستای خودم ساعت ها و روز ها براش وقت گزاشتم... الان گریم میگیره ... میزاره بالای کیسه؟ ینی انقدر بی ارزش بود؟ ... نه بابا امکان نداره اون گوی همون باشه ... کوکی رفت . برم نگاه کنم...
اره ... خودشه ... همون گوی شیشه اییه (ا.ت آروم اون گوی رو برمیداره و کم کم بغضش میترکه و در حالی که بارون هم میباره گوی رو محکم بغل کرده و روی زانوهاش نشسته و گریه میکنه ولی ظاهرا تنها نیست . آسمون هم حالش بده . ا.ت تنها گریه نمیکنه ) جونگکوک... حتی اگه من دوست دختر خوبی نبودم... حتی اگه دروغ بود ... حتی اگه الکی بود... قلبم درد میکنه... درد قلبم این معنی رو نمیده که احساساتم بهت واقعی بود؟قلبم خیلی درد میکنه... انگار واقعا... قراره بمیرم... (ا.ت فهمید که دیگه قطره ای نوازشش نمیکنه . آروم سرشو بالا میاره و میبینه یکی براش چتر گرفته . تردید میکنه ولی آروم بر میگرده و میبینه کوک پشت سرشه ... کوک آروم چتر رو میبره جلوتر تا ا.ت خیس نشه )
کوک : ا.ت....
ادامه دارد...
این پارت یه نکته داشت اگه فهمیدین توی کامنتا بگین تا بفهمم چقدر زرنگین😄😁❤️
از وقتی که ا.ت رفته خونه بهم ریختست و توی سوت و کوره و علاوه بر خونه خودمم سوت و کور و بهم ریخته شدم... هنوزم وقتی از سرکار برمیگردم انتظار دارم ا.ت در رو برام باز کنه و بهم خوش آمد و خسته نباشی بگه ... دیگه انگیزه ندارم برم خونه ، کسی اونجا منتظرم نیست. الان انگار توی اتاقم بمب ترکیده 😐 ا.ت قبل رفتن چند تا از وسایلاشو با خودش برد ولی چندتایی هنوز موندن . اگه اینطوری مدام وسایلش جلوی چشمم باشه ذهنم و روحم داغون میشه . فک کنم باید با گذشته خداحافظی کنم. عه این همون گوی شیشه ای بود که ا.ت برای تولدم بهم داد ... یه دختر داره توی بارون گریه میکنه و یه پسر هم پشتش وایساده و بالای سرش چتر گرفته تا دختره خیس نشه ولی خودش زیر بارونه... ا.ت میگفت تو همیشه حتی توی بدترین شرایط هم از پشت هوامو داشتی و کنارم بودی... یکی باارزش ترین وسایلمه ... یعنی بود.. الان باید بندازمش دور ... دلم نمیاد حیفه ... میزارم بالاتر از همشون بیرون کیسه زباله که اگه کسی خواست برش داره ... این نباید جلوی چشمم باشه. یه پارک همین نزدیکیا هست که سطل زبالشون بزرگه... ممکنه کسایی که توی پارکن برش دارن... همون پارکی که اولین بوسمون با ا.ت بود ... میدونم اشتباهه ولی دلم براش تنگ شده ... میخوام برای یک ثانیه اون حسی که بهم میداد رو تجربه بکنم... دیگه بسته... باید برم .
*ویو ا.ت*
کوکی داره کیسه زباله میزاره اونجا ... و یه چیزی دستشه ... اون گوی شیشه ای که بهش هدیه دادم.... باورم نمیشه ... من با دستای خودم ساعت ها و روز ها براش وقت گزاشتم... الان گریم میگیره ... میزاره بالای کیسه؟ ینی انقدر بی ارزش بود؟ ... نه بابا امکان نداره اون گوی همون باشه ... کوکی رفت . برم نگاه کنم...
اره ... خودشه ... همون گوی شیشه اییه (ا.ت آروم اون گوی رو برمیداره و کم کم بغضش میترکه و در حالی که بارون هم میباره گوی رو محکم بغل کرده و روی زانوهاش نشسته و گریه میکنه ولی ظاهرا تنها نیست . آسمون هم حالش بده . ا.ت تنها گریه نمیکنه ) جونگکوک... حتی اگه من دوست دختر خوبی نبودم... حتی اگه دروغ بود ... حتی اگه الکی بود... قلبم درد میکنه... درد قلبم این معنی رو نمیده که احساساتم بهت واقعی بود؟قلبم خیلی درد میکنه... انگار واقعا... قراره بمیرم... (ا.ت فهمید که دیگه قطره ای نوازشش نمیکنه . آروم سرشو بالا میاره و میبینه یکی براش چتر گرفته . تردید میکنه ولی آروم بر میگرده و میبینه کوک پشت سرشه ... کوک آروم چتر رو میبره جلوتر تا ا.ت خیس نشه )
کوک : ا.ت....
ادامه دارد...
این پارت یه نکته داشت اگه فهمیدین توی کامنتا بگین تا بفهمم چقدر زرنگین😄😁❤️
- ۱۱.۷k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط