من آشنای کویرم ، تو اهلِ بارانی

من آشنای کویرم ، تو اهلِ بارانی
چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی

مرا نگاه؛ که چشم از تو برنمی‌دارم
تو را نگاه؛ که از دیدنم گریزانی

من از غمِ تو غزل می‌سرایم و آن را
تو عاشقانه به گوشِ رقیب می‌خوانی

هزار باغ گل از دامنِ تو می‌روید
به هر کجا بروی باز در گلستانی

قیاسِ یک‌به‌یکِ شهر با تو آسان نیست
که بهتر از همگان است؟ تو بهتر از آنی

سجاد سامانی
دیدگاه ها (۱)

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌امباز به دنبال پریشانی‌امطاقت فرسودگ...

من آشنای کویرم، تو اهل بارانی چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی ؟ مرا نگاه ! که چشم از تو برنمی‌دا

ک .NHمن آشنای کویرم، تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت ...

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانےچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌...

.من آشنای کویرم، تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت نمید...

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانیچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌...

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانیچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌...

من آشنای کویرم،تو اهل بارانیچه کرده ام که مرا از خودت نمیدان...

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانیچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌...

من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانیچه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط