عشق ادایی{پارت ۴}
ویو ا/ت:
همین که چشمام رو باز کردم تو بغل اون پسره خودمو دیدم و بعد از حرف های مبهمی که زد غیب شد.
حسابی حرصی شدم و غافل از اینکه ممکنه ی نفر بشنوه گفتم:{عجب صبح عالی رو شروع کردم...اصلا عالی عالی...پیش ی مشت روانی ،سادیسم، اونم داخل ی عمارت ترسناک گیر افتادم...}
همینطور که داشتم غر میزدم ی دامن صورتی کوتاه از داخل کیفی که همراهم بود با ی کراپ صورتی رنگ بیرون آوردم و پوشیدم، که چشمم خورد به چندتا گیره مو که ته کیف بودن، با همونا موهام رو درست کردم.
بعد از چند دقیقه که کارم تمام شد ، از اتاق خارج شدم و فقط خدا میدونه که به چه بدبختی تونستم بالاخره اتاق غذاخوری رو پیدا کنم.
اول که وارد شدم همه جوری نگاه میکردن انگار جن دیدن، یعنی چیزی روی صورتم بود؟
منم که معذب شده بودم رفتم روی صندلی خالی کنار شو نشستم...ازش خوشم نمیاد ولی تنها کسی که کنارش توی این عمارت میتونم زنده بمونم همون... البته امیدوارم زنده بمونم.
وقتی کنارش نشستم هیچ واکنشی نشان نداد.
همه خیلی ساکت و سرد بودن ، و کسی به بقیه محل نمیداد به جز اون پسره که کلاه داشت ، البته اونم فقط هر چند لحظه ی بار ی تیکه بهم مینداخت .
اینا واقعا خانواده ان؟ چرا اینقدر سردن؟دعواشون شده یعنی؟
همینطور که توی افکارم بودم صدای در اومد ، قبل از اینکه کسی چیزی بگه پسر عینکی گفت:{احتمالا عروس قربانی جدید رسید}
همه دونه دونه بلند شدن و رفتن سمت در منم پشت سر شو رفتم، وقتی در باز شد ی دختر با موهای کوتاه مصری و چشمای سبز اومد داخل ، و به همه سلام کرد ، البته انگار از من زیاد خوشش نیومد ، چون رسماً داشت از قیافه اش زیرنویس پخش می شد.
یعنی میدونست قربانی ؟اصلا عروس قربانی یعنی چی ؟ممکنه چیز خوبی باشه؟
کسی چیزی نمی گفت فقط دختره با ی عشوه خاصی همه پسرا رو نگاه میکرد، منم تصمیم گرفتم سوالم رو بپرسم:{ی سوال بپرسم ؟}
ریجی:{بپرس..}
ا/ت:{عروس قربانی یعنی چی ؟}
قبل از اینکه عینکی جواب بده اونی که اون اول گفته بود من مال اونم گفت:{کسی که مال ما هست تا از خونش بخوریم...تا وقتی زنده است}
قبل از اینکه چیزی بگم دختره گفت:{من هم زنده و موندی خواهم بود ارباب...}
ی لحظه از لحنش چندشم شد ولی سعی کردم بروز ندم، عجیب بود ولی نه اندازه این خون آشام های ترسناک.
بعد از شاهد ی عالمه لاس زدن دختره با پسرا بودم فهمیدم اسمش لونا هست.
البته هرکسی ی واکنشی داشت، اون وحشی که گوشیم رو خورد کرده بود سریع رفت، عینکی اصلا براش مهم نبود ، اون ۳ تا عجیب غریب هم داشتن با دختر حرف میزدن، شو هم کار خاصی نمیکرد.
دختره که انگار متوجه بی محلی شو و بی توجهی ریجی شده بود اول اومد سمت من و شو.
لونا:{ارباب خیلی ساکت هستید... مشکلی پیش اومده؟ شاید کمی خون تازه حالتون رو بهتر کنه، نظرتون چی؟}
ایششش چقدر رو مخ، اگر ی جای دیگه غیر این عمارت باهاش روبهرو میشدم قطعا گیس هاش رو میکشیدم.
سعی کردم افکار منفی رو از سرم بیرون بیرون بریزم، و برگشتم به مکالمه اون دو نفر.
شو:{خفه شو فقط...}
همون لحظه بود که حس کردم ی نفر مچ دستم رو گرفت ، بعد فهمیدم که شو هست.
بعد دوباره توی همون اتاق قبلی ظاهر شدیم.
شو روی تخت ولو شده بود منم وسط اتاق وایساده بودم، داشتم به این فکر می کردم چرا دختره اینجوری بود، تا اینکه شو گفت:{دیگه این دامن رو نپوش...}
ا/ت:{چرا؟... قشنگه که...}
شو:{فقط کاری که گفتم رو انجام بده...حالا هم برو بدون سروصدا ی گوشه بشین.}
فهمیدم که بحث کردن باهاش فایده ای نداره پس فقط رفتم ی گوشه نشستم و توی افکارم غرق شدم...
یعنی قرار بود چه بلایی سرم بیاد....
سلام به همگی، خب من ی مدت بخاطر برخی دلایل نبودم، ولی از فردا جبران میکنم و قول میدم بیشتر فعالیت کنم.
اینم از پارت ۴ خدمت شما، امیدوارم دوستش داشته باشید.
#سگهایولگردبانگو #مدرسهقهرمانانهمن#توکیوریونجرز #فرفرههایانفجاری #عاشقانهشیطانی #فنفیک #انیمه #سناریو #وانشات #تک پارتی
همین که چشمام رو باز کردم تو بغل اون پسره خودمو دیدم و بعد از حرف های مبهمی که زد غیب شد.
حسابی حرصی شدم و غافل از اینکه ممکنه ی نفر بشنوه گفتم:{عجب صبح عالی رو شروع کردم...اصلا عالی عالی...پیش ی مشت روانی ،سادیسم، اونم داخل ی عمارت ترسناک گیر افتادم...}
همینطور که داشتم غر میزدم ی دامن صورتی کوتاه از داخل کیفی که همراهم بود با ی کراپ صورتی رنگ بیرون آوردم و پوشیدم، که چشمم خورد به چندتا گیره مو که ته کیف بودن، با همونا موهام رو درست کردم.
بعد از چند دقیقه که کارم تمام شد ، از اتاق خارج شدم و فقط خدا میدونه که به چه بدبختی تونستم بالاخره اتاق غذاخوری رو پیدا کنم.
اول که وارد شدم همه جوری نگاه میکردن انگار جن دیدن، یعنی چیزی روی صورتم بود؟
منم که معذب شده بودم رفتم روی صندلی خالی کنار شو نشستم...ازش خوشم نمیاد ولی تنها کسی که کنارش توی این عمارت میتونم زنده بمونم همون... البته امیدوارم زنده بمونم.
وقتی کنارش نشستم هیچ واکنشی نشان نداد.
همه خیلی ساکت و سرد بودن ، و کسی به بقیه محل نمیداد به جز اون پسره که کلاه داشت ، البته اونم فقط هر چند لحظه ی بار ی تیکه بهم مینداخت .
اینا واقعا خانواده ان؟ چرا اینقدر سردن؟دعواشون شده یعنی؟
همینطور که توی افکارم بودم صدای در اومد ، قبل از اینکه کسی چیزی بگه پسر عینکی گفت:{احتمالا عروس قربانی جدید رسید}
همه دونه دونه بلند شدن و رفتن سمت در منم پشت سر شو رفتم، وقتی در باز شد ی دختر با موهای کوتاه مصری و چشمای سبز اومد داخل ، و به همه سلام کرد ، البته انگار از من زیاد خوشش نیومد ، چون رسماً داشت از قیافه اش زیرنویس پخش می شد.
یعنی میدونست قربانی ؟اصلا عروس قربانی یعنی چی ؟ممکنه چیز خوبی باشه؟
کسی چیزی نمی گفت فقط دختره با ی عشوه خاصی همه پسرا رو نگاه میکرد، منم تصمیم گرفتم سوالم رو بپرسم:{ی سوال بپرسم ؟}
ریجی:{بپرس..}
ا/ت:{عروس قربانی یعنی چی ؟}
قبل از اینکه عینکی جواب بده اونی که اون اول گفته بود من مال اونم گفت:{کسی که مال ما هست تا از خونش بخوریم...تا وقتی زنده است}
قبل از اینکه چیزی بگم دختره گفت:{من هم زنده و موندی خواهم بود ارباب...}
ی لحظه از لحنش چندشم شد ولی سعی کردم بروز ندم، عجیب بود ولی نه اندازه این خون آشام های ترسناک.
بعد از شاهد ی عالمه لاس زدن دختره با پسرا بودم فهمیدم اسمش لونا هست.
البته هرکسی ی واکنشی داشت، اون وحشی که گوشیم رو خورد کرده بود سریع رفت، عینکی اصلا براش مهم نبود ، اون ۳ تا عجیب غریب هم داشتن با دختر حرف میزدن، شو هم کار خاصی نمیکرد.
دختره که انگار متوجه بی محلی شو و بی توجهی ریجی شده بود اول اومد سمت من و شو.
لونا:{ارباب خیلی ساکت هستید... مشکلی پیش اومده؟ شاید کمی خون تازه حالتون رو بهتر کنه، نظرتون چی؟}
ایششش چقدر رو مخ، اگر ی جای دیگه غیر این عمارت باهاش روبهرو میشدم قطعا گیس هاش رو میکشیدم.
سعی کردم افکار منفی رو از سرم بیرون بیرون بریزم، و برگشتم به مکالمه اون دو نفر.
شو:{خفه شو فقط...}
همون لحظه بود که حس کردم ی نفر مچ دستم رو گرفت ، بعد فهمیدم که شو هست.
بعد دوباره توی همون اتاق قبلی ظاهر شدیم.
شو روی تخت ولو شده بود منم وسط اتاق وایساده بودم، داشتم به این فکر می کردم چرا دختره اینجوری بود، تا اینکه شو گفت:{دیگه این دامن رو نپوش...}
ا/ت:{چرا؟... قشنگه که...}
شو:{فقط کاری که گفتم رو انجام بده...حالا هم برو بدون سروصدا ی گوشه بشین.}
فهمیدم که بحث کردن باهاش فایده ای نداره پس فقط رفتم ی گوشه نشستم و توی افکارم غرق شدم...
یعنی قرار بود چه بلایی سرم بیاد....
سلام به همگی، خب من ی مدت بخاطر برخی دلایل نبودم، ولی از فردا جبران میکنم و قول میدم بیشتر فعالیت کنم.
اینم از پارت ۴ خدمت شما، امیدوارم دوستش داشته باشید.
#سگهایولگردبانگو #مدرسهقهرمانانهمن#توکیوریونجرز #فرفرههایانفجاری #عاشقانهشیطانی #فنفیک #انیمه #سناریو #وانشات #تک پارتی
- ۱.۴k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط