I found you again- part 13

نماینده خاندان های مختلف که همیشه طرفدار شاهزاده چان و پدرش بودن کاملا اماده شده بودن که شاهزاده رو تا سرزمین شون ببرن و روی تخت پادشاهی بنشونن
نماینده1:باید چند روز دیگه راه بیوفتیم. اگر قبل از روز سالگرد تاجگذاری پادشاه فعلی برسیم شانس بیشتری داریم
نماینده2:درسته چون روز جشن حسابی قصر حفاظت شده است و یه عالمه سرباز اونجاست هرچی زودتر بریم شانسمون برای پس گرفتن تاج و تخت بیشتره
نماینده3:باید از سمت محل زندگی من بریم. اونجا با پایتخت تقریبا بیشترین فاصله رو داره و باعث میشه زود لو نریم
جادوگر:فعلا اینکه توی ذهن پادشاه فعلی شاهزاده چان مرده، وقت بیشتری برامون میخره. شما افراد تون رو اماده کنید
سومین:پدرم گفت از داخل قصر هم همه چیز رو تحت کنترل دارن ولی پادشاه فعلی کلی سرباز اماده داره و این یعنی عملا یه جنگ در پیش داریم
سونگمین:و چند روز وقت میخوایم
نماینده ها برنامه هایی ریختن و یکی یکی خونه رو ترک کردن که برن و طبق برنامه اماده ی جنگ احتمالی و بازگشت شاهزاده چان بشن. کم کم خونه خالی شد و فقط جادوگر و مامان جیسونگ و 4 تا بچه ها موندن
جادوگر:خب منم دیگه باید برم. مراقب خودتون باشید تا زمانش برسه و وسایلتون هم جمع کنید.
سونگمین:شما هم مراقب خودتون باشید.
جادوگر هم رفت. سکوت عجیبی توی خونه بود همه بهم نگاه میکردن که مادر جیسونگ سکوت رو شکست
مادر جیس:من میرم یکم خرید کنم برای شام امشب
سومین:امم منم باید برم یکم وسایلم رو جمع کنم
جیس:منم با مامان میرم
سونگمین:سومین منم بیام؟
سومین:نه
چان:سونگمین میخوان برن ما تنها باشیم. نمیخواد شما برید منم سونگ میریم
سومین:اخه میدونی باید یکم خاطراتتون رو مرور کنید پس تنها باشید خیلی بهتره نه؟
جیس:اره اره
چان:من و سونگمین میریم شما همینجا باشید دیگه نیاز نیست الکی برید بیرون.
سونگمین:کجا بریم اخه چان؟
چان:خونه شما
مادر جیس:برای شام برمیگردید دیگه؟
چان:بله مامان برای شام برمیگردیم
چان و سونگمین از بقیه خداحافظی کردن و از خونه خارج شدن و راه افتادن سمت خونه سونگمین
چان:حس میکنم یه عالمه حرف نگفته داری
سونگمین:ارههه تا دلت بخواد
چان:خب خب من اماده ام بگو
سونگمین:نمیدونی چقدر ذوق داشتم وقتی از جادوگر شنیدم اون روز نجاتت داده بوده و تو رو توی دنیای انسانا سپرده به یه خانواده که مراقبت باشن. یواشکی بدون اینکه به بابام بگم اومدم اینجا که پیدات کنم. روز اول دانشگاه که دیدمت مغزم بهم میگفت اون تو رو یادش نمیاد ولی قلبم میگفت شاید وقتی بهت بگم من سونگمینم منو یادت بیاد
چان:متاسفم که فراموشت کرده بودم سونگ
سونگمین:قول بده دیگه فراموشم نمیکنی حتی وقتی پادشاه شدی و ازدواج کردی و بچه دار شدی

#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #سونگمین #بنگ_چان
دیدگاه ها (۱)

چند شب به صورت عادی گذشت...اون روز پیش مامان بابای جیمین بود...

بادیگارده شخصی من پارت۹

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_7فصل...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

intertwined fate of two enemies-part 22

true Love②⓪شبتهیونگ خونه ی خودم بودم صدای در رو شنیدم.. سونگ...

چند پارتی (درخواستی)

#دوپارتیچانمینP:2سرش رو چرخوند سمت دوستاش و بعد با صدایی سرد...

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

روز اول مهر چطور باشیم؟ 🐇⏝︶ׅ︶‌⏝𝝑𝑒⏝︶ׅ︶‌⏝صبح:• زودتر بیدار شید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط