قلب یخی
# پارت پنجم: انتظار در سایهی سکوت
با لرزشِ ناگهانیِ گوشی در جیبِ جونگکوک، آن اتمسفرِ سنگین و الکتریکی با یک ضربهی تند شکسته شد. جونگکوک، که برای لحظهای انگار در دنیای دیگری غرق شده بود، از فشارِ حضورِ لیها عقب کشید. چشمانش هنوز در میانهی تلاقیِ خشم و نیاز بود، اما وقتی متوجه شد که تماسی از طرفِ "کار" گرفته شده، آن نگاهِ وحشی به تدریج جای خود را به نقابِ سرد و بیروحِ همیشگی داد.
او بدون اینکه کلمهای بگوید، مچهای لیها را رها کرد. تنها ردِ گرمِ انگشتانش روی پوستِ لیها باقی ماند که مثل سوختگی، او را به یاد میآورد. جونگکوک از اتاق خارج شد، در حالی که صدایِ سنگینِ بسته شدنِ در، مثل پایانِ یک فصل، در گوشهای لیها طنینانداز شد.
لیها در تنهاییِ اتاق ماند.
ساعتها گذشت. اتاقِ بزرگ و مجللِ جونگکوک، حالا شبیه به یک قفسِ طلایی بود. لیها در سکوت، با حرفهای او در سرش کلنجار میرفت. *«تو مال منی...»*، *«تو تنها کسی هستی که بوی اون رو میده...»*. کلماتِ جونگکوک مثل سم در خونش جریان داشتند؛ همزمان که از آنها متنفر بود، بخشی از وجودش، ناخودآگاه به دنبالِ تاییدِ آن حضورِ قدرتمند میگشت.
او به آینه نگاه کرد. زخمی که روی بدنش بود، زیر لباسهای جدیدی که جونگکوک برایش فراهم کرده بود، تیر میکشید. اما او نمیخواست فقط یک "قربانی" به نظر برسد. او میخواست وقتی جونگکوک دوباره وارد میشود، او را با چیزی غیر از ضعف روبرو کند.
با دستانی که هنوز کمی میلرزید، از میانِ لباسهای گرانقیمت و ظریف، یکی از بهترینها را انتخاب کرد. لباسی که با وجودِ سادگی، شکوهی پنهان داشت؛ لباسی که به او اجازه میداد در عینِ آسیبپذیری، با غرورِ یک زن بایستد. او موهایش را مرتب کرد و با دقت، آراستگیِ خود را در برابرِ تصویرِ ماتِ آینه سنجید. او نمیدانست چرا این کار را میکند، اما میدانست که این یک نوعِ مبارزه است. او میخواست به جونگکوک نشان دهد که او را "شکسته" نمیکند، بلکه او را "تغییر" میدهد.
او به سمتِ پنجرهی بزرگِ اتاق رفت. از آنجا، منظرهی وسیعی از قلمروِ تاریک و باشکوهِ جونگکوک پیش رو بود. لیها در حالی که چانهاش را روی لبهی پنجره گذاشته بود، چشمانش را به جادهی ورودی دوخته بود.
او منتظر بود.
منتظرِ بازگشتِ آن مردی که همزمان هم جلادِ او بود و هم تنها کسی که در این دنیای بیرحم، او را "دیده" بود. با هر بار دیدنِ نورِ چراغهای ماشینها در دوردست، قلبش تکانی میخورد. او از خودش میپرسید: *«آیا او واقعاً برمیگردد؟ و اگر برگردد، آیا من آمادهی رویارویی با دوبارهی آن نگاهِ مقتدر هستم؟»*
پشتِ پردهی انتظار، لیها حالا دیگر آن دخترِ ترسیده و فراری نبود؛ او به کسی تبدیل شده بود که در انتظارِ طوفان، ایستاده است.
با لرزشِ ناگهانیِ گوشی در جیبِ جونگکوک، آن اتمسفرِ سنگین و الکتریکی با یک ضربهی تند شکسته شد. جونگکوک، که برای لحظهای انگار در دنیای دیگری غرق شده بود، از فشارِ حضورِ لیها عقب کشید. چشمانش هنوز در میانهی تلاقیِ خشم و نیاز بود، اما وقتی متوجه شد که تماسی از طرفِ "کار" گرفته شده، آن نگاهِ وحشی به تدریج جای خود را به نقابِ سرد و بیروحِ همیشگی داد.
او بدون اینکه کلمهای بگوید، مچهای لیها را رها کرد. تنها ردِ گرمِ انگشتانش روی پوستِ لیها باقی ماند که مثل سوختگی، او را به یاد میآورد. جونگکوک از اتاق خارج شد، در حالی که صدایِ سنگینِ بسته شدنِ در، مثل پایانِ یک فصل، در گوشهای لیها طنینانداز شد.
لیها در تنهاییِ اتاق ماند.
ساعتها گذشت. اتاقِ بزرگ و مجللِ جونگکوک، حالا شبیه به یک قفسِ طلایی بود. لیها در سکوت، با حرفهای او در سرش کلنجار میرفت. *«تو مال منی...»*، *«تو تنها کسی هستی که بوی اون رو میده...»*. کلماتِ جونگکوک مثل سم در خونش جریان داشتند؛ همزمان که از آنها متنفر بود، بخشی از وجودش، ناخودآگاه به دنبالِ تاییدِ آن حضورِ قدرتمند میگشت.
او به آینه نگاه کرد. زخمی که روی بدنش بود، زیر لباسهای جدیدی که جونگکوک برایش فراهم کرده بود، تیر میکشید. اما او نمیخواست فقط یک "قربانی" به نظر برسد. او میخواست وقتی جونگکوک دوباره وارد میشود، او را با چیزی غیر از ضعف روبرو کند.
با دستانی که هنوز کمی میلرزید، از میانِ لباسهای گرانقیمت و ظریف، یکی از بهترینها را انتخاب کرد. لباسی که با وجودِ سادگی، شکوهی پنهان داشت؛ لباسی که به او اجازه میداد در عینِ آسیبپذیری، با غرورِ یک زن بایستد. او موهایش را مرتب کرد و با دقت، آراستگیِ خود را در برابرِ تصویرِ ماتِ آینه سنجید. او نمیدانست چرا این کار را میکند، اما میدانست که این یک نوعِ مبارزه است. او میخواست به جونگکوک نشان دهد که او را "شکسته" نمیکند، بلکه او را "تغییر" میدهد.
او به سمتِ پنجرهی بزرگِ اتاق رفت. از آنجا، منظرهی وسیعی از قلمروِ تاریک و باشکوهِ جونگکوک پیش رو بود. لیها در حالی که چانهاش را روی لبهی پنجره گذاشته بود، چشمانش را به جادهی ورودی دوخته بود.
او منتظر بود.
منتظرِ بازگشتِ آن مردی که همزمان هم جلادِ او بود و هم تنها کسی که در این دنیای بیرحم، او را "دیده" بود. با هر بار دیدنِ نورِ چراغهای ماشینها در دوردست، قلبش تکانی میخورد. او از خودش میپرسید: *«آیا او واقعاً برمیگردد؟ و اگر برگردد، آیا من آمادهی رویارویی با دوبارهی آن نگاهِ مقتدر هستم؟»*
پشتِ پردهی انتظار، لیها حالا دیگر آن دخترِ ترسیده و فراری نبود؛ او به کسی تبدیل شده بود که در انتظارِ طوفان، ایستاده است.
- ۳.۳k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط