وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

p4

«عه عه پسرمو چکار داری؟»
مینهو هم سریع خودشو لوس کرد و رفت پیش مامانم
«مامان دیدی چطور زدم»
«واااا...مامان برقا رفت اونم ترسوندم منم تلافی کردم همین»
جیمین و تهیونگ که بزور خنده اشون رو نگه داشته بودن داشتن نگاهمون میکردن....
بابام اومد تو بعد سلام و احوالپرسی با اعضا رو کرد سمت ما
«اینجا چخبره؟»
منم از فرصت استفاده کردم و خودمو لوس کردم
«بابا پسرت وقتی برق رفته بود منو ترسوند و منم الان یکم تنبیهش کردم الان مامان سرش در میاد...»
مامانم معلوم بود خسته اس
«همو بغل کنید و معذرت خواهی کنید بعدش بریم بخوابیم که احساس میکنم کوه کندم»
با بی میلی همو بغل کردیم و معذرت خواهی کردیم چون میدونستیم اگر اعتراض کنیم مامانم منفجر میشه...هرکس رفت اتاق خودش منو یونگی تو یه اتاق.‌‌..تهیونگ و جین و نامجون یک اتاق....مینهو و جونگ کوک و جیهوپ و جیمین هم یک اتاق...
(پرش به فردا شب قبل جشن)
همه منتظر تهیونگ بودیم که آماده بشه و بریم ب محل تجمع...
بلاخره مستر ظهور کردن..از پله ها داشت پایین میومد که صدای ترقه توی سالن پیچید و بعد تنها صدایی که پیچید صدای افتادن تهیونگ از روی پله ها بود...
«اخ کمرم داغون شد»
جیهوپ و جونگ کوک پاره شدن از خنده جین هم با نگرانی رفت بالا سرش
«اخ بچم باسنش از دست رفت...نگران نباش خوب میشه»
«اخ...جین هیونگگک...عه...آخ..امیدوارم»
بعد کلی خندیدن رسیدیم به محل تجمع پیاده ک شدیم جونگ کوک پوکر نگام کرد
«ا.ت پس هیجانش کو؟»
این حرف جونگ کوک مصادف شد با انداختن ترقه توی آتیش و صدای ناهنجارش...
«اووو...ایول دیگ داشت حوصلم سر میرفت..»
یکم رفتیم جلوتر نزدیک آتیش....ی آتیش بزرگ بود و همه دورش جمع شده بودن منم دست یونگی رو گرفته بودم که جیهوپ اومد نزدیک و آروم در گوشم گفت...
«زن داداش..میگم جونگ کوک و جیمین رو راضی کن برگردیم خطرناکه..»
برگشت بره ک با چهره پوکر جونگ کوک مواجه شد...
«عه..هیونگ زد حال نباش دیگگگ»
«یاخدا کوکی ترسوندیم..خطرناکه پی دی نیم بفهمه داغونمون میکنه»
جونگ کوک ی جوری چهره اش رو مظلوم کرد ک هیچکی نمیتوست بهش نه بگه....
«کوکی اینجوری نکن چهرتو...با توام من خر نمیشم اینطوری...jk اگه فک کردی با این چهرع ات خر میشم ..‌خیلییییییییییی درست فک کردی..هوففف...باش ولی زودی میریماا»
«اخجونننننننن...هیونگ مهربون خودمی...باشه»
یکم گذشت که دیدم ی پسر جوون ی چیزی انداخت توی آتیش و با سرعت ازش دور شد و خیلی رفت اونور تر مطمعن شدم که چیز خطرناکیه...با تمام وجود داد زدم
«از آتیش فاصله بگیرید....زود باشید»
____
مرسی ک حمایت میکنید فرشته های من😭🥹🫶🏻
#یونگی #فیک #چهارشنبه_سوری
دیدگاه ها (۸)

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت اخر فردا ساعت۱۲:۳۰ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم ج...

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

پارت ۳۷

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

چندپارتی

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط