[•] عــــمارت★عشقـــ[•]

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 31
"ارباب، من یه پیشگوام، راحت و با اطمینان کامل میتونم بگم!"
_«واقعا؟ اخه دکتر میگفت...»
"بله ، بنده خبر دارم که دکتر چی فرمودن، ولی چویا سان قرص رو اورده ، البته عمد نه؛ یکم قبل از مراسم ، یوری ساما، یچیز برا خوردن و مسکن خواستن، به همین دلیل هم چویا سان اشتباهی اون قرص رو برده یا شایدم یکی براشون پاپوش دوخته..."
_«ممنون، هاتارو...»
بلند شد. کتشو مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"واقعا کار تو بوده؟"
+«سینی رو براش بردم ولی من چیزی توش نریخته بودم!»
گوشیش لرزید.
"خب راستش...کار من بود، ببخشید چؤ!"
+«فدا سرت، اشکالی نداره...»
"این یعنی..."
+«نه نههه!!!»
"حیحی..."
اتوکو نگاهش دزدید.
چویا هم خندید.
کی باورش میشد اون قرصا عمدی بوده؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"و اینطوری..."
"واقعا خوب پیش رفتید..."
چویا زانو زد.
+«رئیس شما...کاری با ما ندارید؟»
"خیر، میتونی بری..."
+«شبتون خوش رئیســـ...»
بلند شد و همراه اتوکو بیرون رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"بیکاری؟!"
_«نه!»
"دیوونه ‌ای؟!"
_«نه!»
"پس چرا..."
_«اتوکو! خفه!»
"اون دختر نیاز به توجه داره!"
_«اون برا دشمنم کار میکنه!»
"به درک! تو مثلا عاشقشی؟! ادعای عاشق بودن نداشته باش وقتی معنی عشق رو نمیدونی!"
_«تو میدونی ، بسه!»
تند گفت.
"دارم ابو تو هاون میکوبم ، شب خوش!"
راهشو گرفت و رفت.
_«اوسامو...»
"دازای؟!!"
_«ای کوفت!»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
'رئیس...قرصارو گذاشتم...'
"عالیه..."
ادامه؟
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۶🌸دازای :خب... داشتن تو راهروی مافیا در...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

یک سگ زیادی ولگرد

ابلیس

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط