وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p19
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p19
روم خیمه زد و خم شد و یه مک بنفش از گردنم گرفت
که ناخودآگاه از ذهنم ناله ریزی در رفت
بلند شد و تو چشم هام نگاه کرد و لب زد
$ چیه نکنه ترسیدی ؟
ات. نه من از همون اول میدونستم تو یه قافیه ای و واسه اینکه لو مری شرکت روی و اینم میدونم که تمام قتل های اخیر کار تو بوده
$ و اینم میدونی که تو واسه من..*
گوشی هیونجین زنگ خود
مکالمه*
بله
....
چی گفتی کار کدوم عرضی ای بوده ..داد و عصبی ..
... ردش رو تا فردا برام بزن زود .. بلند
اما و اخه نداره زود باش وگرنه فردا جات تو جهنم ه
پایان مکالمه
ات .ویو
داشت حرف میزد که گوشی ش زنگ خورد
مکالمه بالا*
داشتم با ترس نگاش میکردم
بعد اینکه قطع شد گوشی رو یجوری پرت کرد تومور که فک کنم تیکه تیکه شد
از روم پا شد و رفت تو اتاق خودش و قبل رفتن بهم گفت بخوابم
منم گ ش کردم و گرفتم خوابیدم اما فکرم مشقول بود اون کی بود بهش زنگ زد
قرق در تفکرات بودم که چشم هام گرم شد و خوابم برد
ویو صبح
ات.
از خواب بیدار شدم تقریبا ساعت ۸ صبح بود خیلی کم خوابیده بودم اما خب چیکار کنم این روز ها خیلی درگیرم رفتم wc و کار های مربوطه رو انجام دادم لباس هام و عوض کردم و رفتم پایین اونجا هیونجین رو صندلی نشسته بود و داشت پشت لب تاب کار میکرد و وقتی که منو دید لب تاب رو بست و به اجوما گفت غذا ر بیاره منم رفتم سر میز و رو به روی هیونجین نشتم که
پوزخند زد و گفت اثار هنری منو دیدی؟
وقتی اینو گفت درجا حرفش رو گرفتم اما توجه نکردم و سرمو انداختم پایین که بهم چشم غره رفت و گفت جای ت اونجا نیست ..پوزخند
ات .پس کجاست
هیونجین. اشاره به پاهاش
اول توجه نکردم و خودم رو زدم به نفهمی که لب زد
.$ دوست دارم رو بقیه جاهای بدنت(😬 ) هم نقاشی کنم
ات. چ..چی ؟
$ گفتم.*
اجوما. بفرمائید صبحانه
ات. خیلی ممنون اجوما زحمت کشیدید
اجوما . نه این چه حرفیه خانم
چند مین بعد بعد صبحانه
ویو ات . غذا م رو خوردم و به اجوما کمک کردم که ظرف هارو جمع کنه وقتی تموم شد داشتم میرفتم که هیونجین دستم رو گرفت و نشوند رو پاش و لب زد کجا با این عجله بیب
من هالا هالا ها باهات کار دارم
ات. ولم کن اجوما کمکم کن
اجوماا
راوی . اجوما میدونه نباید تو کارشون دخالت کنه پس بی تفاوت به کارش ادامه میده
$ صبر کن میخوام حرف بزنم
ات. بگو
$ امشب قراره بریم پیش بابابزرگت
ات . امشب اما اما اخه...
$ اخه چی ؟
ات. من اونجا نمیام
$ بابابزرگت ردت رو زده و میدونه کجایی پس برا همین دیشب ادم فرستاده بود که بیان ببرنت
ات. همون هایی که کشتی ؟
$ اره برا همین قراره امشب بریم پیشش
ات. باشه هالا ولم میکنی؟
$ اره پاشو
..داشتم پا میشدم که دوباره منو نشوند رو پاش و یه مک فرا بنفش از گردنم گرفت و منم مطمئن بودم که الان کل گردنم رو کبود کرده
بعد از آنکه کارش تموم شد لب زد حالا پاشو برو و اینکه ......
دیگه خمارییییییییی
ایندفعه شرط نداریم☺️
روم خیمه زد و خم شد و یه مک بنفش از گردنم گرفت
که ناخودآگاه از ذهنم ناله ریزی در رفت
بلند شد و تو چشم هام نگاه کرد و لب زد
$ چیه نکنه ترسیدی ؟
ات. نه من از همون اول میدونستم تو یه قافیه ای و واسه اینکه لو مری شرکت روی و اینم میدونم که تمام قتل های اخیر کار تو بوده
$ و اینم میدونی که تو واسه من..*
گوشی هیونجین زنگ خود
مکالمه*
بله
....
چی گفتی کار کدوم عرضی ای بوده ..داد و عصبی ..
... ردش رو تا فردا برام بزن زود .. بلند
اما و اخه نداره زود باش وگرنه فردا جات تو جهنم ه
پایان مکالمه
ات .ویو
داشت حرف میزد که گوشی ش زنگ خورد
مکالمه بالا*
داشتم با ترس نگاش میکردم
بعد اینکه قطع شد گوشی رو یجوری پرت کرد تومور که فک کنم تیکه تیکه شد
از روم پا شد و رفت تو اتاق خودش و قبل رفتن بهم گفت بخوابم
منم گ ش کردم و گرفتم خوابیدم اما فکرم مشقول بود اون کی بود بهش زنگ زد
قرق در تفکرات بودم که چشم هام گرم شد و خوابم برد
ویو صبح
ات.
از خواب بیدار شدم تقریبا ساعت ۸ صبح بود خیلی کم خوابیده بودم اما خب چیکار کنم این روز ها خیلی درگیرم رفتم wc و کار های مربوطه رو انجام دادم لباس هام و عوض کردم و رفتم پایین اونجا هیونجین رو صندلی نشسته بود و داشت پشت لب تاب کار میکرد و وقتی که منو دید لب تاب رو بست و به اجوما گفت غذا ر بیاره منم رفتم سر میز و رو به روی هیونجین نشتم که
پوزخند زد و گفت اثار هنری منو دیدی؟
وقتی اینو گفت درجا حرفش رو گرفتم اما توجه نکردم و سرمو انداختم پایین که بهم چشم غره رفت و گفت جای ت اونجا نیست ..پوزخند
ات .پس کجاست
هیونجین. اشاره به پاهاش
اول توجه نکردم و خودم رو زدم به نفهمی که لب زد
.$ دوست دارم رو بقیه جاهای بدنت(😬 ) هم نقاشی کنم
ات. چ..چی ؟
$ گفتم.*
اجوما. بفرمائید صبحانه
ات. خیلی ممنون اجوما زحمت کشیدید
اجوما . نه این چه حرفیه خانم
چند مین بعد بعد صبحانه
ویو ات . غذا م رو خوردم و به اجوما کمک کردم که ظرف هارو جمع کنه وقتی تموم شد داشتم میرفتم که هیونجین دستم رو گرفت و نشوند رو پاش و لب زد کجا با این عجله بیب
من هالا هالا ها باهات کار دارم
ات. ولم کن اجوما کمکم کن
اجوماا
راوی . اجوما میدونه نباید تو کارشون دخالت کنه پس بی تفاوت به کارش ادامه میده
$ صبر کن میخوام حرف بزنم
ات. بگو
$ امشب قراره بریم پیش بابابزرگت
ات . امشب اما اما اخه...
$ اخه چی ؟
ات. من اونجا نمیام
$ بابابزرگت ردت رو زده و میدونه کجایی پس برا همین دیشب ادم فرستاده بود که بیان ببرنت
ات. همون هایی که کشتی ؟
$ اره برا همین قراره امشب بریم پیشش
ات. باشه هالا ولم میکنی؟
$ اره پاشو
..داشتم پا میشدم که دوباره منو نشوند رو پاش و یه مک فرا بنفش از گردنم گرفت و منم مطمئن بودم که الان کل گردنم رو کبود کرده
بعد از آنکه کارش تموم شد لب زد حالا پاشو برو و اینکه ......
دیگه خمارییییییییی
ایندفعه شرط نداریم☺️
- ۶۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط