رمان جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت اول
از دید هیلی
صبح یک شنبه دوباره با صدای خانم میلر که غر می‌زد و می‌گفت که من خیلی تنبلم و نباید انقد بخوابم بیدار شدم و چهره ی اخموی خانم میلر رو دیدم
(نکته:خانم میلر یکی از پرستار های یتیم خونه ایه که هیلی توش بزرگ شده)
اما خب اون که نمیدونه من شبا به جای خوابیدن نقاشی میکشم من عاشق نقاشی کشیدنم واسه همین شبا بیدار میمونم تا تخیلاتم رو نقاشی کنم تخیلاتی که توش یتیم نیستم تخیلاتی که توش قدرت دارم
خانم میلر گفت: هی دختر باز به چی زل زدی پاشو دیگه
گفتم:چشم خانم میلر بیدار شدم الان پا میشم
بلند شدم دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم
به خودم تو آینه نگاه کردم وایی که چقد از این لباس بدم میاد ولی خب چاره چیه
اینجا واسه همینقدرشم باید شکر گذار بود
توی همین فکرا بودم که ضربه ایی به در خورد
گفتم:بفرمایید
خانم میلر درو باز کرد و گفت: خب هیلی مثل اینکه مهمون داری
بعد از این حرفش مردی درشت هیکل که تقریبا اندازه ی یه غول بود وارد شد
مرد موها و ریش بلند و نامرتبی داشت
و یک چتر عجیب در دست ولی آخه چتر اونم تو تابستون به چه کار ادم میاد
از همه ی اینها عجیب تر من هیچ خانواده و فامیلی نداشتم پس این مرد عجیب کیه؟ اینجا چیکار میکنه؟ چرا اومده منو ببینه؟
تو همین فکرا بودم که مرد گفت:سلام هیلی
با لکنت گفتم:س..سل..سلا..سلام
خانم میلر درو بست و رفت.
مرد گفت:اسم من هاگریده.
و اومدم تو رو ببرم هاگوارتز
گفتم:هاگ چی چی اونجا دیگه کجاست یعنی چی
گفت:مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
خندیدم و گفتم:جادوگری؟
جادوگرا مال قصه هان درسته من ۱۱ سالمه ولی احمق که نیستم
گفت:دو دقیقه بشین سر جات و ساکت باش بچه من خودم همه چی رو واست توضیح میدم
جادوگرا واقعین
ولی برای اینکه ماگلا مثل گذشته سعی نکنن مارو بکشن ما مخفی شدیم
وسط حرفش پریدم و گفتم:ماگل دیگه چیه؟
گفت:ماگل آدمایی که حتی یه قطره خون جادویی ندارن و کاملا معمولین
ادامه داد:تو هم جادوگری مامان بابات جادوگر بودن ولی چون آدمای خوبی نبودن رفت ازکابان ازکابان زندان جادوگراست.
و خب تو هم چون کس دیگه ایی رو نداشتی به خواست دامبلدور توی یتیم خونه بزرگ شدی
مخم داشت سوت می‌کشید ولی آخه چجوری ممکنه من جادوگر عمرا
نه این یارو احتمالا دیونه ایی چیزیه یا داره منو تست میکنه
میخواستم بهش بگم چرت نگو من این چرندیاتو باور نمیکنم اما بر خلاف میلم فقط تونستم بپرسم:چی داری میگی؟آدمای خوبی نبودن؟اصن دامبلدور کیه؟
گفت:پدرت سیریوس بلک کسی بود که ۱۳ نفرو توی یه میدون کشت اون برای اسمشو نبر کار میکرد
و
مادرت کاترین ریدل خواهر اسمشو نبر که میشه گفت اندازه موهای سرش ادم کشته
گفتم:چییی؟ اینا واقعیت نداره جادو واقعیت نداره
اصن اسمشو نبر کیه؟
گفت: میخوای یه چشمه از جادو رو نشونت بدم
گفتم :آره
چتر عجیبی که تو دستش بود تکون داد
و باورت نمیشه دفتر نقاشی ایی که روی میز بود پرواز کرد و به سمت ما اومد
باورم نمیشد میخواستم جیغ بزنم چجوری ممکنه
زبونم بند اومده بود
این...این...........این یعنی چیزایی که راجب خانوادم گفته بود هم درسته
نگاهش کردم
باید چیزای بیشتری می فهمیدم گفتم:بیشتر بگو راجب جادو اون یارو اسمشو نبر و دامبلدور وخانوادم بیشتر بگو
گفت: اسمشو نبر بدترین شرورترین بی رحم ترین جادوگر دنیاست که خداروشکر الان دیگه به لطف هری پاتر قدرتشو از دست داده
یه کتاب از توی جیب غول پیکرش در آورد و داد بهم
گفت همه چیزایی که لازمه راجب اسمشو نبر دامبلدور و هری پاتر و خانواده ات بدونی تو این نوشته
چهار شنبه میام دنبالت تا بریم وسایل لازم برای هاگوارتز رو بخریم
خداحافظ دختر جون تا چهار شنبه
و منو با اونهمه شک و تردید و تعجب تنها گذاشت
چهارشنبه
بلخره روزی که هاگرید گفته بود رسید دقیقا همون روز کتابی که بهم داده بودو تموم کرده بودم
همه چی خیلی عجیب بود ولدمورت که مردم از ترس اسمشو به زبون نمیارن اون دایی من بود
واقعا عجیبه
و
مادرم
مادرم کسی که پر درد ترین مرگ هارو نسیب قربانی هاش می‌کرد خواهر بدنام ترین جادوگر دنیا.
پدرم که ۱۳ نفرو تو یه میدون کشته بود و همون جا وایستاده بود و می‌خندید
و اون پسر
هری پاتر
هری پاتر پسری که شرورترین و قوی ترین جادوگر دنیا رو وقتی یک سالش بود از بین برده بود و خودش فقط یک زخم صاعقه شکل داشت
اگه اگه اگه اگه هری نبود یعنی الان منم مثل خانوادم بودم؟
یعنی ولدمورت به کشتن آدمای بی گناه ادامه میداد؟
مادرم به شکنجه کردن آدما بعد کشتنشون ادامه میداد؟
پدرم، پدرم چی؟
یعنی منم مثل اونا میشدم؟
همه چی واسم خیلی نا واضحه
جادوگران همسنم وقتی برم هاگوارتز اونا ازم متنفر میشن؟
بدون اینکه بدونن من مثل خانواده ام نیستم
اره
حقم دارن
خانواده من خانواده های زیادی رو از هم پاشونده و در آخر
نابود شده
دیدگاه ها (۰)

ذوق فراوان

🎀 BTS Reaction | وقتی میگی «جز من با یکی دیگه‌ای» 😳نامجون:«چ...

True Love②③فردا(شب) تهیونگصدای زنگ در رو شنیدمو رفتم در رو ب...

My dady پارت⑤_بد نیست+هییی چی میگی اون خوشگلترین دختر تو کلا...

پارت ۴۹

فقط یه دوست معمولی پارت 4داشتم کتابم رو باز می‌کردم که صدای ...

Part ³⁵ویو لیلی= اخه مادر من مگه من دستگاه زن یابم ؟ که زود ...

Enemys Embrsce [ part 39 ]

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط