{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p23
گلوله با صدای تیزی در اتاق پیچید.

جونگ‌کوک حتی فرصت نکرد واکنش نشان بدهد. دستش لرزید و چند قدم عقب رفت، بعد تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.

«آه...»

تهیونگ برای لحظه‌ای خشکش زد.

مأمور اسلحه را پایین آورد، رنگش پریده بود.

«خطا رفت... لعنتی!»

و قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، از در فرار کرد.

تهیونگ فوراً کنار جونگ‌کوک زانو زد.

«جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک به دستش نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت:

«آلفا...»

تهیونگ دستش را با احتیاط گرفت.

«نگام کن.»

چشم‌های جونگ‌کوک پر از اشک شد.

«من... می‌ترسم.»

تهیونگ فک‌اش را محکم کرد.

«پزشک! همین الان!»

یکی از مأموران با عجله بیرون دوید.

تهیونگ نگاهش را از جونگ‌کوک نگرفت.

«به من نگاه کن. هنوز اینجایی.»

جونگ‌کوک لب‌هایش را به هم فشرد.

«تو... عصبانی‌ای؟»

تهیونگ با صدایی بسیار آرام گفت:

«بعداً.»

«از من؟»

«نه.»

مکث کرد.

«از کسی که بهت آسیب زد.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.

«فقط... نذار دوباره منو ببرن.»

تهیونگ برای چند ثانیه ساکت ماند.

بعد دست سالم جونگ‌کوک را گرفت.

«دیگه هیچ‌کس بدون اجازه‌ی من بهت نزدیک نمی‌شه.»

و این بار، لحنش شبیه دستور یک ارباب نبود.

شبیه قولی بود که قصد داشت به هر قیمتی نگهش دارد.
پزشک‌ها زخم را تمیز کردند، گلوله را خارج کردند و بخیه زدند. بعد از اطمینان از اینکه خونریزی کنترل شده، وسایلشان را جمع کردند.

جونگ‌کوک هنوز بی‌حال بود و سر و کمرش روی بازوهای تهیونگ قرار داشت. رنگ صورتش پریده بود و پلک‌هایش سنگینی می‌کرد.

چند لحظه بعد، آرام چشم باز کرد.

«آلفا...»

تهیونگ پایین را نگاه کرد.

«بیداری؟»

جونگ‌کوک با صدای ضعیف پرسید:

«چطوری پیدام کردی...؟»

مکث کرد و با تعجب ادامه داد:

«عمارت خیلی بزرگه...»

تهیونگ چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد سرد جواب داد:

«تو رو پیدا نکردم.»

جونگ‌کوک گیج نگاهش کرد.

«پس...؟»

«رایحت.»

چشم‌های جونگ‌کوک کمی بازتر شد.

تهیونگ ادامه داد:

«شکوفه‌ی گیلاس وقتی ترسیدی، تمام راهرو رو پر کرده بود.»

جونگ‌کوک آهسته گفت:

«پس گرگم...»

«آره.»

«اون پیدات کرد؟»

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

«نه.»

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

«پس کی؟»

تهیونگ برای لحظه‌ای سکوت کرد.

«من.»

جونگ‌کوک لبخند بسیار کمرنگی زد.

«چرا؟»

تهیونگ ابرویش را در هم کشید.

«چرا چی؟»

«چرا خودت دنبالم گشتی؟»

تهیونگ جواب فوری نداد.

جونگ‌کوک با خستگی چشم‌هایش را بست.

«فکر کردم... فقط یه قرارداد بودم.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«قراردادها رو وقتی گم می‌شن، شخصاً پیدا نمی‌کنم.»

جونگ‌کوک آهسته خندید؛ اما خنده‌اش از درد نصفه ماند.

تهیونگ فوراً گفت:

«نخند.»

«باشه...»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جونگ‌کوک خیلی آرام گفت:

«پس... پیدام کردی.»

تهیونگ دستش را کمی محکم‌تر گرفت.

«آره.»

«خوبه...»

پلک‌های جونگ‌کوک دوباره پایین افتاد.

«چون نمی‌خواستم اون مرد منو ببره پیش جیا...»

تهیونگ نگاهش سرد شد.

«نمی‌بره.»

جونگ‌کوک دیگر پاسخی نداد.

و در سکوت، سرش را کمی بیشتر به بازوی تهیونگ تکیه داد.

این بار تهیونگ او را کنار نزد.
دیدگاه ها (۰)

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط