{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 45

پارت 45

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗
🌲 کلبه‌ی جنگلی 🌲
╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝

🌷 ویو آت

آت:
مااا اومدیم کلبه جنگلییی! هورااا! 😭🌲

دایی:
چته؟ گوشم! 😭

ته با خنده اطراف رو نگاه کرد.

ته:
واقعاً جای قشنگیه...

آت:
آرههه، بریم تو!

هیون وو:
اونجا آشپزخونه‌ست، سه تا اتاق هم داریم.

🌷 ویو آت

با ذوق رفتم سمت اتاق و درشو باز کردم.

آت:
وایــــــــی! اتاق کرومیههههه! 😭🎀

ته:
وای آت! چیه؟ ترسیدم! 😂

دایی:
چی شده؟!

آت:
تموم اتاق کرومیههههه! 😭💗

ته:
وااای، خیلی عالی بودی تو! 😂

دایی:
من میرم یه چیزی بخرم و برگردم.

آت:
باشه.

🌷 ویو آت

لباس‌هامو گذاشتم و رفتم آشپزخونه. یهو چشمم افتاد به چیزی روی زمین.

آت:
وااااااااااا! 😭

ترسیده دویدم سمت ته و پریدم بغلش.

🌷 ویو ته

ته:
چی شده؟!

آت:
س... سوسک تو آشپزخونه هست! 😭 بکشش!

ته:
😂😂😂

همون لحظه دایی برگشت.

دایی:
دو دقیقه نبودم، چیکار می‌کنید؟ 😏

آت:
دایییی! سوسک هست!

دایی:
باشه، می‌کشمش. 😂

بعد سوسک رو برداشت و آورد سمت آت.

آت:
تروخدا دورش کن! 😭

ته:
آروم باش...

دایی:
انداختمش رفت!

آت از عصبانیت دمپایی رو پرت کرد سمتش.

تق!

دایی:
ای! دردم گرفت! 😭

آت:
مرتیکه‌ی بیشعور! مگه باهات شوخی دارم؟! 😭😂

ته:
😳

آت:
ها؟ اینجا بودی؟ ببخشید! 😭

سریع رفتم تو اتاق.

🌷 ویو آت

آت:
وااا... اینا چی بود گفتم؟! خدایااا! 😭

🌷 چند ساعت بعد

دایی:
آت! بیا فیلم ببینیم.

آت:
چه ژانری؟

دایی:
ترسناک. 👻

آت:
باشه.

دایی:
فقط از سوسک ترسیدی، از فیلم نترسی‌ها! 😂

آت:
هر هر! 😑😂

وسط فیلم:

هیون وو:
واااااا! 😱

ته:
یاااااا! 😭

آت:
چتونه؟! می‌ترسید چرا فیلم می‌بینید؟ 😂

چند دقیقه بعد ته و دایی نزدیک‌تر نشسته بودن.

آت:
می‌خواید فیلمو عوض کنم؟ 😂

ته:
نه، خوبه.

دایی:
آره خوبه! 😭

چند ساعت بعد...

آت:
تموم شد! بریم بخوابیم.

ته:
بریم.

دایی:
بریم.

🌙 ویو ته

گوشیم لرزید.

لیام:
ته، کجایی؟

ته:
کلبه جنگلی.

لیام:
با آت؟

ته:
آره، با داییشه.

لیام:
ته... تو آت رو دوست داری؟

ته:
چطور؟

لیام:
چون من بهش اعتراف کردم.

ته:
...

لیام:
من آت رو خیلی دوست دارم. عاشقشم.

ته:
...

لیام:
راستی آت جوابم رو داد.

ته:
چ... چی گفت؟

لیام:
از خودش بپرس. خدافظ.

لعنت...

آت چی جواب داده بود؟

━━━━━━━━━━━━━━

🌷 فلش‌بک | جواب آت به لیام

لیام:
آت، من دوستت دارم. جوابت چیه؟

آت:
خوب... لیام، من می‌خوام دوستم باشی. منم به عنوان دوست دوستت دارم، نه بیشتر. نمی‌تونم قبول کنم چون...

لیام:
چون عاشق کس دیگه‌ای هستی؟

آت:
نمی‌دونم... ولی نمی‌خوام قبول کنم.

لیام:
باشه...

آت:
میشه به عنوان دوست کنارم باشی؟

لیام:
حتماً...

━━━━━━━━━━━━━━

🌷 حال

صبح شد. دوش گرفتم و صبحونه درست کردم.

آت:
صبح بخیر، بشینید.

ته:
صبح بخیر.

دایی:
صبح بخیر! ماشاالله، خواهرزاده‌ی خودمی! از هر انگشتت هنر میاد! 😂💗

آت:
ممنونم دایی.

ته:
دستت درد نکنه.

آت:
خواهش.

دایی با شیطنت به ته نگاه کرد.

دایی:
آت، خوش به حال شوهر آیندت! 😏

ته:
...

آت:
دایییی! 😭😂

اسلاید دوم لباس آت برای رفتن
اسلاید سوم لباس آت برای فردا
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط