رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل بیست‌وششم: خوش برگشتی

ـ ملیسا؟

صدای ریو باعث شد سرش رو بلند کنه.

ـ بله؟

ریو روبه‌روش نشسته بود، پرسید: اون پسری که امروز باهاش دیدمت کی بود؟

ملیسا گوشی رو پایین آورد.

ـ کدوم پسر؟

ـ همونی که دستت رو گرفت و با خودش برد!

ملیسا با یادآوری اون صحنه، اخم کوچیکی کرد.

ـ دوستمه.

ریو می‌خواست سؤال دیگه‌ای بپرسه که صدای زنگ در بلند شد.

مادر ملیسا از آشپزخونه گفت: ملیسا جان، می‌شه در رو باز کنی؟

ـ الان میام!

ملیسا گوشی رو روی مبل گذاشت و به سمت در رفت و در رو باز کرد.

برای چند لحظه، حتی نتونست حرف بزنه.

پسری قدبلند با موهای تیره و چهره‌ای آشنا پشت در ایستاده بود. ساک کوچیکی هم کنارش بود.

لبخند پسر بیشتر شد.

ـ سلام، کوچولو.

ملیسا چشم‌هاش گرد شد.

ـ آرون؟!

پسر خندید.

ـ خودمم!

ملیسا با تمام سرعت خودش رو توی بغل برادرش انداخت.

ـ آررروووون!

آرون از شدت برخورد یک قدم عقب رفت، اما بلافاصله دست‌هاش رو دور خواهرش حلقه کرد و محکم بغلش کرد.

ـ آخ! دختر، بذار نفسم بیاد!

ـ نه! اصلاً ولت نمی‌کنم!

ملیسا دست‌هاش رو محکم‌تر دورش حلقه کرد و صورتش رو به سینهٔ برادرش چسبوند.

ـ تو واقعاً برگشتی!

آرون خندید و موهاش رو به‌هم ریخت.

ـ آره، دیگه تموم شد. برگشتم خونه.

ـ چرا زودتر نگفتی؟!

ـ می‌خواستم غافلگیرت کنم.

ملیسا دوباره محکم بغلش کرد.

آرون که از خوشحالی خواهرش واقعاً ذوق کرده بود، دست‌هاش رو دورش نگه داشت و گفت: دلم برات تنگ شده بود.

ـ من بیشتر دلم تنگ شده بود!

ـ معلومه! نزدیکه دنده‌هام رو بشکنی!

ملیسا با چشم‌های خیس از خنده گفت: اصلاً مهم نیست!

آرون بلند خندید و پیشونی خواهرش رو بوسید.

ـ دیوونهٔ خودمی.

***

صدای خنده‌هاشون بقیه رو به سمت در کشوند.

مادر ملیسا با دیدن پسرش دستش رو جلوی دهانش گرفت.

ـ آرون؟!

آرون لبخند زد.

ـ سلام، مامان!

مادرش جلو اومد و محکم بغلش کرد.

پدرش هم با لبخندی بزرگ به پسرش نزدیک شد.

ـ بالاخره برگشتی، پسرم!

آرون جواب داد: دیگه هیچ‌جا نمی‌رم، بابا.

ملیسا هنوز دست برادرش رو رها نکرده بود.

ریو و بقیه هم از پذیرایی به سمت در اومدن.

ریو گفت: آرون واقعا برگشته؟

آرون به ملیسا نگاه کرد و گفت: مثل اینکه خبرش دیر به شما ها رسیده.

ملیسا دوباره بازوش رو گرفت.

ـ امشب باید پیشم بمونی! فردا هم باید همه‌چیز رو برام تعریف کنی! اصلاً باید بیای اتاقم و...

آرون خندید.

ـ باشه، باشه! یکی‌یکی!

بعد دستش رو روی سر ملیسا گذاشت و با مهربونی گفت: هرچقدر بخوای، من اینجام.

در تمام این مدت، آرون یکی از آدم‌هایی بود که هیچ‌وقت مجبور نبود برای محبتش التماس کند و حالا بالاخره برگشته بود.

ملیسا هنوز باورش نمی‌شد.

اما وقتی آرون دوباره دستش را گرفت، فهمید که این خواب نیستش.

برادرش خونه بود.

و هیچ‌چیز نمی‌تونست خوشحالی اون شب رو ازش بگیره. 🥹❤️
دیدگاه ها (۰)

ادامه ی پارت ۱۹۵

چند پارتی تهیونگ

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی یونگی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

چند پارتی جیمین پارت هفتم

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط