قطار عشـ♥ـــــق سوی خـــ♥ـــدا میرفت…
قطار عشـ♥ـــــق سوی خـــ♥ـــدا میرفت…
همه سوار شدند…وقتی به بهشــت رسید همــــــه پیاده شدند
امـــــــا فراموش کردند
مقصد خــــ♥ـــــدا بود نه بهشت!!!
عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتـــــــش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،
تا مردم خـــــ♥ـــــدا را فقط به خاطر عشـــ♥ـــــق به او بپرستند،
نه به خاطر عیـــــــاشی در بهشت و تــــــــرس از جهنم!!!
همه سوار شدند…وقتی به بهشــت رسید همــــــه پیاده شدند
امـــــــا فراموش کردند
مقصد خــــ♥ـــــدا بود نه بهشت!!!
عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتـــــــش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،
تا مردم خـــــ♥ـــــدا را فقط به خاطر عشـــ♥ـــــق به او بپرستند،
نه به خاطر عیـــــــاشی در بهشت و تــــــــرس از جهنم!!!
- ۳۴۴
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط