سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت ۲۷
ایزوکو نصفه شب از خواب بیدار شد دستشو دراز کرد ولی با جای خالی روبهرو شد نیم خیز شد و
🥦: کاچان
ولی تازه یادش اومد که کاتسوکی رفته برای همین دوباره دراز کشید و پتو رو کشید رو سرش و اشکش دراومد ولی کمکم خوابش بود با اینکه تو خواب گریه می کرد
۳ روز بعد
ایزوکو بعد از اینکه سفارش رو تحویل مشتری داد داشت برمی گشت مغازه وقتی رسید درجا خشکش زد چشماش طوری گشاد شده بودن که انگار الان بود که از حدقه بیرون بزنن حتی نمیتونست درست نفس بکشه چون جایی که قبلا خونه و مغازهش بود حالا تبدیل شده بود به یه خرابه همه چیز خراب شده بود گیاهها یه طرف وسایلها یه طرف همه چیز زیر اوار بود مغازهای که تنها یادگار مادرش بود حالا شده بود یه ویرونه ازش فقط یه خروار چوب و خاک مونده بود اشکای ایزوکو دونه دونه از چشماش پایین میومد دویید طرف مغازه ولی دیگه دیر شده بود
🥦: کار کی بود چرا چراااااا برااااای چیییی
👹: کار من بود
ایزوکو پشت کرد و با دن روبه رو شد که با اعصا راه میرفت و پوزخند داشت
🥦: دن ... تو ...چراااا این کارو کردی عوضییی
👹: دهنتو بند پسرهپست هر کاری که کردم حقته
^بنده: دلم میخواد با دستم خفش کنم مردیکهی $#^$&٪$$#🤬
🥦: مگه..مگه من چیکارت کردم هان چرا اینکار رو کردی 😢😢
👹: چیکار کردی ...چیکار کردی بخاطر تو بود که اون پسرهی عوضی بهم حمله کرد چون تو اغواش کردی تقصیر تو بود الان من نمیتونم درست راه برم اونم فقط بخاطر تو ایزوکو
🥦: اما من ..من کاری نکردم من مقصر نیستم چرا اخه منو اذیت میکنی
👹: خیلی مقصری حالا که حامیت پیشت نیست راحت تونستم انتقام بگیرم حالا هم که خونهای نداری بهتره گورتو گم کنی چون دفعه بعدی معلوم نیست چی میشه اون عزیزتم اینجا نیست که دوباره بخواد نجاتت بده حالا تنهایی ایزوکو تنهاااا هاهاهاها خب من فعلا میرم خوش باشی ایزووو
و دن همین طور که میخندید از ایزوکو دور شد
ایزوکو رو زانوهاش افتاد و اشکاش شدت پیدا کردن
🥦: هق... ما.ما..ن ...معذرت...میخوامممم منو...ببخشش...هق..من..من نتونستم...از .. اینجا... مراقبت...کنم..ببخشیدددد...هق... ... کاچانننن ...چرااا...رفتی....
کاچان...تروخدااا..برگردددد..تو..رو...خدااااا..هق...
^بنده: اخه پسرم😭
و ایزوکو همین جور به گریه کردن ادامه داد
________________________________________
پایان
وای نتم داره تموم میشههه نههه😭
پارت ۲۷
ایزوکو نصفه شب از خواب بیدار شد دستشو دراز کرد ولی با جای خالی روبهرو شد نیم خیز شد و
🥦: کاچان
ولی تازه یادش اومد که کاتسوکی رفته برای همین دوباره دراز کشید و پتو رو کشید رو سرش و اشکش دراومد ولی کمکم خوابش بود با اینکه تو خواب گریه می کرد
۳ روز بعد
ایزوکو بعد از اینکه سفارش رو تحویل مشتری داد داشت برمی گشت مغازه وقتی رسید درجا خشکش زد چشماش طوری گشاد شده بودن که انگار الان بود که از حدقه بیرون بزنن حتی نمیتونست درست نفس بکشه چون جایی که قبلا خونه و مغازهش بود حالا تبدیل شده بود به یه خرابه همه چیز خراب شده بود گیاهها یه طرف وسایلها یه طرف همه چیز زیر اوار بود مغازهای که تنها یادگار مادرش بود حالا شده بود یه ویرونه ازش فقط یه خروار چوب و خاک مونده بود اشکای ایزوکو دونه دونه از چشماش پایین میومد دویید طرف مغازه ولی دیگه دیر شده بود
🥦: کار کی بود چرا چراااااا برااااای چیییی
👹: کار من بود
ایزوکو پشت کرد و با دن روبه رو شد که با اعصا راه میرفت و پوزخند داشت
🥦: دن ... تو ...چراااا این کارو کردی عوضییی
👹: دهنتو بند پسرهپست هر کاری که کردم حقته
^بنده: دلم میخواد با دستم خفش کنم مردیکهی $#^$&٪$$#🤬
🥦: مگه..مگه من چیکارت کردم هان چرا اینکار رو کردی 😢😢
👹: چیکار کردی ...چیکار کردی بخاطر تو بود که اون پسرهی عوضی بهم حمله کرد چون تو اغواش کردی تقصیر تو بود الان من نمیتونم درست راه برم اونم فقط بخاطر تو ایزوکو
🥦: اما من ..من کاری نکردم من مقصر نیستم چرا اخه منو اذیت میکنی
👹: خیلی مقصری حالا که حامیت پیشت نیست راحت تونستم انتقام بگیرم حالا هم که خونهای نداری بهتره گورتو گم کنی چون دفعه بعدی معلوم نیست چی میشه اون عزیزتم اینجا نیست که دوباره بخواد نجاتت بده حالا تنهایی ایزوکو تنهاااا هاهاهاها خب من فعلا میرم خوش باشی ایزووو
و دن همین طور که میخندید از ایزوکو دور شد
ایزوکو رو زانوهاش افتاد و اشکاش شدت پیدا کردن
🥦: هق... ما.ما..ن ...معذرت...میخوامممم منو...ببخشش...هق..من..من نتونستم...از .. اینجا... مراقبت...کنم..ببخشیدددد...هق... ... کاچانننن ...چرااا...رفتی....
کاچان...تروخدااا..برگردددد..تو..رو...خدااااا..هق...
^بنده: اخه پسرم😭
و ایزوکو همین جور به گریه کردن ادامه داد
________________________________________
پایان
وای نتم داره تموم میشههه نههه😭
- ۲۶.۷k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط