دزد(۲) p۹
...ا/ت..
دیگه نمیدونستم چیکار کنم یعنی قراره چه اتفاقی برام بیوفته؟دیدم چند نفری که کنارم نشسته بودن شروع کردن به حرف زدن
مرد۱:هی دختر نکنه شوهرت نتونسته نجاتت بده ها؟(پوزخند)
ا/ت:...
مرد۲:اشکالی نداره قراره بری تو عمارت هان تا کلی بهت خوش بگذره
مرد۱:نگاش کن چه چهره ای داره (با دستش صورت ا/ت رو نوازش میکنه) اون مرتیکه جونگ کوک چه حالی میکنه باهات...
مرد۲:هی...ولش کن ما کارمونو انجام دادیم نباید کار اضافه ای بکنیم وگرنه رئیس ممکنه عصبانی بشه
مرد۱:من که کار بدی نکردم...فقط به اون جئون حسودی کردم (نیشخند)
...ا/ت...
این عوضیا دارن چی میگن؟وای...خدایا خودت کمکم کن...ایکاش یه خورده بیشتر مراقب خودم بودم...
...جونگ کوک...
برگشته بودم عمارت دیدم همه جز زیر دستای خودم کش*ته شده بودن...اخه خیلی خوب اموزششون داده بودم ولی چه فایده؟من که میدونم اونا برای کش*تن من نیومده بودن فقط داشتن حواس منو پرت میکردن تا ا/ت رو ببرن...من نمیتونم اینجوری بشینم و کاری نکنم...باید زود برم دنبال ا/ت تا نجاتش بدم!رفتم و لباسامو عوض کردم تفنگمو برداشتم و توش گلوله گذاشتم چند تا گلوله هم اضافی برداشتم همه ی چیزای مورد نیازم مثل زد گلو*له،سم و....اینجور چیزا رو برداشتم و همه ی زیر دستام رو با خودم با بردم و به سمت عمارت هان رفتیم
...ا/ت...
منو به یه عمارت دیگه برده بودن و توی اتاق به یه صندلی بستن یه مرد خوش قیافه و جوون وارد اتاق شد
ا/ت:...
؟:چیه؟ترسیدی؟
ا/ت:...
؟:نگران نباش...کاریت ندارم فقط چند تا سوال ازت دارم وقتی جواب دادی میزارم بری همون شهری که توش زندگی میکردی
ا/ت....
؟:اسم من یونجونه تو هم ا/تی؟
ا/ت:...
یونجون:جواب نمیدی؟
ا/ت:ا...اره
یونجون:گفتم نترس مگه میخوام چیکارت کنم؟
ا/ت:...
یونجون:خب...بزار سوالام رو بپرسم...بهم بگو که جونگ کوک این روزا چیکار میکنه؟
ا/ت:...من...نمیدونم
یونجون:نمیدونی؟...خب باید اینو بدونی که جونگ کوک توی این چند سال کجا بود
ا/ت:منظورت...چیه؟
یونجون:اون ۳ سال تموم هیچ کاری نمیکرد و من به راحتی وارد عمارتش میشدم و خودشم نبود...هیچکس...حتی یه نفرم اونجا نبود...چه اتفاقی افتاد؟
ا/ت:من...نمیدونم
یونجون:خیلی هم خوب میدونی!(داد و عصبی)
ا/ت:من...از هیچی خبر ندارم!(گریه)
یونجون:مگه تو زنش نیستی؟پس چرت و پرت نگو و جوابمو بده!
ا/ت:ولی ما اصلا مثل زن و شوهرا نیستیم...پس بهم حق بده که ندونم
...ا/ت...
درسته جونگ کوک در حق من بدی کرد اما...به هر حال من عاشقشم...میخواستم همه چی رو لو بدم اما...انگار زبونم جلوی خودشو میگرفت تا چیزی نگم
یونجون:دلت میخواد بمیری؟یا میخوای برگردی خونه؟
ا/ت:من هیچی نمیدونم...
یونجون:باشه...پس میمیری...ادمای به درد نخور لیاقتشون مرگه
(یونجون تفنگشو میاره)
#فیک
دیگه نمیدونستم چیکار کنم یعنی قراره چه اتفاقی برام بیوفته؟دیدم چند نفری که کنارم نشسته بودن شروع کردن به حرف زدن
مرد۱:هی دختر نکنه شوهرت نتونسته نجاتت بده ها؟(پوزخند)
ا/ت:...
مرد۲:اشکالی نداره قراره بری تو عمارت هان تا کلی بهت خوش بگذره
مرد۱:نگاش کن چه چهره ای داره (با دستش صورت ا/ت رو نوازش میکنه) اون مرتیکه جونگ کوک چه حالی میکنه باهات...
مرد۲:هی...ولش کن ما کارمونو انجام دادیم نباید کار اضافه ای بکنیم وگرنه رئیس ممکنه عصبانی بشه
مرد۱:من که کار بدی نکردم...فقط به اون جئون حسودی کردم (نیشخند)
...ا/ت...
این عوضیا دارن چی میگن؟وای...خدایا خودت کمکم کن...ایکاش یه خورده بیشتر مراقب خودم بودم...
...جونگ کوک...
برگشته بودم عمارت دیدم همه جز زیر دستای خودم کش*ته شده بودن...اخه خیلی خوب اموزششون داده بودم ولی چه فایده؟من که میدونم اونا برای کش*تن من نیومده بودن فقط داشتن حواس منو پرت میکردن تا ا/ت رو ببرن...من نمیتونم اینجوری بشینم و کاری نکنم...باید زود برم دنبال ا/ت تا نجاتش بدم!رفتم و لباسامو عوض کردم تفنگمو برداشتم و توش گلوله گذاشتم چند تا گلوله هم اضافی برداشتم همه ی چیزای مورد نیازم مثل زد گلو*له،سم و....اینجور چیزا رو برداشتم و همه ی زیر دستام رو با خودم با بردم و به سمت عمارت هان رفتیم
...ا/ت...
منو به یه عمارت دیگه برده بودن و توی اتاق به یه صندلی بستن یه مرد خوش قیافه و جوون وارد اتاق شد
ا/ت:...
؟:چیه؟ترسیدی؟
ا/ت:...
؟:نگران نباش...کاریت ندارم فقط چند تا سوال ازت دارم وقتی جواب دادی میزارم بری همون شهری که توش زندگی میکردی
ا/ت....
؟:اسم من یونجونه تو هم ا/تی؟
ا/ت:...
یونجون:جواب نمیدی؟
ا/ت:ا...اره
یونجون:گفتم نترس مگه میخوام چیکارت کنم؟
ا/ت:...
یونجون:خب...بزار سوالام رو بپرسم...بهم بگو که جونگ کوک این روزا چیکار میکنه؟
ا/ت:...من...نمیدونم
یونجون:نمیدونی؟...خب باید اینو بدونی که جونگ کوک توی این چند سال کجا بود
ا/ت:منظورت...چیه؟
یونجون:اون ۳ سال تموم هیچ کاری نمیکرد و من به راحتی وارد عمارتش میشدم و خودشم نبود...هیچکس...حتی یه نفرم اونجا نبود...چه اتفاقی افتاد؟
ا/ت:من...نمیدونم
یونجون:خیلی هم خوب میدونی!(داد و عصبی)
ا/ت:من...از هیچی خبر ندارم!(گریه)
یونجون:مگه تو زنش نیستی؟پس چرت و پرت نگو و جوابمو بده!
ا/ت:ولی ما اصلا مثل زن و شوهرا نیستیم...پس بهم حق بده که ندونم
...ا/ت...
درسته جونگ کوک در حق من بدی کرد اما...به هر حال من عاشقشم...میخواستم همه چی رو لو بدم اما...انگار زبونم جلوی خودشو میگرفت تا چیزی نگم
یونجون:دلت میخواد بمیری؟یا میخوای برگردی خونه؟
ا/ت:من هیچی نمیدونم...
یونجون:باشه...پس میمیری...ادمای به درد نخور لیاقتشون مرگه
(یونجون تفنگشو میاره)
#فیک
- ۶۰.۶k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط