بابایی ( پارت ۲/۳ )
[ !هیچکدوم از وقایع واقعی نیست! ]
<< فردا صبح >>
بیدار شدم خیلی جای کوک خالیه از دیشب بخاطر دوریش گریه کردم
یه چیز سرهم کردم خوردم بعد زنگ زدم مامانم
// مکالمه //
مامان: سلام مادر
ات: سلام *بغض*
مامان: خوبی؟ چیشده؟ چرا بغض کردی؟ *نگران*
ات: کوک رفته ماموریت دلم براش تنگ شده
مامان: چقد تو لوسی
ات: دست من نیس که *بغض* تنهام میشه بیای پیشم؟
مامان: باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام
ات: مرسی
مامان: فعلا کار نداری؟
ات: نه
مامان: چیزی میخوای بخرم؟
ات: نه مرسی فقط زود بیا
مامان: چشم، خدافظ
ات: خدافظ
// پایان مکالمه //
بعد نیم ساعت مامان اومد، با چشای پف کرده از گریه درو باز کردم
مامان: سلام
ات: سلام، بفرمایین
میاد تو
مامان: چقد گریه کردی که چشات پف کرده؟
ات: نمیدونم * بغض*
مامان: ویار شوهرتو کردی *خنده*
مامان: به کوک زنگ زدی؟
ات: نه
مامان: خب زنگ بزن شاید آروم شی
ات: باش
زنگ میزنم به
// مکالمه //
کوک: سلام عشقم
ات: سلام بچت پدر منو دراورد ویار تورو کردم *بغض* حالم بده
کوک: چی؟*تعجب*
ات: میشه بیام پیشت؟
کوک: نمیدونم، تنها بیای خطرناکه
ات: مواظبم
کوک: یه چیزیت بشه من چه خاکی تو سرم بریزم؟
ات: خب الان من چیکار کنم
کوک: نمیدونم
ات: حالم بده*بغض*
کوک: من قوربونت بشم بعض نکن
ات: خدا نکنه، میتونی کارتو زود تموم کنی
کوک: باشه ، ببینم چی میشه خبر میدم
ات: باشه خداحافظ
کوک: عاشقتم خداحافظ
// پایان مکالمه //
چون ازش ناراحت بودم و بدون هیچ حرفی قطع میکنم
مامان: بهتر شدی؟
ات: خیلی کم
مامان: همینم خوبه
حمایت یادت نره کیوتی🙃🫶🏻
~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•
#فیک
#آرمی
#فیک_بی_تی_اس
#بی_تی_اس
#سناریو
#ری_اکشن
#سناریو_درخواستی
#درخواستی
#سناریو_بی_تی_اس
#BTS
#فیک_جونگکوک
#کوک
#جونگکوک
#Jk
#Jungkook
<< فردا صبح >>
بیدار شدم خیلی جای کوک خالیه از دیشب بخاطر دوریش گریه کردم
یه چیز سرهم کردم خوردم بعد زنگ زدم مامانم
// مکالمه //
مامان: سلام مادر
ات: سلام *بغض*
مامان: خوبی؟ چیشده؟ چرا بغض کردی؟ *نگران*
ات: کوک رفته ماموریت دلم براش تنگ شده
مامان: چقد تو لوسی
ات: دست من نیس که *بغض* تنهام میشه بیای پیشم؟
مامان: باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام
ات: مرسی
مامان: فعلا کار نداری؟
ات: نه
مامان: چیزی میخوای بخرم؟
ات: نه مرسی فقط زود بیا
مامان: چشم، خدافظ
ات: خدافظ
// پایان مکالمه //
بعد نیم ساعت مامان اومد، با چشای پف کرده از گریه درو باز کردم
مامان: سلام
ات: سلام، بفرمایین
میاد تو
مامان: چقد گریه کردی که چشات پف کرده؟
ات: نمیدونم * بغض*
مامان: ویار شوهرتو کردی *خنده*
مامان: به کوک زنگ زدی؟
ات: نه
مامان: خب زنگ بزن شاید آروم شی
ات: باش
زنگ میزنم به
// مکالمه //
کوک: سلام عشقم
ات: سلام بچت پدر منو دراورد ویار تورو کردم *بغض* حالم بده
کوک: چی؟*تعجب*
ات: میشه بیام پیشت؟
کوک: نمیدونم، تنها بیای خطرناکه
ات: مواظبم
کوک: یه چیزیت بشه من چه خاکی تو سرم بریزم؟
ات: خب الان من چیکار کنم
کوک: نمیدونم
ات: حالم بده*بغض*
کوک: من قوربونت بشم بعض نکن
ات: خدا نکنه، میتونی کارتو زود تموم کنی
کوک: باشه ، ببینم چی میشه خبر میدم
ات: باشه خداحافظ
کوک: عاشقتم خداحافظ
// پایان مکالمه //
چون ازش ناراحت بودم و بدون هیچ حرفی قطع میکنم
مامان: بهتر شدی؟
ات: خیلی کم
مامان: همینم خوبه
حمایت یادت نره کیوتی🙃🫶🏻
~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•
#فیک
#آرمی
#فیک_بی_تی_اس
#بی_تی_اس
#سناریو
#ری_اکشن
#سناریو_درخواستی
#درخواستی
#سناریو_بی_تی_اس
#BTS
#فیک_جونگکوک
#کوک
#جونگکوک
#Jk
#Jungkook
- ۴۲.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط