پارت ۱۱
---
پارت یازدهم: نبرد نهایی؛ طلوع آزادی
انبار متروکه در جنوب سئول، در تاریکی مطلق فرو رفته بود. جانگ کوک و یونا با بیست نفر از نیروهای وفادار، اطراف انبار را محاصره کرده بودند. جانگ کوک با اشاره به یونا، از پشت ساختمان وارد شدند.
داخل انبار، پر از جعبههای اسلحه و مواد مخدر بود. در گوشهای، مینجون، برادر یونا، با دستهای بسته و دهانی بسته، روی یک صندلی نشسته بود. صورتش کبود بود و لباسهایش پاره، اما چشمانش وقتی یونا را دید، پر از اشک شد.
یونا با دیدن برادرش، تقریبا فریاد زد، اما جانگ کوک دستش را روی دهانش گذاشت و با اشاره سکوت کرد.
ناگهان، چراغهای انبار روشن شدند و صدای کف زدن از بالا پیچید.
جین-هو با لبخندی شیطانی، از طبقهی بالا به پایین نگاه کرد. تفنگی در دست داشت و نشانه رفته بود به سمت مینجون. «آفرین، جانگ کوک! فکر کردی میتونی اینقدر راحت برادر زنت رو نجات بدی؟»
ناگهان، دهها نفر مسلح از پشت جعبهها بیرون ریختند و جانگ کوک و یونا را محاصره کردند. جانگ کوک یونا را پشت سرش گرفت و با صدای بلند گفت: «جین-هو! این ماجرا بین ماست! بذار زنم و برادرش برن!»
جین-هو خندید. «نه، جانگ کوک. این ماجرا فقط با مرگ تو تموم میشه. و بعد، همهی کسانی که دوستشون داری، یکییکی نابود میشن.»
یونا در آن لحظه، با نگاهش به جانگ کوک پیام داد: اعتماد کن.
ناگهان، یونا با سرعت به سمت مینجون دوید و خودش را جلوی او انداخت. جین-هو که غافلگیر شده بود، تیر را شلیک کرد، اما گلوله به شانهی یونا اصابت کرد، نه به مینجون.
جانگ کوک با فریادی که از ته دل بیرون آمد، به سمت جین-هو شلیک کرد. گلوله به دستش اصابت کرد و تفنگ از دستش پرت شد. در همان لحظه، نیروهای جانگ کوک از هر سو وارد شدند و درگیری شدیدی شکل گرفت.
در میان غوغا، جانگ کوک به سمت یونا دوید. او را در آغوش گرفت و با چشمانی که از اشک و خشم میسوخت، گفت: «چرا این کار رو کردی؟! چرا؟!»
یونا با لبخندی دردناک، دستش را به سمت صورتش برد و با انگشت خونآلود، گونهاش را نوازش کرد. «چون تو تنها عشق منی... و برادرم تنها خانوادم... نمیتونستم هیچکدومتون رو از دست بدم.»
جانگ کوک با چشمانی که از عشق و درد میدرخشید، بوسهای روی پیشانیاش گذاشت و با سرعت، او را به گوشهای امن رساند.
درگیری شدید بود، اما نیروهای جانگ کوک برتر بودند. یکییکی، افراد جین-هو نقش بر زمین میشدند. جین-هو با دست خونین، سعی کرد فرار کند، اما جانگ کوک جلویش را گرفت.
با چشمانی که از خشم میسوخت، تفنگ را به سمت جین-هو نشانه گرفت. اما صدای یونا از پشت سر پیچید: «جانگ کوک... نکن... تو دیگه اون آدم نیستی.»
جانگ کوک به یونا نگاه کرد. با چشمانی که اشک در آنها جمع شده بود، تفنگ را پایین انداخت و با مشت، محکم به صورت جین-هو کوبید. جین-هو بیهوش روی زمین افتاد.
پلیسها که از قبل خبر کرده بودند، وارد شدند و جین-هو را دستگیر کردند. مینجون با چشمانی پر از اشک، به سمت یونا دوید و در آغوش گرفت.
«یونا... متاسفم... من باعث همهی این مشکلات شدم...»
یونا با دست لرزان، موهای برادرش را نوازش کرد و گفت: «دیگه تموم شد، مینجون. تو فریب خورده بودی. حالا همهچیز درسته.»
آن شب، در بیمارستان، جانگ کوک کنار تخت یونا نشسته بود و دستش را رها نمیکرد. مینجون و مادر جانگ کوک هم در اتاق بودند. یونا با چشمانی که از خستگی میدرخشید، به جانگ کوک نگاه کرد و گفت: «حالا دیگه تموم شد، نه؟»
جانگ کوک دستش را روی دستش گذاشت و با لبخندی که تمام اتاق را روشن میکرد، گفت: «تموم شد، عزیزم. حالا فقط ما هستیم. من، تو، مادرت، برادرت... و زندگی جدیدمون.»
یونا لبخند زد و در آغوشش فرو رفت. در آن اتاق بیمارستان، با بوی الکل و خون خشکشده، چیزی تازه شروع میشد: یک زندگی آرام، پر از عشق، و آیندهای روشن.
---
ادامه دارد...
پارت یازدهم: نبرد نهایی؛ طلوع آزادی
انبار متروکه در جنوب سئول، در تاریکی مطلق فرو رفته بود. جانگ کوک و یونا با بیست نفر از نیروهای وفادار، اطراف انبار را محاصره کرده بودند. جانگ کوک با اشاره به یونا، از پشت ساختمان وارد شدند.
داخل انبار، پر از جعبههای اسلحه و مواد مخدر بود. در گوشهای، مینجون، برادر یونا، با دستهای بسته و دهانی بسته، روی یک صندلی نشسته بود. صورتش کبود بود و لباسهایش پاره، اما چشمانش وقتی یونا را دید، پر از اشک شد.
یونا با دیدن برادرش، تقریبا فریاد زد، اما جانگ کوک دستش را روی دهانش گذاشت و با اشاره سکوت کرد.
ناگهان، چراغهای انبار روشن شدند و صدای کف زدن از بالا پیچید.
جین-هو با لبخندی شیطانی، از طبقهی بالا به پایین نگاه کرد. تفنگی در دست داشت و نشانه رفته بود به سمت مینجون. «آفرین، جانگ کوک! فکر کردی میتونی اینقدر راحت برادر زنت رو نجات بدی؟»
ناگهان، دهها نفر مسلح از پشت جعبهها بیرون ریختند و جانگ کوک و یونا را محاصره کردند. جانگ کوک یونا را پشت سرش گرفت و با صدای بلند گفت: «جین-هو! این ماجرا بین ماست! بذار زنم و برادرش برن!»
جین-هو خندید. «نه، جانگ کوک. این ماجرا فقط با مرگ تو تموم میشه. و بعد، همهی کسانی که دوستشون داری، یکییکی نابود میشن.»
یونا در آن لحظه، با نگاهش به جانگ کوک پیام داد: اعتماد کن.
ناگهان، یونا با سرعت به سمت مینجون دوید و خودش را جلوی او انداخت. جین-هو که غافلگیر شده بود، تیر را شلیک کرد، اما گلوله به شانهی یونا اصابت کرد، نه به مینجون.
جانگ کوک با فریادی که از ته دل بیرون آمد، به سمت جین-هو شلیک کرد. گلوله به دستش اصابت کرد و تفنگ از دستش پرت شد. در همان لحظه، نیروهای جانگ کوک از هر سو وارد شدند و درگیری شدیدی شکل گرفت.
در میان غوغا، جانگ کوک به سمت یونا دوید. او را در آغوش گرفت و با چشمانی که از اشک و خشم میسوخت، گفت: «چرا این کار رو کردی؟! چرا؟!»
یونا با لبخندی دردناک، دستش را به سمت صورتش برد و با انگشت خونآلود، گونهاش را نوازش کرد. «چون تو تنها عشق منی... و برادرم تنها خانوادم... نمیتونستم هیچکدومتون رو از دست بدم.»
جانگ کوک با چشمانی که از عشق و درد میدرخشید، بوسهای روی پیشانیاش گذاشت و با سرعت، او را به گوشهای امن رساند.
درگیری شدید بود، اما نیروهای جانگ کوک برتر بودند. یکییکی، افراد جین-هو نقش بر زمین میشدند. جین-هو با دست خونین، سعی کرد فرار کند، اما جانگ کوک جلویش را گرفت.
با چشمانی که از خشم میسوخت، تفنگ را به سمت جین-هو نشانه گرفت. اما صدای یونا از پشت سر پیچید: «جانگ کوک... نکن... تو دیگه اون آدم نیستی.»
جانگ کوک به یونا نگاه کرد. با چشمانی که اشک در آنها جمع شده بود، تفنگ را پایین انداخت و با مشت، محکم به صورت جین-هو کوبید. جین-هو بیهوش روی زمین افتاد.
پلیسها که از قبل خبر کرده بودند، وارد شدند و جین-هو را دستگیر کردند. مینجون با چشمانی پر از اشک، به سمت یونا دوید و در آغوش گرفت.
«یونا... متاسفم... من باعث همهی این مشکلات شدم...»
یونا با دست لرزان، موهای برادرش را نوازش کرد و گفت: «دیگه تموم شد، مینجون. تو فریب خورده بودی. حالا همهچیز درسته.»
آن شب، در بیمارستان، جانگ کوک کنار تخت یونا نشسته بود و دستش را رها نمیکرد. مینجون و مادر جانگ کوک هم در اتاق بودند. یونا با چشمانی که از خستگی میدرخشید، به جانگ کوک نگاه کرد و گفت: «حالا دیگه تموم شد، نه؟»
جانگ کوک دستش را روی دستش گذاشت و با لبخندی که تمام اتاق را روشن میکرد، گفت: «تموم شد، عزیزم. حالا فقط ما هستیم. من، تو، مادرت، برادرت... و زندگی جدیدمون.»
یونا لبخند زد و در آغوشش فرو رفت. در آن اتاق بیمارستان، با بوی الکل و خون خشکشده، چیزی تازه شروع میشد: یک زندگی آرام، پر از عشق، و آیندهای روشن.
---
ادامه دارد...
- ۸.۲k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط