پیمان ناگفته دوک و پری(تک پارتی)
پادشاه آلبرتو، حاکم قلمرویی حاصلخیز، روزی برای شکار به جنگلهای انبوه اطراف کاخ خود رفت. او که از روزمرگیهای سلطنتی خسته بود، در پی آرامشی بود که تنها طبیعت میتوانست به او ببخشد.
در اعماق جنگل، جایی که نور خورشید به سختی از میان شاخ و برگ درختان کهنسال عبور میکرد، آلبرتو با منظرهای روبرو شد که نفسش را بند آورد. پریای با گیسوان طلایی چون نور خورشید و چشمانی به رنگ سبز زمردین، در میان گلهای وحشی میدرخشید. زیبایی او نه زمینی بود و نه قابل وصف با کلمات. پادشاه، که تا آن روز تنها در پیوند با ملکهها و اشرافزادگان اندیشیده بود، ناگهان دلباخته این موجود افسانهای شد. او که خود را «آلبرتو، پادشاه این سرزمین» معرفی کرد، با شگفتی شاهد بود که پری، که خود را «لورلا» نامید، با او به گرمی سخن گفت و از رازهای جنگل برایش گفت.
اما دل لورلا در جای دیگری بود. او سالها بود که دل به دوک ارنستو، مشاور امین و جنگجوی شجاع پادشاه، سپرده بود. ارنستو نیز در خلوت خود، عشق عمیقی به لورلا داشت، اما وظیفه و جایگاه اجتماعیاش مانع از ابراز این عشق بود. او نمیتوانست به پادشاه خود خیانت کند، اما قلبش نیز در تسخیر پری جنگلی بود.
پادشاه آلبرتو، بیخبر از عشق دوگانه لورلا، شروع به فرستادن هدایای گرانبها و نامههای عاشقانه برای او کرد. او در رویای تصاحب لورلا و آوردن او به کاخ بود، غافل از اینکه قلب پری در جایی دیگر میتپد. لورلا، گرفتار میان عشق واقعی خود به ارنستو و فشار رو به افزایش پادشاه، در وضعیتی بغرنج قرار گرفته بود. او میدانست که اگر این راز فاش شود، نه تنها عشقش به ارنستو نابود خواهد شد، بلکه ممکن است پای دوک را به خطر بکشاند.تحت فشار احساسات سرکوب شده و ترس از فاش شدن حقیقت، لورلا تصمیم نهایی خود را گرفت. او نمیتوانست پادشاه آلبرتو را بفریبد و همچنین نمیتوانست عشقش به دوک ارنستو را قربانی کند. شبی که ماه در آسمان پنهان بود، لورلا با استفاده از کهنترین جادوی جنگل، دوک ارنستو را در خوابی عمیق فرو برد. او را در آغوش گرفت و با وزش نسیمی جادویی، او را از میان مه غلیظی که خود ایجاد کرده بود، به “آشیانههای ابدی” در فراز کوههای غیرقابل دسترس برد؛ مکانی که تنها پریان و ارواح پاک میتوانستند به آنجا قدم بگذارند.
صبح روز بعد، کاخ در وحشت فرو رفت. دوک ارنستو ناپدید شده بود. پادشاه آلبرتو که از شدت عشق و حسادت آزرده بود، از این غیبت چیزی جز خیانت و دسیسه ندید. او باور کرد که ارنستو با کمک جادویی پری، از او و قلمرویش فرار کرده است. اندوه پادشاه از دست دادن لورلا، با خشم ناشی از خیانت ارنستو در هم آمیخت.
آلبرتو که دیگر تحمل دنیای بیلورلا را نداشت، در اوج جنون، زره خود را بر تن کرد و تنها و بیسلاح به سوی بلندترین قله کوهستانی که مشرف به جنگل بود، قدم برداشت. او تا نوک قله پیش رفت، جایی که باد سرد و گزنده بود و تنها ستارگان شاهد او بودند. در آنجا، در میان صخرهها و آسمان، پادشاه آلبرتو از شدت غم و دلشکستگی جان باخت.
از آن روز، افسانهها در میان مردم منطقه دهان به دهان گشت. میگویند در شبهای مه گرفته، اگر کسی به قله کوهی که پادشاه در آن جان باخت سر بزند، صدای گریه آرام و زمزمهای حزنانگیز را میشنود. این صدای روح سرگردان پادشاه آلبرتو است که هنوز به دنبال پری جنگلی گمشدهاش میگردد، در حالی که عشق حقیقی او، لورلا، در بهشت پریان، در کنار دوک ارنستو، در آرامش ابدی به سر میبرد.
در اعماق جنگل، جایی که نور خورشید به سختی از میان شاخ و برگ درختان کهنسال عبور میکرد، آلبرتو با منظرهای روبرو شد که نفسش را بند آورد. پریای با گیسوان طلایی چون نور خورشید و چشمانی به رنگ سبز زمردین، در میان گلهای وحشی میدرخشید. زیبایی او نه زمینی بود و نه قابل وصف با کلمات. پادشاه، که تا آن روز تنها در پیوند با ملکهها و اشرافزادگان اندیشیده بود، ناگهان دلباخته این موجود افسانهای شد. او که خود را «آلبرتو، پادشاه این سرزمین» معرفی کرد، با شگفتی شاهد بود که پری، که خود را «لورلا» نامید، با او به گرمی سخن گفت و از رازهای جنگل برایش گفت.
اما دل لورلا در جای دیگری بود. او سالها بود که دل به دوک ارنستو، مشاور امین و جنگجوی شجاع پادشاه، سپرده بود. ارنستو نیز در خلوت خود، عشق عمیقی به لورلا داشت، اما وظیفه و جایگاه اجتماعیاش مانع از ابراز این عشق بود. او نمیتوانست به پادشاه خود خیانت کند، اما قلبش نیز در تسخیر پری جنگلی بود.
پادشاه آلبرتو، بیخبر از عشق دوگانه لورلا، شروع به فرستادن هدایای گرانبها و نامههای عاشقانه برای او کرد. او در رویای تصاحب لورلا و آوردن او به کاخ بود، غافل از اینکه قلب پری در جایی دیگر میتپد. لورلا، گرفتار میان عشق واقعی خود به ارنستو و فشار رو به افزایش پادشاه، در وضعیتی بغرنج قرار گرفته بود. او میدانست که اگر این راز فاش شود، نه تنها عشقش به ارنستو نابود خواهد شد، بلکه ممکن است پای دوک را به خطر بکشاند.تحت فشار احساسات سرکوب شده و ترس از فاش شدن حقیقت، لورلا تصمیم نهایی خود را گرفت. او نمیتوانست پادشاه آلبرتو را بفریبد و همچنین نمیتوانست عشقش به دوک ارنستو را قربانی کند. شبی که ماه در آسمان پنهان بود، لورلا با استفاده از کهنترین جادوی جنگل، دوک ارنستو را در خوابی عمیق فرو برد. او را در آغوش گرفت و با وزش نسیمی جادویی، او را از میان مه غلیظی که خود ایجاد کرده بود، به “آشیانههای ابدی” در فراز کوههای غیرقابل دسترس برد؛ مکانی که تنها پریان و ارواح پاک میتوانستند به آنجا قدم بگذارند.
صبح روز بعد، کاخ در وحشت فرو رفت. دوک ارنستو ناپدید شده بود. پادشاه آلبرتو که از شدت عشق و حسادت آزرده بود، از این غیبت چیزی جز خیانت و دسیسه ندید. او باور کرد که ارنستو با کمک جادویی پری، از او و قلمرویش فرار کرده است. اندوه پادشاه از دست دادن لورلا، با خشم ناشی از خیانت ارنستو در هم آمیخت.
آلبرتو که دیگر تحمل دنیای بیلورلا را نداشت، در اوج جنون، زره خود را بر تن کرد و تنها و بیسلاح به سوی بلندترین قله کوهستانی که مشرف به جنگل بود، قدم برداشت. او تا نوک قله پیش رفت، جایی که باد سرد و گزنده بود و تنها ستارگان شاهد او بودند. در آنجا، در میان صخرهها و آسمان، پادشاه آلبرتو از شدت غم و دلشکستگی جان باخت.
از آن روز، افسانهها در میان مردم منطقه دهان به دهان گشت. میگویند در شبهای مه گرفته، اگر کسی به قله کوهی که پادشاه در آن جان باخت سر بزند، صدای گریه آرام و زمزمهای حزنانگیز را میشنود. این صدای روح سرگردان پادشاه آلبرتو است که هنوز به دنبال پری جنگلی گمشدهاش میگردد، در حالی که عشق حقیقی او، لورلا، در بهشت پریان، در کنار دوک ارنستو، در آرامش ابدی به سر میبرد.
- ۸.۲k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط