{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند، یوسف لـبـخـنـدی زد!
یهودا پرسید: چرا خندیدی؟ اکنون زمان خندیدن نیست! یوسف گفت: روزی در این فکر بودم که چگونه کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با وجود این که برادران نیرومندی چون شما دارم! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلّط کرد تا بدانم که غیر از خــــدا تکیه گاهی نیست! و این چاه نشینی امروز من، تاوان تکیه دادن به خلق خداست.!
دیدگاه ها (۲)

شاهکاری به نام دروغ

کلام نورانی وحی

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لـب...

وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لـبـخـنـدی زد!یه...

برادران يوسف وقتی می‌خواستنديوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخن...

برادران يوسف وقتي مي‌خواستند يوسف را به چاه بيفکنند يوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط