درخواستی

چندپارتی

این بار، آنولا نتوانست سکوت کند. درد قلبش دهانش را باز کرد. «من اعتماد دارم، اما رفتارت اعتماد رو می ‌شکنه! مثل یک دختربچه دورش می‌ چرخیدی! من رو حتی برای یک لحظه هم به یاد نیاوردی! من اونجا ایستاده بودم، و تو داشتی زندگی ‌ات رو برای یکی دیگه توضیح می ‌دادی!»

نامجون که از خستگی و حسادت الکی آنولا به ستوه آمده بود گفت «بس کن آنولا! تو زیادی حساس شدی!»

آنولا نگاهش را بالا آورد. این بار، نه با خشم، بلکه با درد. او فقط سرش را تکان داد، به نشانه اینکه: «حرف ‌های تو تمام شد.»

و دوباره سکوت کرد. سکوتی مطلق و سرد.

این سکوت، نقطه شکست نامجون بود. در یک لحظه کور از خشم و سرخوردگی، دستش بالا رفت و صدای سیلی ‌ای که در سکوت خانه پیچید، صدایی بود که هرگز نباید شنیده می ‌شد.

آنولا دستش را روی گونه ‌اش نگذاشت. فقط بی‌ حرکت ایستاد. نگاهش دیگر اشک نداشت، فقط یک خلأ بود. نگاهی که فریاد می ‌زد: تو قول داده بودی که هرگز بهم آسیب نزنی.

نامجون بهت ‌زده بود. دستش در هوا آویزان ماند و نگاهش به صورت آنولا قفل شد. او کاری کرده بود که هیچ بخش از وجودش آن را نمی ‌خواست.

«آ... آنولا...» نامجون با صدایی خفه زمزمه کرد. او فوراً به سمت او قدم برداشت، اما آنولا کمی عقب رفت. دوباره سکوت. آنولا دیگر حرف نمی ‌زد، فقط به دیوار خیره شده بود، گویی می ‌خواست در تاریکی رنگ ببازد.

نامجون زانو زد. نه برای عذرخواهی‌ های ساده، بلکه برای التماس. «خواهش می‌ کنم، آنولا... به من نگاه کن. من... من کنترلم رو از دست دادم. من یک مرد نفرت ‌انگیزم. من اینو نمی ‌خواستم... باور کن. من... من به تو آسیب زدم.»

او دستانش را بالا آورد، اما جرئت نکرد صورت آنولا را لمس کند. در عوض، دستانش را روی گونه‌ های خودش گذاشت. «اون دست، تا آخر عمر عذابم می ‌ده. من از خودم متنفرم.»



ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۰)

درخواستی

مهمونی پارت ۶۰

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی نفس هم نمی‌کشید.صدای...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇19ویو هویج:_ دایی... تو از ات خوشت م...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌99پزشک و یونجی نگاهی کوتاه به هم انداختن...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

سناریو

پارت ۷ #پشت غرورتاما هنوز به خیابون خیره شده بود.ماشین دیگه ...

معاملهp23گلوله با صدای تیزی در اتاق پیچید.جونگ‌کوک حتی فرصت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط