از دشمنان تا عاشقان

پارت بعدی ۴...
۳.
۲.
۱.
اکشننن ععااااحححححح:::(چون مخم ریده قراره سناریو از این روز به اون روز پیش بره🌚👍)

شب سردی بود، و عملیات اشتباه پیش رفته بود.
باران مثل سوزن از آسمان می‌بارید و باد هر لحظه طوفانی‌تر می‌شد.

کیانا و مایکی بعد از فرار از کمین دشمن، خودشان را به تنها پناهگاهی رساندند که نزدیک بود:
یک کلبه‌ی کوچک چوبی در دل جنگل.

در را محکم بستند؛ باد از بیرون به آن می‌کوبید.

کیانا نفس‌نفس می‌زد.
«واقعا… باید همین‌جا گیر کنیم؟»

مایکی کتش را از تنش درآورد و آن را روی شانه‌های خیس کیانا انداخت.
«آره. بیرون موندن یعنی یخ زدن. و من نمی‌ذارم تو یخ بزنی.»

کیانا می‌خواست اعتراض کند، اما سرمایی که تا استخوانش رفته بود، مانعش شد.
کلبه فقط یک تخت داشت.
یک بخاری قدیمی.
و پنجره‌ای که باد از گوشه‌اش سوت می‌کشید.

مایکی مشعل کوچکی را روشن کرد. نور گرمش صورت او را روشن کرد… و سایه‌ها گونه‌های کیانا را قرمزتر از همیشه نشان می‌دادند.

«این تخت برای دو نفر خیلی کوچیکه.» کیانا گفت.

مایکی با لبخندی که از صد کیلومتری هم بوی شیطنت می‌داد، جواب داد:
«خب… یا باید کنار هم جا بشیم… یا اینکه یکی‌مون روی زمین بخوابه.»

کیانا بلافاصله گفت:
«تو روی زمین بخواب.»

مایکی وانمود کرد دلش شکسته.
«من که جونمو برای نجاتت گذاشتم… تازه باید روی زمین هم بخوابم؟»

«بس کن مایکی.»
اما گوشه لب‌های کیانا کمی لرزید… انگار داشت لبخندش را مخفی می‌کرد.

مایکی نزدیک‌تر آمد.
خیلی نزدیک.
تا حدی که کیانا مجبور شد عقب برود و پشتش به دیوار خورد.

«کیانا …»
صدایش آرام بود، گرم…
«تو از کنارم خوابیدن نمی‌ترسی که؟»

کیانا با چشمانی درشت گفت:
«من؟ نه! اصلاً!»

مایکی ابرو بالا انداخت.
«واقعاً؟»

سکوتی کوتاه بین‌شان افتاد.
صدای باران، صدای نفس‌ها… و گرمایی که از فاصله‌ی کمشان می‌جوشید.

مایکی آهسته دستش را بالا آورد، نه برای لمس، فقط برای کنار زدن یک برگ چوبی که از دیوار افتاده بود… اما فاصله‌ی دستش فقط چند سانتی‌متر با صورت کیانا بود.

«می‌دونی…» مایکی آرام گفت،
«از وقتی اون شب بوسیدمت… هر لحظه که اینقدر نزدیکمی، سخت‌تره که کنترل کنم.»

کیانا چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
«مایکی…»

مایکی سرش را کمی خم کرد، نفسش روی گونه‌ی کیانا نشست.
اما به جای بوسه، با لبخند عقب رفت و گفت:
«باشه، روی تخت کنار هم می‌خوابیم. ولی قول بده نصف شب از سرما نچسبی بهم.»

کیانا چنان به او نگاه کرد که اگر نگاهش سلاح بود، مایکی همان‌جا از پا درمی‌آمد.
«هیچ‌وقت بهت نمی‌چسبم.»

مایکی با همان لبخند شیطانی:
«باشه کیانا … ببینیم امشب کی حرفشو پس می‌گیره.»

چند دقیقه بعد، هر دو روی تخت کوچک دراز کشیدند.
فاصله؟ فقط چند سانتی‌متر.
دمای هوا؟ خیلی سرد.
قلب‌ها؟ عجیب گرم‌تر از همیشه.

و درست وقتی کیانا فکر کرد شاید بتواند بخوابد…

مایکی در تاریکی زمزمه کرد:
«کیانا؟»

«چی؟»

«اگه نیمه‌شب دستاتو دورم حلقه کردی… نترس. من به کسی نمی‌گم.»

کیانا بالش را محکم به او کوبید.

مایکی خندید.
و برای اولین بار… کیانا هم خندید.

در آن تخت کوچک، بین سرما و باران، دو دشمن سابق… بیشتر از همیشه شبیه عاشق‌ها شده بودند.
:::

چرا داره کصشعر میشه.... لطفا نظر واقعیتونو بگید ممنون میشم🥀😃
پارت بعدی رو شاید امروز دادم
دیدگاه ها (۱۲)

پارت 2

ادامه سناریو

داستان

🧚🏻‍♀️فیلیکس و می سان 🧚🏻‍♀️

پارت ۴۰

احساس می‌کنم پاییز آسمان را به من نزدیک‌تر می‌کندانگار هدیه ...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

༺⃟•‌ུྃاین روزها بدجور هوای یک جای دنج به سرم زده،جایی شبیه ...

𝖕𝖆𝖗𝖙15شب موعود، باران گرفت. مارال شنل تیره‌اش را روی سرش کشی...

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط