پارت ۲۰
پارت ۲۰
(هنوز فلش بگ دیشبه تهکوکه)
«خوش برگشتی نفسم...بشین»
«مرسیی»
«خوشگلم فیلم ترسناک میبینی؟؟»
«اره»
دستاش رو باز کرد با قیافه کیوت شده ام و سریع رفتم توی بغلش.
«ددی...بوی ودکا میدی!!»
«چ...چی گفتی؟»
«بوی ودکا میدی»
«نه قبلش»
«د...ددی»
«اوم...بیب...خیلی شیطون شدیا...نظرت چیه که این شیطونیت رو برطرف کنم.»
با ترس گفتم
«نه...لازم نیس...من با همین شیطونیهام کیوتم»
«فدات بشم منننننن»
روی پاهای تهیونگ دراز کشیدم.
«تهینگی...بزن ببینیم دیگه»
«باشه عمرم»
تهیونگ بلند شد. تلویزیون را روشن کرد و فلش را توی تلویزیون کرد فیلم را پلی کرد.
فیلم شروع شد تا صحنه اول پلی شد.
یه هیولایی انگار از صفحه تلویزیون بیرون اومد.
«جیغغغغغغغغغ»
«جون دلم...چیشد فدات شم؟؟...میخوای خاموشش کنم؟»
«نه...فیلم قشنگیه بزار ببینیم» «جونگکوکم رنگ به رقصار نداری...بزار برم برات آب قند بیارم»
«نه..تهیونگ خوبم»
«هیشش...بزار برم برات آب قند درست کنم»
«باسه»
تهیونگ بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و لیوانی از کابینت برداشت توش رو پر آب کرد و کمی قند ریخت سپس با قاشق شروع به هم زدن قند ها کرد.
سرم را از پتو بیرون کشیدم و نگاهم را به تلویزیون دادم که اون هیولا گردن اون انسانها رو زد.
جیغ بلندی زدم.
تهیونگ هول شد و لیوان از دستش افتاد و شکست اما سریع به طرف من اومد.
صورتم رو با دستاش گرفت.
«ببینمت خوبی؟؟»
«ددی هقق...تلویزیون رو خاموش هققق...کن»
«باشه باشه الان خاموشش میکنم»
تهیونگ به سمت تلویزیون رفت و تلویزیون را خاموش کرد.
سرم رو روی شونه اش چسبوند.
«هیش...آروم باش قلبم...گریه نکن نفسم...اخخخ من بمیرم برای دونه دونه اشک هات»
«خدا نکنه»
گریه ام قطع شده بود. ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست.
(هنوز فلش بگ دیشبه تهکوکه)
«خوش برگشتی نفسم...بشین»
«مرسیی»
«خوشگلم فیلم ترسناک میبینی؟؟»
«اره»
دستاش رو باز کرد با قیافه کیوت شده ام و سریع رفتم توی بغلش.
«ددی...بوی ودکا میدی!!»
«چ...چی گفتی؟»
«بوی ودکا میدی»
«نه قبلش»
«د...ددی»
«اوم...بیب...خیلی شیطون شدیا...نظرت چیه که این شیطونیت رو برطرف کنم.»
با ترس گفتم
«نه...لازم نیس...من با همین شیطونیهام کیوتم»
«فدات بشم منننننن»
روی پاهای تهیونگ دراز کشیدم.
«تهینگی...بزن ببینیم دیگه»
«باشه عمرم»
تهیونگ بلند شد. تلویزیون را روشن کرد و فلش را توی تلویزیون کرد فیلم را پلی کرد.
فیلم شروع شد تا صحنه اول پلی شد.
یه هیولایی انگار از صفحه تلویزیون بیرون اومد.
«جیغغغغغغغغغ»
«جون دلم...چیشد فدات شم؟؟...میخوای خاموشش کنم؟»
«نه...فیلم قشنگیه بزار ببینیم» «جونگکوکم رنگ به رقصار نداری...بزار برم برات آب قند بیارم»
«نه..تهیونگ خوبم»
«هیشش...بزار برم برات آب قند درست کنم»
«باسه»
تهیونگ بلند شد به سمت آشپزخانه رفت و لیوانی از کابینت برداشت توش رو پر آب کرد و کمی قند ریخت سپس با قاشق شروع به هم زدن قند ها کرد.
سرم را از پتو بیرون کشیدم و نگاهم را به تلویزیون دادم که اون هیولا گردن اون انسانها رو زد.
جیغ بلندی زدم.
تهیونگ هول شد و لیوان از دستش افتاد و شکست اما سریع به طرف من اومد.
صورتم رو با دستاش گرفت.
«ببینمت خوبی؟؟»
«ددی هقق...تلویزیون رو خاموش هققق...کن»
«باشه باشه الان خاموشش میکنم»
تهیونگ به سمت تلویزیون رفت و تلویزیون را خاموش کرد.
سرم رو روی شونه اش چسبوند.
«هیش...آروم باش قلبم...گریه نکن نفسم...اخخخ من بمیرم برای دونه دونه اشک هات»
«خدا نکنه»
گریه ام قطع شده بود. ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست.
- ۱.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط