در مرهم سایه

p9
خب، یونگی با اون لبخندِ مهربونش و پیشنهادِ شام، کارِ ا.ت رو خیلی سخت کرده بود. ا.ت هم که تازه از خجالتِ بوسه‌یِ یهویی در اومده بود، حالا باید با این پیشنهادِ داغ، چکار می‌کرد؟
یه ذره صورتشو کج کرد و با یه قیافه‌یِ ناناز و کمی لوس شده گفت: “شام؟” صداش رو نازک کرد و با چشمایِ گرد شده نگاهش کرد. “ولی… ولی من که هنوز…” یه مکثِ کوتاه کرد و یه کوچولو لپاش دوباره گل انداخت. “ولی من هنوز خجالت می‌کشم.”

دستاشو گذاشت پشتِ کمرش و یه کم خودشو لوس کرد. “اصلاً شاید من نخوام بیام. شاید بخوام تنهایی تو اتاقم بمونم و به کارهایِ مهمم برسم.” یه لبخندِ ریز گوشه‌یِ لبش نشست، انگار که داشت از عکس‌العملِ یونگی لذت می‌برد. “کی گفته باید حتماً با هم شام بخوریم؟”
یونگی که از این ناز و کرشمه‌یِ ا.ت حسابی کیف کرده بود، فقط خندید. خنده‌ای که از تهِ دل بود و چشم‌هاشو گردتر کرد. جلو اومد و خیلی آروم، یه تارِ مویِ افتاده رویِ گونه‌یِ ا.ت رو کنار زد.
“آها…” با یه لحنِ پر از شیطنت گفت. “پس خانومِ ما لوس شدن!” یه قدمِ دیگه نزدیک شد، طوری که نفس‌هاشون به هم می‌خورد. “ولی می‌دونی چیه؟ من فکر نمی‌کنم تو بتونی از شامِ امشبِ ما فرار کنی.” دستشو خیلی آروم دورِ کمرِ ا.ت حلقه کرد و نزدیک‌ترش کشید. “تازشم… کی گفته این یه پیشنهادِ ساده‌ست؟ شاید… شاید این یه قرارِ رسمی باشه.”
صورتشو نزدیک‌تر برد و خیلی آروم کنارِ گوشِ ا.ت زمزمه کرد: “و تو… قبول کردی.”
ا.ت که حالا دیگه کاملاً تو بغلِ یونگی بود و گرمایِ تنش رو حس می‌کرد، نتونست دیگه مقاومت کنه. صورتش هنوز قرمز بود، ولی این بار از خجالت نبود؛ از یه حسِ دیگه بود که داشت تو دلش جوونه می‌زد. یه لبخندِ نرم رو لباش نشست.
“باشه…” خیلی آروم گفت، طوری که فقط یونگی بشنوه. “قبول می‌کنم. ولی… ولی فقط چون گفتی رسمی.” یه کوچولو سرشو بالا آورد و تویِ چشمایِ یونگی نگاه کرد. “و چون… خب چون گفتی.”بالاخره موفق شده بود. بعد از کلی تلاش و بازی و قصه‌هایِ رنگارنگ، ا.ت تونسته بود حواسِ نابی کوچولو رو پرت کنه. یونا که انگار تمامِ انرژیِ روزش رو صرفِ بازی با عمه ا.ت کرده بود، حالا با چشمایِ نیمه‌باز و سرِ افتاده رویِ شونه‌یِ ا.ت، تو بغلش خوابش برده بود. “بهترین فرصت…” ا.ت با خودش زمزمه کرد و یه لبخندِ ریز رو لبش نشست.

خیلی آروم و با احتیاط، یونا رو به تختش برد و پتویِ نرمش رو روش کشید. حالا وقتِ خودش بود. وقتِ اینکه این هوایِ دونفره با یونگی رو تجربه کنه. با اینکه هنوز یه کم دلشوره داشت، اما هیجانِ این قرارِ دزدکی، حسابی دلش رو قلقلک می‌داد.

وقتی از اتاقِ یونا بیرون اومد، یونگی همونجا، جلویِ در ایستاده بود و با همون نگاهِ نافذش داشت به ا.ت نگاه می‌کرد. لبخندی زد و دستشو به سمتِ ا.ت دراز کرد. “آماده‌ای؟”

ا.ت سرشو به معنیِ تایید تکون داد و دستشو تو دستِ یونگی گذاشت. دستِ یونگی، گرم و محکم بود و حسِ امنیتِ عجیبی به ا.ت می‌داد. از عمارت زدن بیرون و سوارِ ماشینِ یونگی شدن. هوا تاریک شده بود و چراغ‌هایِ شهر مثلِ ستاره‌هایِ رویِ زمین می‌درخشیدن.

وسطِ راه، وقتی داشتن از یه خیابونِ خلوت رد می‌شدن، یونگی ناخودآگاه دستشو از رویِ دنده، آروم آروم حرکت داد و گذاشت رو پایِ ا.ت. اولش خیلی معمولی بود، فقط یه لمسِ ساده. اما بعد… یونگی انگشت‌هاشو یه کم به رون ا.ت فرو برد و با یه فشارِ خیلی ملایم، انگار که داشت ناخودآگاه نوازشش می‌کرد، رونِ پایِ ا.ت رو لمس کرد.

ا.ت یهو از این حرکتِ ناگهانی، انگار که برق گرفته باشدش، به خودش لرزید. گونه‌هاش مثلِ آتیش داغ شد. قلبش شروع کرد به کوبیدن. دستشو که رو پایِ یونگی بود، یه کم منقبض کرد و سعی کرد وانمود کنه که چیزی نشده. اما کاملاً مشخص بود که داره از خجالت آب می‌شه.

“یونگی…” صداش به سختی در اومد. سعی کرد یه جوری بگه که انگار داره به یه چیزِ دیگه فکر می‌کنه، ولی موفق نشد. “این… اینجوری نه…”

یونگی که کاملاً متوجهِ تغییرِ حالِ ا.ت شده بود، لبخندِ مرموزش عمیق‌تر شد. دستشو برنداشت، فقط یه کم فشارِ انگشت‌هاشو بیشتر کرد. “چیزی شده؟” صداش با لحنی که انگار داشت سر به سرش می‌گذاشت، پرسید. “نکنه… خجالت کشیدی؟”

ا.ت دیگه هیچی نتونست بگه. فقط سرشو انداخت پایین و سعی کرد به منظره‌یِ بیرون خیره بشه، انگار که اونجا چیزِ جالبی برایِ دیدن پیدا کرده. ولی تمامِ فکر و ذکرش، گرمایِ دستِ یونگی رویِ پاش بود و آتیشی که داشت تو وجودش شعله می‌کشید.
دیدگاه ها (۰)

ادامه سناریو

ساعت سه شب بود که فلیکس بخاطر گرمای زیاد بدنش از خواب بیدار ...

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

پارت آخر

سناریو سانزو پارت 3

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

چندپارتی یونگی

ریاکشن پارت ۲

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط