سناریو جونگکوک
وقتی آیدل بودی.....(درخواستی)
-------------------------------------------------------
فردا صبح،ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه،سالن تمرین کمپانی هایپHYBE..
صدای موزیک قطع شد و سالن تمرین در سکوت عمیقی فرو رفت. نفسنفس میزدی، عرق روی پیشونیت نشسته بود،همهی اعضای گروه و دنسرها برای استراحت رفته بودن و فقط تو و جونگکوک، خسته از ساعتها تمرین سخت کامبک، توی سالن مونده بودین.
برگشتی تا بطری آبت رو از روی صندلی برداری، اما دیدی جونگکوک داره با قدمهای آهسته و بیصدا به سمتی که ایستادی میاد. فاصلهاش هر لحظه کمتر میشد. نگاهش روی صورتت ثابت بود؛ نگاهی عمیق، پُر از حرفهای ناگفته و خیرهکننده که قلبت رو به تپش میانداخت.
خواستی چیزی بگی و سر به سرش بذاری، اما قبل از اینکه کلمهای از دهنت بیرون بیاد، با پشتی به آینه برخورد کردی. راه فراری نبود.
جونگکوک جلوتر آمد، دستش را روی آینه، درست کنار سرت گذاشت و راهت را بست. بوی عطر تلخ channel جونگکوک تورو مسـ•ـت کرد، فاصلهش با تو فقط به اندازهی یک نفس بود.
سرش را کمی خم کرد و با صدای بم و آرامی، گفت:
— «بالاخره... تنهای تنها شدیم... خسته نشدی از بس این چند وقت تظاهر کردیم فقط همکاریم؟»
قبل از اینکه فرصت کنی جوابی بدی، فاصلهی باقیمانده را پر کرد و لبهایش را روی لبهایت گذاشت. بوسهای آرام، عمیق و پُر از تمام احساساتی که ماهها زیر نور پروژکتورها و نگاه پاپاراتزیها پنهان کرده بودین. دستت ناخودآگاه روی سینهاش نشست و آرام لباسش را فشرد، در حالی که دنیای بیرون با همهی هیاهویش برای لحظهای متوقف شده بود.
صدای خفهت شنیده میشد..
+ج... جونگکوک...بست.هه....خفهه..ش..
جونگکوک ولش کرد..
-چقدر چسبیدد...
+جونگکوک..این چه کاری بود؟؟ اگه کسی میدید چی؟
-بزار ببینن من عاشق چه فرشته ای شدم...حالا آماده باشه میخوام بازم بوست کنم!
جیمین،صدای خنده ش کمپانی رو پر کرد...
تهیونگ گفت:
«به ببههه مبارکه داداشش»
تو و جونگکوک خشکتون زد...
+وایسید ببینم،همه چی رو دیدی؟
تهیونگ گفت:
«از اول تا آخرشو...خوبه خفه نشدی زن داداش😁»
جونگکوک گفت:
-تهیونگ،خفه شووو
«مگه دروغه..خودت گفتی بزار همه ببینن؟»
تو هم تایید کردی..
+جونگکوک،راست میگه خودت گفتی(تاسف)
.
.
.
.
-------------------------------------------------------
فردا صبح،ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه،سالن تمرین کمپانی هایپHYBE..
صدای موزیک قطع شد و سالن تمرین در سکوت عمیقی فرو رفت. نفسنفس میزدی، عرق روی پیشونیت نشسته بود،همهی اعضای گروه و دنسرها برای استراحت رفته بودن و فقط تو و جونگکوک، خسته از ساعتها تمرین سخت کامبک، توی سالن مونده بودین.
برگشتی تا بطری آبت رو از روی صندلی برداری، اما دیدی جونگکوک داره با قدمهای آهسته و بیصدا به سمتی که ایستادی میاد. فاصلهاش هر لحظه کمتر میشد. نگاهش روی صورتت ثابت بود؛ نگاهی عمیق، پُر از حرفهای ناگفته و خیرهکننده که قلبت رو به تپش میانداخت.
خواستی چیزی بگی و سر به سرش بذاری، اما قبل از اینکه کلمهای از دهنت بیرون بیاد، با پشتی به آینه برخورد کردی. راه فراری نبود.
جونگکوک جلوتر آمد، دستش را روی آینه، درست کنار سرت گذاشت و راهت را بست. بوی عطر تلخ channel جونگکوک تورو مسـ•ـت کرد، فاصلهش با تو فقط به اندازهی یک نفس بود.
سرش را کمی خم کرد و با صدای بم و آرامی، گفت:
— «بالاخره... تنهای تنها شدیم... خسته نشدی از بس این چند وقت تظاهر کردیم فقط همکاریم؟»
قبل از اینکه فرصت کنی جوابی بدی، فاصلهی باقیمانده را پر کرد و لبهایش را روی لبهایت گذاشت. بوسهای آرام، عمیق و پُر از تمام احساساتی که ماهها زیر نور پروژکتورها و نگاه پاپاراتزیها پنهان کرده بودین. دستت ناخودآگاه روی سینهاش نشست و آرام لباسش را فشرد، در حالی که دنیای بیرون با همهی هیاهویش برای لحظهای متوقف شده بود.
صدای خفهت شنیده میشد..
+ج... جونگکوک...بست.هه....خفهه..ش..
جونگکوک ولش کرد..
-چقدر چسبیدد...
+جونگکوک..این چه کاری بود؟؟ اگه کسی میدید چی؟
-بزار ببینن من عاشق چه فرشته ای شدم...حالا آماده باشه میخوام بازم بوست کنم!
جیمین،صدای خنده ش کمپانی رو پر کرد...
تهیونگ گفت:
«به ببههه مبارکه داداشش»
تو و جونگکوک خشکتون زد...
+وایسید ببینم،همه چی رو دیدی؟
تهیونگ گفت:
«از اول تا آخرشو...خوبه خفه نشدی زن داداش😁»
جونگکوک گفت:
-تهیونگ،خفه شووو
«مگه دروغه..خودت گفتی بزار همه ببینن؟»
تو هم تایید کردی..
+جونگکوک،راست میگه خودت گفتی(تاسف)
.
.
.
.
- ۳۰۸
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط