ساعت هفت و نیم هست و همین الان راه افتادیم به سمت یک رستو
ساعت هفت و نیم هست و همین الان راه افتادیم به سمت یک رستوران سنتی حال اقا جون خوب بود و همچنین مهتاب
داخل ماشین سکوت حکم فرما بود که مهدی گفت مثلا اومدیم بیرون چه خبرتونه انقدر ساکتید بزارید یک اهنگ بزارم تا حوصله مون سر نره
از زبان مهتاب خیلی وحشت داشتم نمیخواستم به خانه پدر بزرگ برگردم ادم ترسویی نبودم اما وحشت داشتم چطور ممکنه بعد مدت ها در اینجوری تکون بخوره یا حس کنم کسی پیشمه
اصلا نفهمیدم شام چی خوردم و بعد از خوردن شام برگشتیم به خونه پدر بزرگ تمام اتاق ها داخل حیاط بود و همه رفتند خوابیدند منم کمی با دوستام چت کردم ولی یک نیرویی هدایتم میکرد به سمت انباری. با کلی سکوت به سمت پذیرایی رفتم پدر بزرگ کلید هاشو همیشه اونجا میگذاشت و کم پیش میومد با خودش ببره به اتاقش با تمام سکوت کلید رو برداشتم و به سمت انباری رفتم اما هیچ کدوم از کلید ها به قفل در نمیخورد وای خدای من یک فکری دارم پدر بزرگ یک اتاق داشت که داخل ان نجاری میکرد اره خودش بود یکی از کلید ها به اون اتاق میخورد اما با تموم سکوت باید میرفتم اخه اتاق کنار اتاق بابا بزرگ بود اروم اروم وارد اتاق شدم و اتاق رو گشتم اما چیزی ندیدم یهویی چشمم افتاد به یک عکس جوونی های مادر بزرگ و پدر بزرگ بود عکس رو برداشتم وقتی میخواستم بزارم سر جاش دستم خورد به پشته عکس یک چیزی پشت، عکس بود وقتی نگاه کردم دیدم یک کلیده خیلی تعجب اور بود اخه چه چیزی داخل انباری بود که پدر بزرگ انقدر براش مهم بوده که کلید رو مخفی نگه داشته حس کردم یکی داخل گوشم گفت برو میفهمی با عجله پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی نبود وحشت زیادی داشتم با عجله از اتاق اومدم بیرون و درش رو بستم
داخل ماشین سکوت حکم فرما بود که مهدی گفت مثلا اومدیم بیرون چه خبرتونه انقدر ساکتید بزارید یک اهنگ بزارم تا حوصله مون سر نره
از زبان مهتاب خیلی وحشت داشتم نمیخواستم به خانه پدر بزرگ برگردم ادم ترسویی نبودم اما وحشت داشتم چطور ممکنه بعد مدت ها در اینجوری تکون بخوره یا حس کنم کسی پیشمه
اصلا نفهمیدم شام چی خوردم و بعد از خوردن شام برگشتیم به خونه پدر بزرگ تمام اتاق ها داخل حیاط بود و همه رفتند خوابیدند منم کمی با دوستام چت کردم ولی یک نیرویی هدایتم میکرد به سمت انباری. با کلی سکوت به سمت پذیرایی رفتم پدر بزرگ کلید هاشو همیشه اونجا میگذاشت و کم پیش میومد با خودش ببره به اتاقش با تمام سکوت کلید رو برداشتم و به سمت انباری رفتم اما هیچ کدوم از کلید ها به قفل در نمیخورد وای خدای من یک فکری دارم پدر بزرگ یک اتاق داشت که داخل ان نجاری میکرد اره خودش بود یکی از کلید ها به اون اتاق میخورد اما با تموم سکوت باید میرفتم اخه اتاق کنار اتاق بابا بزرگ بود اروم اروم وارد اتاق شدم و اتاق رو گشتم اما چیزی ندیدم یهویی چشمم افتاد به یک عکس جوونی های مادر بزرگ و پدر بزرگ بود عکس رو برداشتم وقتی میخواستم بزارم سر جاش دستم خورد به پشته عکس یک چیزی پشت، عکس بود وقتی نگاه کردم دیدم یک کلیده خیلی تعجب اور بود اخه چه چیزی داخل انباری بود که پدر بزرگ انقدر براش مهم بوده که کلید رو مخفی نگه داشته حس کردم یکی داخل گوشم گفت برو میفهمی با عجله پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی نبود وحشت زیادی داشتم با عجله از اتاق اومدم بیرون و درش رو بستم
- ۷.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط