رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤
پارت دوم
«بعضی آدمها از همان نگاه اول، زیادی کنجکاوت میکنند.»
صبح روز بعد، باران هنوز بند نیامده بود.
کوک با موهای بههمریخته از پلهها پایین آمد و قبل از اینکه حتی به میز صبحانه برسد، صدای نایک را شنید.
«بالاخره بیدار شدی؟»
کوک با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد.
«صبح بخیر به تو هم.»
نایک روزنامه را پایین آورد.
«ساعت ده و نیمه.»
«میدونم.»
«پس چرا هنوز لباس خوابت تنتـه؟»
کوک نشست.
«چون تصمیم گرفتم امروز آدم موفقی نباشم.»
نایک خندید.
«تصمیم قابل احترامی بود.»
کوک دستش را سمت فنجان چای برد.
همان لحظه چشمش به صندلی خالی روبهرو افتاد.
«دیشب اون دکتره اینجا بود؟»
نایک خیلی معمولی جواب داد:
«تهیونگ؟»
کوک سعی کرد بیتفاوت به نظر برسد.
«آره.»
«تا دیر وقت.»
«برای چی؟»
نایک روزنامه را دوباره باز کرد.
«کار.»
«چه کاری؟»
«کوک.»
«چی؟»
«صبحونه بخور.»
کوک اخم کرد.
«تو همیشه وقتی نمیخوای جواب بدی، میگی صبحونه بخور.»
«چون معمولاً جواب درست همینه.»
کوک زیر لب غر زد.
«خیلی مرموز شدی.»
نایک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«من؟»
«آره.»
«من از اول همین بودم.»
«نه. قبلاً فقط بداخلاق بودی.»
نایک خندید.
برای چند دقیقه همهچیز عادی بود.
تا اینکه صدای باز شدن در ورودی آمد.
کوک ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
همان مرد دیشب وارد سالن شد.
تهیونگ.
این بار هوا روشنتر بود و کوک برای اولین بار توانست صورتش را درست ببیند.
تهیونگ کت مشکی بلندی پوشیده بود و یک چتر کاملاً مشکی در دستش بود. موهایش کمی خیس شده بود و چند تار روی پیشانیاش افتاده بود.
نایک از جایش بلند شد.
«صبح بخیر.»
تهیونگ سر تکان داد.
«صبح بخیر.»
بعد نگاهش برای لحظهای روی کوک ماند.
کوک هم نگاهش کرد.
یک ثانیه.
دو ثانیه.
سه ثانیه.
کوک اولین کسی بود که نگاهش را دزدید.
«من... باید برم.»
نایک با تعجب نگاهش کرد.
«کجا؟»
«کار دارم.»
«تو امروز قرار بود نقاشی کنی.»
«همون.»
«پس چرا میری؟»
کوک از جا بلند شد.
«برای اینکه... نقاشیم بیرون از خونهست.»
نایک چند لحظه ساکت ماند.
«نقاشیت بیرون از خونهست؟»
کوک سریع گفت:
«آره.»
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک متوجه شد.
و همین باعث شد بیشتر حرصش بگیرد.
«چی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«هیچی.»
کوک چشمهایش را ریز کرد.
«پس چرا خندیدی؟»
«نخندیدم.»
«دیدم.»
«اشتباه دیدید.»
کوک چیزی نگفت.
نایک بین آن دو نگاه کرد.
و لبخند محوی گوشهٔ لبش نشست.
«فکر کنم شما دوتا قراره خیلی خوب با هم کنار بیاید.»
کوک و تهیونگ همزمان گفتند:
«نه.»
نایک زد زیر خنده.
و برای اولین بار آن صبح، کوک هم خندید.
---
آن روز، وقتی کوک از عمارت بیرون رفت، نمیدانست که تا چند ساعت دیگر دوباره تهیونگ را خواهد دید.
این بار...
جایی که اصلاً انتظارش را نداشت.
ادامه دارد....
پارت دوم
«بعضی آدمها از همان نگاه اول، زیادی کنجکاوت میکنند.»
صبح روز بعد، باران هنوز بند نیامده بود.
کوک با موهای بههمریخته از پلهها پایین آمد و قبل از اینکه حتی به میز صبحانه برسد، صدای نایک را شنید.
«بالاخره بیدار شدی؟»
کوک با چشمهای نیمهباز نگاهش کرد.
«صبح بخیر به تو هم.»
نایک روزنامه را پایین آورد.
«ساعت ده و نیمه.»
«میدونم.»
«پس چرا هنوز لباس خوابت تنتـه؟»
کوک نشست.
«چون تصمیم گرفتم امروز آدم موفقی نباشم.»
نایک خندید.
«تصمیم قابل احترامی بود.»
کوک دستش را سمت فنجان چای برد.
همان لحظه چشمش به صندلی خالی روبهرو افتاد.
«دیشب اون دکتره اینجا بود؟»
نایک خیلی معمولی جواب داد:
«تهیونگ؟»
کوک سعی کرد بیتفاوت به نظر برسد.
«آره.»
«تا دیر وقت.»
«برای چی؟»
نایک روزنامه را دوباره باز کرد.
«کار.»
«چه کاری؟»
«کوک.»
«چی؟»
«صبحونه بخور.»
کوک اخم کرد.
«تو همیشه وقتی نمیخوای جواب بدی، میگی صبحونه بخور.»
«چون معمولاً جواب درست همینه.»
کوک زیر لب غر زد.
«خیلی مرموز شدی.»
نایک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«من؟»
«آره.»
«من از اول همین بودم.»
«نه. قبلاً فقط بداخلاق بودی.»
نایک خندید.
برای چند دقیقه همهچیز عادی بود.
تا اینکه صدای باز شدن در ورودی آمد.
کوک ناخودآگاه سرش را بلند کرد.
همان مرد دیشب وارد سالن شد.
تهیونگ.
این بار هوا روشنتر بود و کوک برای اولین بار توانست صورتش را درست ببیند.
تهیونگ کت مشکی بلندی پوشیده بود و یک چتر کاملاً مشکی در دستش بود. موهایش کمی خیس شده بود و چند تار روی پیشانیاش افتاده بود.
نایک از جایش بلند شد.
«صبح بخیر.»
تهیونگ سر تکان داد.
«صبح بخیر.»
بعد نگاهش برای لحظهای روی کوک ماند.
کوک هم نگاهش کرد.
یک ثانیه.
دو ثانیه.
سه ثانیه.
کوک اولین کسی بود که نگاهش را دزدید.
«من... باید برم.»
نایک با تعجب نگاهش کرد.
«کجا؟»
«کار دارم.»
«تو امروز قرار بود نقاشی کنی.»
«همون.»
«پس چرا میری؟»
کوک از جا بلند شد.
«برای اینکه... نقاشیم بیرون از خونهست.»
نایک چند لحظه ساکت ماند.
«نقاشیت بیرون از خونهست؟»
کوک سریع گفت:
«آره.»
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک متوجه شد.
و همین باعث شد بیشتر حرصش بگیرد.
«چی؟»
تهیونگ آرام گفت:
«هیچی.»
کوک چشمهایش را ریز کرد.
«پس چرا خندیدی؟»
«نخندیدم.»
«دیدم.»
«اشتباه دیدید.»
کوک چیزی نگفت.
نایک بین آن دو نگاه کرد.
و لبخند محوی گوشهٔ لبش نشست.
«فکر کنم شما دوتا قراره خیلی خوب با هم کنار بیاید.»
کوک و تهیونگ همزمان گفتند:
«نه.»
نایک زد زیر خنده.
و برای اولین بار آن صبح، کوک هم خندید.
---
آن روز، وقتی کوک از عمارت بیرون رفت، نمیدانست که تا چند ساعت دیگر دوباره تهیونگ را خواهد دید.
این بار...
جایی که اصلاً انتظارش را نداشت.
ادامه دارد....
- ۱.۵k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط