{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند
يوسف لبخندی زد !
يهودا پرسيد: چرا خنديدی ؟
اين جا که جای خنده نيست !
یوسف گفت :
روزی در اين فکر بودم که چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود اين که برادران نيرومندی چون شما دارم !
اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که غير از خدا تکيه گاهی نيست !
و اين چاه نشينی امروز من تاوان تکيه دادن به خلق خداست !
دیدگاه ها (۳۰)

توجه....توجه....توجه.... خبر بسیار مهم وفوریبه اشتراک ...

گزارشگر آلمانی: "جگوارهای پارس، گل خوردند، نباختند."مایکل او...

یا مهدی ((عج))

توهم يك مرد مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف ا...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :حتی یک عنصر این چنینی د...

007-پنهان در مه - پارت ۷۸

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـب...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستنديوسف را به چاه بيفکننديوسف لـبـخ...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـ...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط