قطار عشـ♥ـــــق سوی خـــ♥ـــدا میرفت…

قطار عشـ♥ـــــق سوی خـــ♥ـــدا میرفت…
همه سوار شدند…وقتی به بهشــت رسید همــــــه پیاده شدند
امـــــــا فراموش کردند
مقصد خــــ♥ـــــدا بود نه بهشت!!!

عارفـی را دیدند مشعلی و جـــــام آبـی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتـــــــش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ،
تا مردم خـــــ♥ـــــدا را فقط به خاطر عشـــ♥ـــــق به او بپرستند،
نه به خاطر عیـــــــاشی در بهشت و تــــــــرس از جهنم!!!
دیدگاه ها (۱)

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟...

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟...

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند: کجا می روی؟ ...

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند :کجا می روی؟ ...

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دستپرسیدند کجا می روی؟گفت:...

راهی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند کجا میروی؟ گفت...

عارفی را ديدند مشعلى و جام آب در دست !پرسيدند کجا ميروی ؟ گف...

عارفی را ديدند مشعلى و جام آب در دست !پرسيدند کجا ميروی ؟ گف...

مستی را دیدند. جام اب و شمعلی در دست پرسیدند کجا میروی گف..م...

درووودزرتشت را دیدند مشعلی و جام آبی در دست... !پرسیدند کجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط