پارت ۴۹
نفسم تو سینهم حبس شد. ژان وی داشت مستقیم به اصل ماجرا اشاره میکرد.
· م... من نمیدونم دربارهی چی حرف میزنی. خانوادهی من یه خانوادهی معمولی بودن.
× معمولی؟ چقدر ساده لوح! هرکسی حاضره بخاطر خون توی رگ هات بخوادت
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، صدای زنگ یه زنگوله تو سالن پیچید. همه ساکت شدن. مجری روی سِن رفت.
؛ خانمها و آقایان، وقتِ رونماییِ بزرگِ امشب فرا رسیده. اثری که سالها در خفا نگهداری شده بود.
پردهها کنار رفت. روی یه پایهی نوری، یه تابلوی نقاشی قدیمی قرار داشت. یه نقاشی از یه زن با موهای تیره و چشمهای معصوم. یه زن که من کاملاً میشناختمش. اون زن، شباهت عجیبی به من داشت.
همه زمزمه کردن. ژان وی بهم نگاه کرد.
× این نقاشی، مال پنجاه سال پیشه. اسمش «بانوی سایهها»ست. و میگن هر کسی که شبیه این زن باشه، وارثِ یه رازه. رازی که کل این شهر رو زیر و رو میکنه.
پاهام شل شد. میخواستم فرار کنم. ولی ژان وی بازوم رو گرفت.
× کجا؟ تازه شروع شده.
دستم رو بردم سمت گردنبندم. دکمهی اضطراری. فقط یه فشار...
قبل از اینکه فشار بدم، یه صدای بلند و سرد از انتهای سالن اومد.
& دستت رو از زنم بردار.
ژان وی برگشت. تهیونگ ماسکش رو برداشته بود. تو نور لوسترها ایستاده بود. با یه اسلحه تو دستش.
& گفتم دستت رو بردار. یا همینجا، جلوی همهی مهمونهات، مغزت رو میپاشم روی این نقاشیِ باارزشت.
ژان وی خندید. آروم.
× تو نمیتونی اینجا شلیک کنی. همهی این آدمها شاهدِ یه قتل میشن.
& فکر میکنی برام مهمه؟
سکوت مرگباری سالن رو گرفت. ژان وی دستش رو از بازوم برداشت.
× خب. باشه. ولی بدون که این فقط یه تاخیر بود.
تهیونگ اومد سمتم. دستم رو گرفت و منو کشید سمت خروجی. وقتی از در بیرون اومدیم، هوای سرد شب به صورتم خورد. تهیونگ منو کشید سمت ماشین.
& سوار شو. الان.
· م... من نمیدونم دربارهی چی حرف میزنی. خانوادهی من یه خانوادهی معمولی بودن.
× معمولی؟ چقدر ساده لوح! هرکسی حاضره بخاطر خون توی رگ هات بخوادت
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، صدای زنگ یه زنگوله تو سالن پیچید. همه ساکت شدن. مجری روی سِن رفت.
؛ خانمها و آقایان، وقتِ رونماییِ بزرگِ امشب فرا رسیده. اثری که سالها در خفا نگهداری شده بود.
پردهها کنار رفت. روی یه پایهی نوری، یه تابلوی نقاشی قدیمی قرار داشت. یه نقاشی از یه زن با موهای تیره و چشمهای معصوم. یه زن که من کاملاً میشناختمش. اون زن، شباهت عجیبی به من داشت.
همه زمزمه کردن. ژان وی بهم نگاه کرد.
× این نقاشی، مال پنجاه سال پیشه. اسمش «بانوی سایهها»ست. و میگن هر کسی که شبیه این زن باشه، وارثِ یه رازه. رازی که کل این شهر رو زیر و رو میکنه.
پاهام شل شد. میخواستم فرار کنم. ولی ژان وی بازوم رو گرفت.
× کجا؟ تازه شروع شده.
دستم رو بردم سمت گردنبندم. دکمهی اضطراری. فقط یه فشار...
قبل از اینکه فشار بدم، یه صدای بلند و سرد از انتهای سالن اومد.
& دستت رو از زنم بردار.
ژان وی برگشت. تهیونگ ماسکش رو برداشته بود. تو نور لوسترها ایستاده بود. با یه اسلحه تو دستش.
& گفتم دستت رو بردار. یا همینجا، جلوی همهی مهمونهات، مغزت رو میپاشم روی این نقاشیِ باارزشت.
ژان وی خندید. آروم.
× تو نمیتونی اینجا شلیک کنی. همهی این آدمها شاهدِ یه قتل میشن.
& فکر میکنی برام مهمه؟
سکوت مرگباری سالن رو گرفت. ژان وی دستش رو از بازوم برداشت.
× خب. باشه. ولی بدون که این فقط یه تاخیر بود.
تهیونگ اومد سمتم. دستم رو گرفت و منو کشید سمت خروجی. وقتی از در بیرون اومدیم، هوای سرد شب به صورتم خورد. تهیونگ منو کشید سمت ماشین.
& سوار شو. الان.
- ۷.۶k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط