عشق یک شیطان ویک جوجه تیغی پارت ۲۷
شب _قصر قلمرو شیاطین_ویو زی زی:
همه بعد یه روز خسته کننده وارد قصر شدن همینجوری با شوخی خنده وارد شدن که آرورا رو دیدن که با یه قیافه ناراحت نشسته بود
جینا: مادر چیزی شده؟
آرورا: بیا بشین جینا
همه اونا نشستن و منتظر بودن که ببینن چی میشه
آرورا: همونطور که خودت میدونی من فقط تا زمانی حاکم این قلمرو بودم که شیطان برگزیده انتخاب بشه
جینا: آره خب
آرورا:حالا از وقتی که معلوم شده تو جانشین پدرتی مردم دیگه نمیخوان یه فرشته حاکمشون باشه
جینا: مادر میشه بری سر اصل مطلب
آرورا: آههه..این یعنی تو دیگه نمیتونی همراه دوستات برگردی باید دیگه مسئولیتتو بپذیری
باتموم شدن جمله آرورا لبخند از صورت جینا محو شد همه تعجب کردن جینو و جیو ناگهان برخاستن و گفتن
جینو: اما مادر این نمیشه
جیو: یعنی چی دیگه تمیتونه برگرده یعنی باید تا همیشه اینجا بمونه
جینا: ولی آخه...
آرورا: هنوزم میتونی برای کنسرتات و مصاحبه هات بری ولی اینکه اونجا بمونی نمیشه
همه متعجب بودن مخصوصاً باکوگو این حرفا مثل خنجری بود که بهش فرو میشد
آرورا: شب کریسمس تاج گذاریت انجام میشه
آرورا به سمت جینا رفت و دستشو رو شونه جینا گذاشت
آرورا: میدونم سخته اما نگاه کن
اون به پنجره بزرگی که روبه روش بود و کل شهر و مردمش پیدا بودن اشاره کرد
آرورا: اونا به یه ملکه نیاز دارن به یه رهبر اونا تورو میخوان جینا بعضی وقتا برای شادی یه میلیون آدم یکی باید قربانی شه
جینا هنوز تو شک بود بین زمین و زمان معلق بود نمیتونست حرفای مادرش و شکی بهش وارد شده رو هضم کنه
باکوگو: اما این نمیشه
جیرو: شما نمیتونید کاری کنید حتما باید جینا اینجا بمونه؟
آرورا: میدونم دوستتونه و نگرانشید اما...
حرف آرورا با چیزی که جینا گفت نصفه موند اون با یه لبخند ساختگی که یه دنیا غم توش بود گفت
جینا: عیبی نداره بلخره که این اتفاق میوفتاد .......این کاریه که من براش به دنیا اومدم
باکوگو:اما نفله نمیشه که....
جینا پرید وسط و گفت
جینا: این وظیفه منه حالاهم خودتونو ناراحت نکنید هنوز چند روز مونده که میتونیم باهم سپری کنیم بعدشم هروقت که خواستید میتونید بیایند
جینا به سمت در خروجی رفت
باکوگو: هیی کجا میری نفله
جینا: میرم یکم هوا بخورم
جینا بالاشو بز کرد و به سرعت از اونجا دور شد
آرورا آهی کشید و به عکس پدر جینا که رو دیوار بود نگاه کرد
آرورا: دخترتم مثل خودته سعی داره همچیو تنهایی به دوش بکشه تا بقیه احساس راحتی کنن
جیو: مادر لازمه این کار
آرورا: مردم دیگه منو قبول ندارن بعدشم فقط یه مدت اینجوریه تا وقتی که بتونه تعادل بر قرار کنه
همه از حرفای آرورا گیج شده بودن اما باکوگو اهمیتی نمیداد الان تنها چیزی که نگرانش بود جینا بود
همه بعد یه روز خسته کننده وارد قصر شدن همینجوری با شوخی خنده وارد شدن که آرورا رو دیدن که با یه قیافه ناراحت نشسته بود
جینا: مادر چیزی شده؟
آرورا: بیا بشین جینا
همه اونا نشستن و منتظر بودن که ببینن چی میشه
آرورا: همونطور که خودت میدونی من فقط تا زمانی حاکم این قلمرو بودم که شیطان برگزیده انتخاب بشه
جینا: آره خب
آرورا:حالا از وقتی که معلوم شده تو جانشین پدرتی مردم دیگه نمیخوان یه فرشته حاکمشون باشه
جینا: مادر میشه بری سر اصل مطلب
آرورا: آههه..این یعنی تو دیگه نمیتونی همراه دوستات برگردی باید دیگه مسئولیتتو بپذیری
باتموم شدن جمله آرورا لبخند از صورت جینا محو شد همه تعجب کردن جینو و جیو ناگهان برخاستن و گفتن
جینو: اما مادر این نمیشه
جیو: یعنی چی دیگه تمیتونه برگرده یعنی باید تا همیشه اینجا بمونه
جینا: ولی آخه...
آرورا: هنوزم میتونی برای کنسرتات و مصاحبه هات بری ولی اینکه اونجا بمونی نمیشه
همه متعجب بودن مخصوصاً باکوگو این حرفا مثل خنجری بود که بهش فرو میشد
آرورا: شب کریسمس تاج گذاریت انجام میشه
آرورا به سمت جینا رفت و دستشو رو شونه جینا گذاشت
آرورا: میدونم سخته اما نگاه کن
اون به پنجره بزرگی که روبه روش بود و کل شهر و مردمش پیدا بودن اشاره کرد
آرورا: اونا به یه ملکه نیاز دارن به یه رهبر اونا تورو میخوان جینا بعضی وقتا برای شادی یه میلیون آدم یکی باید قربانی شه
جینا هنوز تو شک بود بین زمین و زمان معلق بود نمیتونست حرفای مادرش و شکی بهش وارد شده رو هضم کنه
باکوگو: اما این نمیشه
جیرو: شما نمیتونید کاری کنید حتما باید جینا اینجا بمونه؟
آرورا: میدونم دوستتونه و نگرانشید اما...
حرف آرورا با چیزی که جینا گفت نصفه موند اون با یه لبخند ساختگی که یه دنیا غم توش بود گفت
جینا: عیبی نداره بلخره که این اتفاق میوفتاد .......این کاریه که من براش به دنیا اومدم
باکوگو:اما نفله نمیشه که....
جینا پرید وسط و گفت
جینا: این وظیفه منه حالاهم خودتونو ناراحت نکنید هنوز چند روز مونده که میتونیم باهم سپری کنیم بعدشم هروقت که خواستید میتونید بیایند
جینا به سمت در خروجی رفت
باکوگو: هیی کجا میری نفله
جینا: میرم یکم هوا بخورم
جینا بالاشو بز کرد و به سرعت از اونجا دور شد
آرورا آهی کشید و به عکس پدر جینا که رو دیوار بود نگاه کرد
آرورا: دخترتم مثل خودته سعی داره همچیو تنهایی به دوش بکشه تا بقیه احساس راحتی کنن
جیو: مادر لازمه این کار
آرورا: مردم دیگه منو قبول ندارن بعدشم فقط یه مدت اینجوریه تا وقتی که بتونه تعادل بر قرار کنه
همه از حرفای آرورا گیج شده بودن اما باکوگو اهمیتی نمیداد الان تنها چیزی که نگرانش بود جینا بود
- ۱۴.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط