آتش منجمد کننده: قلب ها ذوب میشوند [پارت دوم]

پیرزن ، آرام‌آرام از آنجا دور شد.

میدوریا و تودوروکی برگشتند پیش باکوگو.
باکوگو به یک تابلوی راهنمایی رانندگی که رویش علامت دور زدن به چپ ممنوع بود تکیه داده بود.

باکوگو:" چه عجب اومدین😐💢"
تودوروکی:" عجیبه که منتظر ما مونده بودی"
باکوگو:" چی گفتی نفلهههه؟!؟!؟ یعنی نمیتونم منتظر کسی باشم؟"
میدوریا با لبخند میگوید:" کاچان بوخودا منظوری نداشته آروم باش🤚😅✋"
باکوگو:" 😒"

آفتاب کم کم داشت غروب میکرد و قهرمانان داستان ما باید احتیاط می کردند زیرا تبهکاران بیشتر شب را برای حمله هایشان انتخاب می کردند .

آسمان به رنگ های آتشین در آمده بود و منظره ی خیره کننده ای ایجاد کرده بود.

میدوریا:" واووو✨ به نظرتون آسمون خیلی قشنگ نیست؟"
باگوکو:" دقیقااااااا! انگار میخواد منفجر بشه عین تو!😐💢"
میدوریا:" چرا خب؟"
باکوگو:" چرا تو انقدر حرف میزنییییی؟!؟!؟ از اون نفله ی دو تیکه ای یاد بگیر ببین چه ساکته🎀"
تودوروکی:" الان از من تعریف کردی؟😶👉"

تودوروکی با انگشت به خودش اشاره میکند.

باگوکو:" اصلا و ابدا"

میدوریا میخواست حرف بزند اما چیزی مانع او شد.




بووووووووووووومممممم!!!!



صدای یک انفجار از همان نزدیکی به گوش میرسید. باکوگو با انفجار هایش از بالا محل حادثه را پیدا کرد و همگی به آن طرف رفتند.
مجتمع تجاری ای به نام میرای منفجر شده بود و داشت در آتش میسوخت.

تودوروکی میخواست ساختمان را در یک لحظه با یخ منجمد کند اما میدوریا جلویش را گرفت.
میدوریا:" ممکنه مردم داخل ساختمون هم منجمد بشن ، احتمال داره آسیب ببینن "
باکوگو با خود فکر کرد:[اینجا من کاملا بی استفاده ام ، کوسه ی من فقط اتیش رو بیشتر میکنه .لعنتی!]

تودوروکی:" پس اول باید یه راهی پیدا کنیم که آدم ها رو نجات بدیم. میدوریا؟"
تودوروکی قصد داشت تا با کمک میدوریا مردم را از ساختمان خارج کند اما میدوریا حواسش پرت بود و متوجه نشد که تودوروکی او را صدا کرده است.

باکوگو:" میتونیم دونه دونه بیاریمشون بیرون👽✨"

ذهن میدوریا دنبال پیدا کردن راه حلی بود که آتش را خاموش کند که ناگهان کسی در کنارشان ظاهر شد.

میدوریا:" هاوکس!"

هاوکس:" دکو ، فکر میکنم تو باید نجاتشون بدی، فقط تو از پس این کار بر میای"
میدوریا:" مگه تو نمیتونی؟...."
هاوکس:" اگه برم تو اتیش میسوزم😐"
میدوریا:" چطوری_____"

میدوریا یادش افتاد که اکنون چند کوسه داد و میتواند با شلاق سیاه مردم را بیرون آورد.
چطور همچین چیزی را فراموش کرده بود؟

تودوروکی:" میدوریا، نگران نباش منم باهات میام داخل."

باکوگو که داشت حرص میخورد ، گفت" بهتره هیچ کدومشون آسیب نبینن وگرنه همش رو از چشم تو میبینم 😑💢"

میدوریا و تودوروکی داخل ساختمان شدند . میدوریا به آدم ها کمک میکرد تا از ساختمون خارج شوند و تودوروکی تاجایی که میتوانست آتش را خاموش می‌کرد.

دود همه حا را فرا گرفته بود و چیز زیادی در ساختمان دیده نمیشد. میدوریا تقریبا کل ساختمان را گشت و آخرین نفر را از انجا خارج کرد.

میدوریا:" تودوروکی_کون الان میتونی ساختمون رو منجمد کنی!"

میدوریا این را با فریاد به تودوروکی گفت و او هم همینکار را انجام داد.



بعد از خاموش شدن آتش ، چندین قهرمان دیگر برای پاکسازی و تحقیقات بیشتر به آنجا آمدند.

میدوریا، باکوگو و تودوروکی داشتند بر میگشتند به یو_ای که از آسمان یک کاغذ روی صورت باکوگو فرود آمد.

شبیه به یک نامه ی تهدید آمیز بود.


ادامه دارد...

دوستان این داستان قراره خیلی چرت و پرت باشه و خب همونطور که گفتم این داستان کلا با داستان اصلی فرق داره و قراره چند تا شخصیت دیگه هم بی افضایم🤡☝️✨️

نظرتون رو حتما توی کامنت ها بگین🌚🎀✨️
چالش:" توی مای هیرو کی رو بیشتر دوست دارین ؟چرا؟ (هم دختر هم پسر)🗿☝️🪄
راستی از همتون ممنونم که این همه حمایت کردین 🌚🎀✨️🩷
۱۰۰ تا شدیم باورم نمیشه🤓🤡☝️🎀✨️🪄✨️✨️✨️✨️
دیدگاه ها (۳)

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۳

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت ۵۸

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

intertwined fate of two enemies-part 20

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

موضوعـ: وقتی سعی میکنین با مظلوم کردن خودتون قانعشون کنیننسب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط