فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹⁰⁰
(باورم نمیشه صد پارت شد تا الان.)
اما خیلی خودش کنترل کرد و چیزی نگفت.
-: حیف که یهسری چیزا رو نباید گفت!
+: چیا رو مثلا؟؟
جانگوو: ببینم... به ماچی؟ به ما که اعتماد دادی؟
+: خیلی بیشتر از اون. حس میکنم شما دوتا واقعا بهترین آدمای زندگی من بوده باشین. حتی قبل از فراموش کردن تمام خاطراتم.
ویو رامونا
مینا بعد از حرفش بهشون لبخند زد. کاری که به ندرت انجامش میداد.
جونگوو و باکهیون یواشکی با حسرت و چشمای ناراحت به مینا و بعد بهم نگاه کردن. لبخند مینا بهشون، بیشتر دردناک بود.
جانگوو: مینا..
+: هوم؟
جانگوو: میخوای کمکت کنیم تا بتونی رودررو با خود جئون جونگکوک حرف بزنی؟ اون الان خلافو گذاشته کنار. فک کنم آدمی هم شده باشه که خب... بشه باهاش صحبت کرد.... بدون دروغ یا کنایه.
+: چطوری؟
-: اینش بماند... خودمون میدونیم چیکار کنیم.
مینا سرتکون داد.
لحظهای به روبهروش و لحظه سرشو پایین انداخت.
+: اما... چرا خودتون بهم چیزی نمیگید؟
چطور میتونستن واقعیت بگن؟
اینکه جانگوو بگه شوهر اولت و دومین باعث و بانی بدبختیات بعد بابات بودم؟ بکه بهزور باهات رابطه برقرار میکردم و کتکت میزدم؟ بهت خیانت کردم؟
یا باکهیون بگه بچگیت که چیز جالبی نبود.. اما همونم برات بیشتر جهنم کردم؟ یا اینکه بگه سر اینکه فرمول اون ماده ازت به زور گرفتم و با بلایی که بابات سرت میاره تهدیدت کردم.. اما بعد از اینکه به بابات لوت دادم.، و باعث شدم الان تو اینطوری سردرگم و دور از خانوادت باشی، فهمیدم تو فرمول رو درست به من دادی.. فقط بهم نگفتی چطور باید ازش نگهداری کنم... گناه خودم بود و الان باعث حال بد تو.
چی میگفتن؟
جانگوو: خب مینا... گذشته انقدر سخت و وحشتناکی داشتی که جرئت گفتنش رو هیچ کس بهت نداشته باشه. بهتره از خود جئون بپرسی. نمیذارم بهت دروغ بگه. یه قرار باهاش تنظیم میکنیم.
•••
~: باکهیون! میدونی که چقدر بهت اعتماد دارم! بخاطر همینه که میخوام با مینا بفرستمت سوئیس واسه تنظیم قرارداد با اون شرکت مسخره،،، اما پرسود!
-: چرا میخواین من بااون برم؟ کاری هست که باید براش انجام بدم؟
~: خوبه. خوبه که خودت میدونی. ببین... اون دختر بهشدت باهوشیه. و به همون اندازه شکاک! من که نمیتونم اون دارو رو بذارم بین داروهای و بهش بگم روزی یک بار بخور! صددرصد شک میکنه! اما تو باید اونجا باشی تا به اسم مراقبت ازش توی غذاش دارو رو بریزی. اگر مذاکراتتون خوب پیش بره تا یک هفته دیگه برمیگردین. توی همین یک هفته ممکنه اگر قرص نخوره همهچیز به حافظهش برگرده. ولی امان از اینکه مذاکرات جوری پیش نره که زود بتونین برگردین.
-: چشم عمو.
با پوزخند و قرار دستشو روی شونهی باکهیون گذاشت.
(باورم نمیشه صد پارت شد تا الان.)
اما خیلی خودش کنترل کرد و چیزی نگفت.
-: حیف که یهسری چیزا رو نباید گفت!
+: چیا رو مثلا؟؟
جانگوو: ببینم... به ماچی؟ به ما که اعتماد دادی؟
+: خیلی بیشتر از اون. حس میکنم شما دوتا واقعا بهترین آدمای زندگی من بوده باشین. حتی قبل از فراموش کردن تمام خاطراتم.
ویو رامونا
مینا بعد از حرفش بهشون لبخند زد. کاری که به ندرت انجامش میداد.
جونگوو و باکهیون یواشکی با حسرت و چشمای ناراحت به مینا و بعد بهم نگاه کردن. لبخند مینا بهشون، بیشتر دردناک بود.
جانگوو: مینا..
+: هوم؟
جانگوو: میخوای کمکت کنیم تا بتونی رودررو با خود جئون جونگکوک حرف بزنی؟ اون الان خلافو گذاشته کنار. فک کنم آدمی هم شده باشه که خب... بشه باهاش صحبت کرد.... بدون دروغ یا کنایه.
+: چطوری؟
-: اینش بماند... خودمون میدونیم چیکار کنیم.
مینا سرتکون داد.
لحظهای به روبهروش و لحظه سرشو پایین انداخت.
+: اما... چرا خودتون بهم چیزی نمیگید؟
چطور میتونستن واقعیت بگن؟
اینکه جانگوو بگه شوهر اولت و دومین باعث و بانی بدبختیات بعد بابات بودم؟ بکه بهزور باهات رابطه برقرار میکردم و کتکت میزدم؟ بهت خیانت کردم؟
یا باکهیون بگه بچگیت که چیز جالبی نبود.. اما همونم برات بیشتر جهنم کردم؟ یا اینکه بگه سر اینکه فرمول اون ماده ازت به زور گرفتم و با بلایی که بابات سرت میاره تهدیدت کردم.. اما بعد از اینکه به بابات لوت دادم.، و باعث شدم الان تو اینطوری سردرگم و دور از خانوادت باشی، فهمیدم تو فرمول رو درست به من دادی.. فقط بهم نگفتی چطور باید ازش نگهداری کنم... گناه خودم بود و الان باعث حال بد تو.
چی میگفتن؟
جانگوو: خب مینا... گذشته انقدر سخت و وحشتناکی داشتی که جرئت گفتنش رو هیچ کس بهت نداشته باشه. بهتره از خود جئون بپرسی. نمیذارم بهت دروغ بگه. یه قرار باهاش تنظیم میکنیم.
•••
~: باکهیون! میدونی که چقدر بهت اعتماد دارم! بخاطر همینه که میخوام با مینا بفرستمت سوئیس واسه تنظیم قرارداد با اون شرکت مسخره،،، اما پرسود!
-: چرا میخواین من بااون برم؟ کاری هست که باید براش انجام بدم؟
~: خوبه. خوبه که خودت میدونی. ببین... اون دختر بهشدت باهوشیه. و به همون اندازه شکاک! من که نمیتونم اون دارو رو بذارم بین داروهای و بهش بگم روزی یک بار بخور! صددرصد شک میکنه! اما تو باید اونجا باشی تا به اسم مراقبت ازش توی غذاش دارو رو بریزی. اگر مذاکراتتون خوب پیش بره تا یک هفته دیگه برمیگردین. توی همین یک هفته ممکنه اگر قرص نخوره همهچیز به حافظهش برگرده. ولی امان از اینکه مذاکرات جوری پیش نره که زود بتونین برگردین.
-: چشم عمو.
با پوزخند و قرار دستشو روی شونهی باکهیون گذاشت.
- ۴.۸k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط