فیک عشقی از نوع اجبار. پارت۳۰

Part:30

کوک ویو:

یک ماه گذشته و من به اجبار با ناجین دوست ات و دخترخالم خوب رفتار میکنم و با ات سرد ، هر بار که با ات سرد رفتار میکنم معلومه خیلی ناراحت میشه هر بار دلم میخواد بغلش کنم ، بوسش کنم بگم ببخشید عشقم ولی نمیشه نمیتونم نمیزارن
امروز دوباره پدر زنگ زد و گفت باید از ات جدا بشم یا باید با ناجین بخوابم خیلی خیلی عصبی بودم در حدی که حتی خودمم نمی‌شناختم رفتار بار کمی مست کردم و حالم بهتر بود دوباره پدر زنگ زد گفتم یا تا سه روز دیگه با ناجین میخوابم یا از ات جدا میشم دوباره عصبی شدم ساعت ۲ و نیم بود که رسیدم خونه در رو باز کردم با کلیدی که ات اومد سمتم با اینکه خیلی به بغلش احتیاج داشتم اما اون رو از خودم جدا کردم و بهش گفتم به من نزدیک نشه و فلان و فلان همش هم به خاطر این بود که اینجا شنود و دوربین وجود داشت وقتی ات سرم داد زد و چیز هایی رو که تو این یک ماه واسش اتفاق افتاد رو گفت خیلی از دست خودم عصبی بود ولی ، ولی سر ات خالیش کردم بردمش تو اتاق شکنجه و تا جایی که اعصبانیتم کم بشه شروع کردم به زدنش
بعد ولش کردم تو همون حال ، خیلی حالش بد بود
رفتم بیرون در رو هم قفل کردم و بهش گفتم تا سه روز از هیچی خبری نیست و رفتم خوابیدم صبح که بی دار شرم بعد کمی فکر چون مست بودم یاد کارایی که با ات کردم افتادم رفتم پایین از اجوما واسه ات صبحانه گرفتم که ببرم براش که اون ناجین خر زنگ زد / علامت ناجین@/

_چی میخوای؟/کمی سرد

@که عشقم اومدی و نسازی دیدم دیشب با ات چیکار کردی آفرین دمت گرم ولی حالا یادت رفت قرار نبود واسش تا سه روز غذا نبری؟

_به تو ربطی نداره/سرد

@او او او وایسا باهم بریم عشقم اگه میخوای بری پیشش برو اما بعد ببین با ات چیکار میکنم
و قطع کرد

_دختره ی ..... آه ولش کن


سه روز بعد تو این سه روز نمیتونستم ات رو ببینم همین که شد سه روز در رو باز کردم با دیدن حال ات لعنت و فوش های بسیاری خودم دادم واقعا برای خودم متاسفم که اینکار رو با عشقم کردم

__به اجبار با سردی تمام که سعی می‌کردم مهربون نباشه گفتم بهش گمشو بیرون


حتی سر ناهار هم به اجوما گفتم براش غذا ببره که هم ات راحت تر باشه هم من با دیدن زخم ها و خود ات احتمالا بگم تمام چیز ها رو و برای اینکه باور کنه به اجوما در موردش چیز هایی که خودمم سختم بود بگم گفتم که بره به ات بگه که دیگه نیاد پایین

اصلا میل غذا خوردن نداشتم و غذا نخوردم و رفتم اتاقم دوباره پدر زنگ زد و گفت آخرین محلت تو همین امروز هست

به اجبار نیم ساعت بعد از خونه خارج شدم و رفتم خونه ی اون هرزه وقتی بوسیدم مجبور شدم همراهی کنم رفتیم تو اتاق و لباس هامون رو در آوردیم و من البته قبلش .ک‌.آ.ن.د.و.م گذاشته بودم و شروع کردیم به اهم اهم

همون موقع در باز شد ات رو با چشمای پر اشک دیدم وای نه بدبخت شدم

بهش گفتم وایسه اما نه ایستاد لباس هام رو پوشیدم الان برام هیچی جز ات مهم نبود رفتم دنبالش و داشتم هی میگفتم بزار توضیح بدم که ناجین بهم گفت اگه الان برنگردی . ات قراره بره اون دنیا یا ازت طلاق بگیره
به اجبار مجبور شدم ات رو ول کنم به حال خودش رفتم خونه ی ناجین اما دیگه ار اون کارا نکردیم فقط داشتم فکر میکردم به ات ، حال چطوره ، خوبه ، خیلی ناراحته ، گریه میکنه ؟

بعد ۱ ساعت رفتم خونه و تو اتاق خودم و ات دیدم وسایلش نیست خودشم نبود
وای نکنه ترکم کرده وای نه

نشستم رو زمین و تا میتونستم گریه کردم دیگه نایی واسه گریه کردن نداشتم آنقدر گریه کردم که چشمام میسوخت و شده بود مثل کاسه ی خون

یک روز گذشت اما از ات خبری نبود که یهو زنگ زد از خوشحالی فریاد شدیم زدم رو جواب که گفت کافه ی ...... میبینه من رو و قطع کرد سریع آماده شدم و رفتم کافه

وقتی ات رو دیدم خیلی خوشحال شدم اما مجبور بودم جوری نشون بدم که برام مهم نیست
ولی یهو ات گفت طلاق بگیریم اونم با سردی

منم گفتم پشیمون میشی و کسی رو نداری داشتم مجبورش میکردم که پشیمون شه

که یهو یهو دیدم اون فلیکس احمق اومده اینجا دنبال ات بدجور آتیشی شدم مگه این آمریکا نبود اصلا از ات پرسیدم اما جوابی بهم نداد

فردا ساعت ۱۰ دادگاه

_ات ببخشید من پشیمونم
داشتم ازش خواهش میکردم اما قبول نمی‌کرد یه اجبار بعد سه بار پرسیدن گفتم منم جدا میشم............
دیدگاه ها (۲)

عشق خیانت انتقام

ادامه پارت (۱۴)

وقتی درسش بد بودو ..

جونگ کوک از خواب بلند شدم دیدم ات کنارم نیست و رفتم پایین دی...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم (

به زیباییه مشکی

پنهان عشق

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p19روم خیمه زد  و خم شد...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط