{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـبـخـنـدي زد!
يهودا پرسيد: چرا خنديدي؟ اين جا که جاي خنده نيست!
يوسف گفت: روزي در اين فکر بودم که چگونه کسي مي‌تواند به من اظهار دشمني کند با وجود اين که برادران نيرومندي چون شما دارم!
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غير از خــــدا تکيه گاهي نيست!
و اين چاه نشيني امروز من تاوان تکيه دادن به خلق خداست ...
دیدگاه ها (۱)

تا جسم مرا گرفت در خویش تراب..... آمد ملکی به جانب من به شتا...

بنده خدایی میگفت: چند سال پیش در پرواز مشهد اتفاقی فهمیدیم ک...

اللهم عجل لولیک الفرج............

قال الامام علی - علیه السّلام - : لیس فی البدن شئٌ أقلُّ شك...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـ...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخن...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط