#برادر ناتنی من

part:13
لیا گفت:
لیا:ات دخترم تو امشب با جونگکوک برو خونش تا ما تنها باشیم.
(ماشالا چه رویی هم دارین.)

ات و کوک هم از مجبوری گفتن باشه.

رفتن خونه کوک ولی اونجا شلوغ بود.

ات: اینجا چه خبره؟
کوک:یونا پارتی گرفته
ات:اوو
(رفتن داخل و کوک یه اتاق به ات داد و بهش گفت که اونجا بمونه.)
(ات لباساشو عوض کرد و با خوش گفت که یه سر به پایین بزنه تا ببینه چه خبره.)
(بچه‌ها محل پارتی هم داخل خود خونه و هم داخل حیاط خونه کوکه.)
«توچه کنید که یونا و کوک با چندتا از دوستاشون که بهشون نزدیکن داخل حیاطن،(تنها نیستن چند نفر از مهمونا هم هستن،یعنی بخشی از مهمونا داخل حیاطن و بخشی شون هم داخل خونه.)»
(ات داخل خونست.)

«داخل حیاط»
یونا:ددی(لوس و باعشوه(یونا همه‌ی حرفایی که به کوک میزنه رو با عشوه و لوس میگه.)
(یه حالت حال بهم زن خودتون میدونین دیگه پیکمی.)
کوک:بله پرنسس(داداش اون میاد گوه میخوره تو هم باهاش راه میای؟! جدا؟؟؟!!!)
یونا:من یه لحظه میرم تا داخل خونه و بعدش برمیگردم.
کوک:باشه عزیزم مراقب باش.(حاجی داری حالمو بهم میزنیاااا.)
یونا:چشممم

(یونا میره داخل خونه و میگرده ببینه ات اومده پایین یانه.
بعد ات رو میبینه که اونطرف وایساده،بعد از اینکه ات رو میبینه میره طرف چندتا پسر و یه چیزی به پسرا گفت و خودش به طرف ات رفت.)

یونا:هی تو!!
ات:با منی؟!
یونا:آره با خودتم هر.زه خانم
ات:حرف دهنتو بفهم،با من درست صحبت کن.
یونا:اگه درست صحبت نکنم چی؟!
ات:اونوقت هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!!
یونا:ببین بهت هشدار میدم که به ددی من نچسبی
ات:دَدیت؟! هع تو فقط یه جن.ده‌ای که به خاطر پولای جونگکوک باهاشی!!!
یونا:دهنتو ببند آشغال
(بعد اونجا رو ترک کرد و به سمت حیاط جایی که کوک و بقیه بودن رفت.)

«داخل حیاط»
کوک:چرا اینقدر دیر کردی ببیبی؟!(من دیگه حرفی ندارم آقای جئون😐😐)
یونا:داشتم دنبال گوشیم میگشتم ددی!!
کوک:پیداش کردی؟!
یونا:نه ددی!!
کوک:اشکال نداره بیب خودتو ناراحت نکن فردا میریم یکی دیگه برات میخرم،( 😐😑)
یونا:مرسی ددییییی(عوق)
(خودشو بلند کرد و گونه کوک رو بوسید.)

«ویو ات»
هع دختره آشغال فکر کرده‌کیه؟!!!
حالمو بهم میزنه.
همینجوری با خودم حرف میزدم که چندتا پسر به طرفم اومدن.
«پایان ویو ات»

«ادامش توی این پست جا نشد توی پست بعد ادامه این پارتو میزارم.»
دیدگاه ها (۵)

💢یه دختر ۲۵ ساله که پرستار بوده با یه پسر ۳۰ ساله وارد رابطه...

عشق زار آلود(Mysterious Love)Part:1ویو رمان:خونه ساکت بود پد...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

شب تولدم فصل3پارت18جیمین: چیشده پرنسس چرا گریه میکنیات: جیمی...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

چند پارتیپارت ۲چند پارتیتا زنگ کلاس به صدا دراومد، کتاب رو ا...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

#میکاپ_آرتیست_من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط