داستان

The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 3️⃣
(#)لونا pov
برای هزارمین بار از خدا کینه به دل میگیرم که چرا نابینا هستم. امیدوارم این افراد کاری با من نداشته باشن. من اصلا خبر نداشتم آنتوان بدون اینکه به پدرش بگه به کلبه من می اومده. با صدایی لرزون و بغض توی گلوم گفتم:«پسر شما هرروز اینجا می اومد و ما با هم صحبت می‌کردیم». نمیتونم ببینم که عکس‌العمل پدر آنتوان چیه پس منتظر می مونم تا جوابم رو بده. از پدر آنتوان میترسم.
$:صحبت می‌کردید؟ در مورد چی با پسر من یعنی ولیعهد صحبت میکردی؟
شوکه شدم و بدنم به لرزه افتاد. ولیعهد؟ چطور ممکنه؟ قلبم دوباره شروع کرد به درد گرفتن اون انقباض مسخره همیشگی. ولی ایندفعه...
Pov پدر آنتوان ($)
دیدم که بدن ضعیف دختر به زمین سرد و سخت زیر دامون برخورد کرد. سریعا به سمت دختر خیز برداشتم و تکانش دادم. چشمهایش بسته هستند. از فکر اینکه نکنه من این دختر رو کشته باشم سریع نبض او را میگیرم. با ضعیف بودن نبض او سریع بازو هستیم را یکی دو شانه هایش و دیگری را زیر زانوهایش گذاشتم و بدن کوچکش را بلند کردم و سریع به سمت اسب خودم دویدم. آنتوان که از ترس خشکش زده بود را کشیدم و پشت خودم روی اسب گذاشتم و سریعا به قصر برگشتم تا پزشک دربار دختر را درمان کند.
...
وضعیت دختر به ثبات رسیده و من کنار تخت دختر که در یکی از اتاق های قصر است نشسته ام. یکی از سربازان قصر نفس نفس زنان به سمت من دوید و گفت:«اعلی حضرت! آدوین دوباره حمله کرده!» $:ه‍ــــــــــــــــــــــــــــــانننن!؟ سریعا تک تک سربازا رو به مرز بفرست!
...
آدوین بد ذات ترین و قدرتمند ترین دشمن ما در کل دنیاست. آدوین که پادشاه خونخوار و بسیار وحشی ای هست کشوری به وسعت نصف جهان داره و همیشه دنبال فتح کشور ما بوده ولی هیچوقت موفق نشده. همیشه به صورت رسمی با هم ملاقات (مثلا) دوستانه داشتیم و اون هیچوقت جرات نکرده بود به کشور ما حمله کنه ولی این دفعه...وضعیت متفاوته. با ۴ ارتش ده هزار نفره از چهار جهت ضعیف کشور وارد شده و بسیار نزدیک به پایتخته. ناگهان صدای وحشتناک جیغ و داد مردم و سربازان رو می‌شنوم که فرار میکنن. به سمت پنجره میدوم و از صحنه جلوی روم هم زمان هم انزجار خشم ترس و غم رو حس میکنم. خون زمین را کاملا در بر گرفته و آدوین در حال تماشای مرگ خدمتکاران و سربازان است. خونم به جوش میاد و سریعا به سمت او میروم.
Povآدوین (@)
طبق معمول تماشای مرگ سربازا و خدمتکاران کثیف احساس رضایت به من بخشید. با دیدن لیام (پدر آنتوان) که به سمت من می‌دوید خنده ای بلند کردم و آنتوان رو که قایم شده بود به عنوان قربانی گرفتم و چاقو رو روی گردنش گذاشتم.
@:لیام، اگه یک قدم دیگه جلو بیای پسرتو میکشم
$: لعنتی ترسو! تو با من توی جنگی آنتوان فقط ۸ سالشه!
آنتوان رو بلند کردم و شروع به دویدن سمت اتاق های قصر کردم. شکنجه کردن فقط یک آدم لذت خاصی نداره. در یکی از اتاق ها رو باز کردم و اتاق خالی بود پس سراغ اتاق بعدی رفتم و...یک دختر مو طلایی که حدودا ۱۶ یا ۱۷ ساله به نظر می اومد روی تخت خوابیده بود پس من...

بچه ها 😭🥶دهنمممم سرویسسسس شدددد تا به این نتیجه برسممم ترو خدا لایک کنننن. 👍🏼👍🏼ببخشید ایندفعه طولانی شد اتفاق زیاد بود🫣😅🤭

مثل همیشه بازنشر=فالو

بوس به کلتون باییی😘🔥🔥
#mother #father #kiss #romance #romantic #story #عاشقانه #رمانتیک #اکشن
دیدگاه ها (۵)

Enemys Embrsce [ part 39 ]

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ⊹˚₊𐙚 لیام: ـ کدوم حد؟ حقیقت؟ اینکه...

پارت 45╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌲 کلبه‌ی جنگلی 🌲╚═══.·:·.💜.·:·.═══...

شرط نرسید ولی گذاشتمℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه«سئورا»نور خورشید مس...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط