پارت ۷
پارت ۷
#پشت غرورت
اما هنوز به خیابون خیره شده بود.
ماشین دیگه دیده نمیشد.
آروم دستش رو از دست لیام کشید.
«تو از کجا میدونستی؟»
لیام جواب نداد.
اما عصبیتر شد.
«لیام، دارم با تو حرف میزنم.»
لیام نگاهش کرد.
«چون قبلاً هم این اتفاق افتاده.»
اما مکث کرد.
«برای کی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«برای یکی که برام مهم بود.»
اما با تعجب نگاهش کرد.
«چی سرش اومد؟»
لیام نگاهش رو از اما گرفت.
«ناپدید شد.»
اما چیزی نگفت.
برای اولین بار، اون غرور همیشگی توی رفتار لیام نبود.
اما پرسید:
«و فکر میکنی این آدم همونیه؟»
لیام گفت:
«مطمئنم.»
اما نفس عمیقی کشید.
«پس چرا منو وارد این ماجرا کردی؟»
لیام سریع جواب داد:
«من نخواستم.»
«پس چی؟»
لیام گوشیش رو به اما داد.
روی صفحه، همون عکسهایی بود که برای اما فرستاده شده بود.
اما با دیدنشون گفت:
«این عکسها رو از کجا آورده؟»
لیام گفت:
«مشکل همینجاست.»
اما بهش نگاه کرد.
لیام ادامه داد:
«این عکسها قبل از اینکه من حتی تو رو بشناسم گرفته شدن.»
اما خشکش زد.
«یعنی... یکی قبل از آشنایی ما منو زیر نظر داشته؟»
لیام چیزی نگفت.
همون لحظه گوشی اما زنگ خورد.
شماره ناشناس.
اما جواب داد.
هیچ صدایی نمیاومد.
فقط صدای نفس کشیدن.
«الو؟»
سکوت.
اما دوباره گفت:
«کی هستی؟»
این بار صدای یه دختر از اون طرف خط اومد:
«اما...»
اما با شنیدن صدا، قلبش فرو ریخت.
چون اون صدا رو میشناخت.
خیلی خوب هم میشناخت.
گوشی از دستش افتاد.
لیام سریع پرسید:
«کی بود؟»
اما با صدای لرزون گفت:
«اون...»
لیام نزدیکتر شد.
«کی؟»
اما به لیام نگاه کرد و گفت:
«همون دختری که گفتی ناپدید شده...»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد اما آروم گفت:
«زنگ زد.»
لیام کاملاً بیحرکت موند.
اما گوشی رو برداشت.
صفحه هنوز روشن بود.
شماره ناشناس دوباره پیام داده بود:
«حالا میفهمی چرا بهت گفتم به لیام اعتماد نکنی؟»
لیام پیام رو دید.
این بار برخلاف همیشه...
واقعاً ترسیده بود.
و فقط یک جمله گفت:
«اما... از اینجا به بعد هر چی گفتم، بدون سؤال انجام بده.»
اما پرسید:
«چرا؟»
لیام به سمت خیابون نگاه کرد.
«چون اون دختر قرار نیست فقط زنگ بزنه.»
#پشت غرورت
اما هنوز به خیابون خیره شده بود.
ماشین دیگه دیده نمیشد.
آروم دستش رو از دست لیام کشید.
«تو از کجا میدونستی؟»
لیام جواب نداد.
اما عصبیتر شد.
«لیام، دارم با تو حرف میزنم.»
لیام نگاهش کرد.
«چون قبلاً هم این اتفاق افتاده.»
اما مکث کرد.
«برای کی؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«برای یکی که برام مهم بود.»
اما با تعجب نگاهش کرد.
«چی سرش اومد؟»
لیام نگاهش رو از اما گرفت.
«ناپدید شد.»
اما چیزی نگفت.
برای اولین بار، اون غرور همیشگی توی رفتار لیام نبود.
اما پرسید:
«و فکر میکنی این آدم همونیه؟»
لیام گفت:
«مطمئنم.»
اما نفس عمیقی کشید.
«پس چرا منو وارد این ماجرا کردی؟»
لیام سریع جواب داد:
«من نخواستم.»
«پس چی؟»
لیام گوشیش رو به اما داد.
روی صفحه، همون عکسهایی بود که برای اما فرستاده شده بود.
اما با دیدنشون گفت:
«این عکسها رو از کجا آورده؟»
لیام گفت:
«مشکل همینجاست.»
اما بهش نگاه کرد.
لیام ادامه داد:
«این عکسها قبل از اینکه من حتی تو رو بشناسم گرفته شدن.»
اما خشکش زد.
«یعنی... یکی قبل از آشنایی ما منو زیر نظر داشته؟»
لیام چیزی نگفت.
همون لحظه گوشی اما زنگ خورد.
شماره ناشناس.
اما جواب داد.
هیچ صدایی نمیاومد.
فقط صدای نفس کشیدن.
«الو؟»
سکوت.
اما دوباره گفت:
«کی هستی؟»
این بار صدای یه دختر از اون طرف خط اومد:
«اما...»
اما با شنیدن صدا، قلبش فرو ریخت.
چون اون صدا رو میشناخت.
خیلی خوب هم میشناخت.
گوشی از دستش افتاد.
لیام سریع پرسید:
«کی بود؟»
اما با صدای لرزون گفت:
«اون...»
لیام نزدیکتر شد.
«کی؟»
اما به لیام نگاه کرد و گفت:
«همون دختری که گفتی ناپدید شده...»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد اما آروم گفت:
«زنگ زد.»
لیام کاملاً بیحرکت موند.
اما گوشی رو برداشت.
صفحه هنوز روشن بود.
شماره ناشناس دوباره پیام داده بود:
«حالا میفهمی چرا بهت گفتم به لیام اعتماد نکنی؟»
لیام پیام رو دید.
این بار برخلاف همیشه...
واقعاً ترسیده بود.
و فقط یک جمله گفت:
«اما... از اینجا به بعد هر چی گفتم، بدون سؤال انجام بده.»
اما پرسید:
«چرا؟»
لیام به سمت خیابون نگاه کرد.
«چون اون دختر قرار نیست فقط زنگ بزنه.»
- ۱۰۹
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط