{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۵

پارت ۱۵
آن روز قرار بود یک روز کاملاً معمولی باشد.
صبح سر کارم رفتم و تا عصر درگیر بودم. وقتی برگشتم، جلوی ساختمان دیدم تهیونگ کنار ماشینش ایستاده و با تلفنش کار می‌کند.
تا من را دید، گوشی را کنار گذاشت.
ـ بالاخره برگشتی.
ـ آره. چرا؟
ـ هیچی.
کیفم را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم.
ـ تو چرا اینجایی؟
ـ ماشینم یه مشکلی پیدا کرده.
نگاهی به ماشین انداختم.
ـ جدی؟
ـ آره. فکر کنم باتریش ضعیف شده.
ـ خب تعمیرکار خبر کن.
ـ زنگ زدم. گفت حدود نیم ساعت دیگه می‌رسه.
سرم رو تکون دادم و خواستم وارد ساختمان بشم که تهیونگ گفت:
ـ لینا؟
برگشتم.
ـ هوم؟
ـ می‌تونی یه لطفی کنی؟
ـ چی؟
ـ اگه تعمیرکار اومد و من نبودم، بهش بگو منتظر بمونه.
با تعجب گفتم:
ـ کجا می‌خوای بری؟
ـ باید یه چیزی از خونه بردارم.
ـ باشه.
چند دقیقه بعد، تهیونگ برگشت.
اما دستش پر از چند تا کیسه بود.
یکی از کیسه‌ها رو به طرفم گرفت.
ـ اینو بگیر.
ـ چیه؟
ـ غذا.
ـ چرا به من می‌دی؟
ـ دو تا گرفتم.
کیسه رو گرفتم و داخلش رو نگاه کردم.
ـ ممنون.
لبخند زد.
ـ خواهش می‌کنم.
همون لحظه صدای ماشینی از کوچه اومد.
تعمیرکار بود.
تهیونگ رفت سمت ماشین.
من هم وارد ساختمان شدم.
چند قدم که برداشتم، صدای تهیونگ رو شنیدم:
ـ لینا!
برگشتم.
ـ چیه؟
ـ فردا اگه وقت داشتی...
مکث کرد.
ـ بیا با هم بریم خرید.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ خرید؟
ـ آره. برای خونه یه سری چیز لازم دارم.
لبخند زدم.
ـ باشه.
ـ پس فردا؟
ـ باشه.
وارد آسانسور شدم.
درها بسته شد.
نمی‌دونستم چرا از یک پیشنهاد ساده برای خرید، این‌قدر خوشحال شده بودم.
شاید چون رابطه‌ی من و تهیونگ کم‌کم داشت از «همسایه‌های لجباز» به چیزی شبیه دوستی تبدیل می‌شد.
البته هیچ‌کدوممون هنوز حاضر نبودیم اینو به زبون بیاریم.
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط