معامله ای برای صلح پارت ۳۹
از زبان چویا*
دستمو رو سرش گذاشتم و با لبخند گفتم : معلومه که میتونی ، خونهی من برای دوتامون جا داره.
لبخند کوچیکی زد و گفت : خب...کی باید اونو نشونت بدم؟. چهرم تا حدی جدی شد و گفتم : هرچه زودتر بهتر ، ولی قبلش باید تورو پنهون کنیم مگرنه میاد سراغت ؛ نوشتن بلدی؟.
آروم سرشو به نشانه مثبت تکون داد و گفت : اره گَه گُداری بقیه یادم میدادن ، میتونم کتاب بخونم یا چیزی بنویسم.
+ خوبه ، خیلی خوبه ، تلفن یا چیزی که نشون بده کجایی بهت وصل نیست؟ . سرشو به نشانه منفی به چپ و راست تکون داد و گفت : نه ، اون گفته اگه زنده برگردم باید براش کار کنم و اگه مُردم هم مهم نیست.
یکم از این حرف عصبی شدم اما سعی کردم خودمو آروم نشون بدم ؛ لبخند فیکی زدم و گفتم : پس میتونم ببرمت.
بلند شدم و رو بهش گفتم : دلت یه غذای خوب میخواد ؟ مطمئنم گرسنهای.
به ذوق و خوشحالی نگاهم کرد و گفت: جدی؟ میخوایم غذا بخوریم؟.
خندیدم و گفتم : معلومه! بدو بریم ، هرچی میخوای درست میکنم. و سمت موتور رفتم؛
وقتی نشستم و نگاش کردم با ذوق بچگانهای سمتم اومد و پشتم نشست ؛ موتور رو روشن کردم و به سمت یوکوهاما حرکت کردم.
یک ساعت بعد*
موتور رو توی پارکینگ پارک کردم و کلاه کاسکتمو از سرم برداشتم. سرمو سمت الکس چرخوندم و با چهره غرق در خوابش مواجه شدم ؛ ناخواسته لبخندی روی لبم شکل گرفت و خیلی آروم از موتور پیاده شدم و براید استایل بغلش کردم و وارد خونه شدم.
سمت اتاق بالایی رفتم و آروم روی تخت گذاشتمش ؛ پتورو روش کشیدم و به طبقه پایین برگشتم.
به ساعت نگاهی انداختم ؛ ساعت ۱۲:۴۰ شب شده بود و احتمال دادم که الکس نصف شب از شدت گرسنگی بیدار شه ، منم خوابم نمیومد پس به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول پخت و پز شدم ؛ قصد داشتم کاری بپزم به همین دلیل وسایل رو از توی یخچال بیرون آوردم و مشغول کار کردن شدم.
بوی برنج و خورشت تو کل خونه پیچیده بود و شکم خودم هم به صدا افتاده بود .
به زور داشتم خودمو کنترل میکردم که غذارو خام خام و نپخته نخورم. کم کم داشت آماده میشد که صدای قدم های کسیو از راه پله شنیدم...
دستمو رو سرش گذاشتم و با لبخند گفتم : معلومه که میتونی ، خونهی من برای دوتامون جا داره.
لبخند کوچیکی زد و گفت : خب...کی باید اونو نشونت بدم؟. چهرم تا حدی جدی شد و گفتم : هرچه زودتر بهتر ، ولی قبلش باید تورو پنهون کنیم مگرنه میاد سراغت ؛ نوشتن بلدی؟.
آروم سرشو به نشانه مثبت تکون داد و گفت : اره گَه گُداری بقیه یادم میدادن ، میتونم کتاب بخونم یا چیزی بنویسم.
+ خوبه ، خیلی خوبه ، تلفن یا چیزی که نشون بده کجایی بهت وصل نیست؟ . سرشو به نشانه منفی به چپ و راست تکون داد و گفت : نه ، اون گفته اگه زنده برگردم باید براش کار کنم و اگه مُردم هم مهم نیست.
یکم از این حرف عصبی شدم اما سعی کردم خودمو آروم نشون بدم ؛ لبخند فیکی زدم و گفتم : پس میتونم ببرمت.
بلند شدم و رو بهش گفتم : دلت یه غذای خوب میخواد ؟ مطمئنم گرسنهای.
به ذوق و خوشحالی نگاهم کرد و گفت: جدی؟ میخوایم غذا بخوریم؟.
خندیدم و گفتم : معلومه! بدو بریم ، هرچی میخوای درست میکنم. و سمت موتور رفتم؛
وقتی نشستم و نگاش کردم با ذوق بچگانهای سمتم اومد و پشتم نشست ؛ موتور رو روشن کردم و به سمت یوکوهاما حرکت کردم.
یک ساعت بعد*
موتور رو توی پارکینگ پارک کردم و کلاه کاسکتمو از سرم برداشتم. سرمو سمت الکس چرخوندم و با چهره غرق در خوابش مواجه شدم ؛ ناخواسته لبخندی روی لبم شکل گرفت و خیلی آروم از موتور پیاده شدم و براید استایل بغلش کردم و وارد خونه شدم.
سمت اتاق بالایی رفتم و آروم روی تخت گذاشتمش ؛ پتورو روش کشیدم و به طبقه پایین برگشتم.
به ساعت نگاهی انداختم ؛ ساعت ۱۲:۴۰ شب شده بود و احتمال دادم که الکس نصف شب از شدت گرسنگی بیدار شه ، منم خوابم نمیومد پس به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول پخت و پز شدم ؛ قصد داشتم کاری بپزم به همین دلیل وسایل رو از توی یخچال بیرون آوردم و مشغول کار کردن شدم.
بوی برنج و خورشت تو کل خونه پیچیده بود و شکم خودم هم به صدا افتاده بود .
به زور داشتم خودمو کنترل میکردم که غذارو خام خام و نپخته نخورم. کم کم داشت آماده میشد که صدای قدم های کسیو از راه پله شنیدم...
- ۱۴.۴k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط