P̶̧͚͇̠͙͕͎͑̔̽ͅà̵͉̥̳̝̻̯̜̯̽̓̀̎̀̾͊̒r̷̠̙̠͖͕͌̕ͅt̶̪̭̙̙̭̓̓̒̈͜͜ ̸
P̶̧͚͇̠͙͕͎͑̔̽ͅà̵͉̥̳̝̻̯̜̯̽̓̀̎̀̾͊̒r̷̠̙̠͖͕͌̕ͅt̶̪̭̙̙̭̓̓̒̈͜͜ ̸̘̝̙̯̍͂̈́̐͑̋̒͘1̵̬͈͙̲͈͈̪͈͉͛̄̕͝.
نگاهی به صفحه ی اول دفرچه ی قدیمی خالی انداختم و پایینش با لبخند ملیحی نوشتم:
دفترچه ی وینسلت ا/ت نقطه
ورق زدم و شروع به نوشتن کردم:
شاید این دفترچه نشانه ی شروع جدیدی باشد.
تا جایی که بخاطر دارم...
حدود ۶ یا ۷ سالم بود که پدر و مادرم در بزرگراه A-67 اسپانیا، معروف به Autovía de la Meseta، تصادف کردند
آنها را به بیمارستان رسانده بودند ولی خیلی دیر شده بود
من در خانه ی خاله لیاندا منتظر بودم...... قرار بود تولدم را آنجا بگیریم چون خونه ی خاله لیاندا خیلی بزرگ و قشنگ بود....
اونا(پدر و مادر ا/ت) قرار بود بعد از خریدن کیک از شهر سریع برگردند ولی هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد....
سال ها گذشت و من بزرگ تر شدم
حدود 11 سالم بود که خاله لیاندا بخاطر تومور مغزی فوت کرد..... حالا دیگه تنها بودم ....
هیچ کس رو نداشتم،اگر هم داشتم یا آنها را نمیشناختم یا از من دور بودند....
بعد از مرگ خاله من را به یتیم خانه منتقل کردند...
آنجا هم خیلی تنها بودم تا اینکه یک روز دختری با موهای طلایی گیس شده با لباسی سفید و عروسک خرسی در دست را دیدم
او تازه منتقل شده بود تختش را کنار تخت من گذاشته بودند و من امیدوارم بودم حداقل بتوانم با او دوست شوم...
تا اینکه یک شب قبل از خاموشی یتیم خانه یعنی حدود ساعت9:۳۰ به سمتش رفتم و گفتم تو هم مثل من تنهایی؟ فکر کنم بتونیم دوستای خوبی باشیم...
لبخندی زد و به سمتم اومد
من و اون یعنی لوسیا چندین ساله که باهم دوستیم
لوسیا و آلوارو حدود 4 ساله که باهمن
ما دونفر حالا تبدیل شده بودیم به سه نفر ....
این تازه اتفاقات خوب این چند سال در یتیم خانه بود
در عین حال که کلی اتفاقات خوب افتاد بود دوبرابر آن اتفاقات بد افتاد بود
از وقتی که ما سه نفر به این یتیم خانه اومده بودیم طعم خوش زندگی را نچشیده بودیم برای همین تصمیمی جدید گرفته بودیم
تصمیمی مثل فرار آن هم امشب...
با شنیدن صدای تقه ی در سریع دفترچه را بستم و پشتم قایم کردم
آلوارو در را باز کرد و با لوسیا وارد اتاق شد و در را بست و با صدای آرام گفت: ا/ت آماده باش
ویو ا/ت:
به سمت پنجره نگاه کردم شب شده بود ساعت 9:۲۸ بود دو دقیقه تا خاموشی مانده بود همه ی افراد یتیم خانه برای مسواک و دوش گرفتن رفته بودند و فقط ما سه نفر درون اتاق بودیم
20 :لایک
15 :کامنت
نگاهی به صفحه ی اول دفرچه ی قدیمی خالی انداختم و پایینش با لبخند ملیحی نوشتم:
دفترچه ی وینسلت ا/ت نقطه
ورق زدم و شروع به نوشتن کردم:
شاید این دفترچه نشانه ی شروع جدیدی باشد.
تا جایی که بخاطر دارم...
حدود ۶ یا ۷ سالم بود که پدر و مادرم در بزرگراه A-67 اسپانیا، معروف به Autovía de la Meseta، تصادف کردند
آنها را به بیمارستان رسانده بودند ولی خیلی دیر شده بود
من در خانه ی خاله لیاندا منتظر بودم...... قرار بود تولدم را آنجا بگیریم چون خونه ی خاله لیاندا خیلی بزرگ و قشنگ بود....
اونا(پدر و مادر ا/ت) قرار بود بعد از خریدن کیک از شهر سریع برگردند ولی هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد....
سال ها گذشت و من بزرگ تر شدم
حدود 11 سالم بود که خاله لیاندا بخاطر تومور مغزی فوت کرد..... حالا دیگه تنها بودم ....
هیچ کس رو نداشتم،اگر هم داشتم یا آنها را نمیشناختم یا از من دور بودند....
بعد از مرگ خاله من را به یتیم خانه منتقل کردند...
آنجا هم خیلی تنها بودم تا اینکه یک روز دختری با موهای طلایی گیس شده با لباسی سفید و عروسک خرسی در دست را دیدم
او تازه منتقل شده بود تختش را کنار تخت من گذاشته بودند و من امیدوارم بودم حداقل بتوانم با او دوست شوم...
تا اینکه یک شب قبل از خاموشی یتیم خانه یعنی حدود ساعت9:۳۰ به سمتش رفتم و گفتم تو هم مثل من تنهایی؟ فکر کنم بتونیم دوستای خوبی باشیم...
لبخندی زد و به سمتم اومد
من و اون یعنی لوسیا چندین ساله که باهم دوستیم
لوسیا و آلوارو حدود 4 ساله که باهمن
ما دونفر حالا تبدیل شده بودیم به سه نفر ....
این تازه اتفاقات خوب این چند سال در یتیم خانه بود
در عین حال که کلی اتفاقات خوب افتاد بود دوبرابر آن اتفاقات بد افتاد بود
از وقتی که ما سه نفر به این یتیم خانه اومده بودیم طعم خوش زندگی را نچشیده بودیم برای همین تصمیمی جدید گرفته بودیم
تصمیمی مثل فرار آن هم امشب...
با شنیدن صدای تقه ی در سریع دفترچه را بستم و پشتم قایم کردم
آلوارو در را باز کرد و با لوسیا وارد اتاق شد و در را بست و با صدای آرام گفت: ا/ت آماده باش
ویو ا/ت:
به سمت پنجره نگاه کردم شب شده بود ساعت 9:۲۸ بود دو دقیقه تا خاموشی مانده بود همه ی افراد یتیم خانه برای مسواک و دوش گرفتن رفته بودند و فقط ما سه نفر درون اتاق بودیم
20 :لایک
15 :کامنت
- ۱۶.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط