پارت ۳۱ خواندن بدون لایک و کامنت حرام است
(توی ذهنش، صداها شروع میشوند. تصویرها.)
---
(یادش میآید. ۵ ساله بود. شاید ۶.)
(همان قصر. همان راهروها. ولی برای یک دختر بچه، همه چیز بزرگتر بود. ترسناکتر.)
(توی باغ قدم میزد. دست یه خدمتکار پیر. زنی که اسمش را هم یادش نیست. صورتش را هم نه. فقط یادش است که دستش زبر بود و همیشه میگفت "ساکت باش، حرف نزن، صبر کن".)
(یک هفته بود. شاید هم بیشتر. پدرش را ندیده بود. مادرش را هم نه.)
(نگهبانها آورده بودندش اینجا. یادش نیست از کجا. فقط یادش است که توی یه کالسکه تاریک بود و گریه میکرد و هیچکس جوابش را نمیداد.)
(توی قصر، هیچکس جواب سوالهایش را نمیداد. "پدرم کجاست؟ مادرم کجاست؟ کی میآیند؟ چرا من اینجام؟")
(هیچکس. فقط سکوت. یا "ساکت باش، دختر.")
(آن روز توی باغ داشت راه میرفت. هوا سرد بود. یادش نیست چه فصلی. فقط یادش است که برگها ریخته بودند و درختها لخت بودند.)
(یک گل دید. تنها گل. وسط باغ. سفید. کوچک. خم شد که بچیندش.)
(و چشمانش را بلند کرد.)
(بالا. برج. بلندترین برج قصر. نور کم بود. ولی آن بالا، کسی بود.)
(موهای طلایی. لباس سفید. چشمان آبی.)
(مادرش.)
(دختر کوچک چند ثانیه فقط نگاه کرد. نفسش بند آمده بود. بعد لبهایش حرکت کرد.)
· (در خاطره، صدای بچگی خودش را میشنود) "مامان؟"
(صدایش آرام بود. مطمئن نبود. شاید اشتباه میدید. شاید فقط یک سایه بود.)
(اما آن بالا، مادرش نگاهش را پایین انداخت. لبخند زد. همان لبخند. همانی که توی خاطرههای مبهمش مانده بود.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
---
(یادش میآید. ۵ ساله بود. شاید ۶.)
(همان قصر. همان راهروها. ولی برای یک دختر بچه، همه چیز بزرگتر بود. ترسناکتر.)
(توی باغ قدم میزد. دست یه خدمتکار پیر. زنی که اسمش را هم یادش نیست. صورتش را هم نه. فقط یادش است که دستش زبر بود و همیشه میگفت "ساکت باش، حرف نزن، صبر کن".)
(یک هفته بود. شاید هم بیشتر. پدرش را ندیده بود. مادرش را هم نه.)
(نگهبانها آورده بودندش اینجا. یادش نیست از کجا. فقط یادش است که توی یه کالسکه تاریک بود و گریه میکرد و هیچکس جوابش را نمیداد.)
(توی قصر، هیچکس جواب سوالهایش را نمیداد. "پدرم کجاست؟ مادرم کجاست؟ کی میآیند؟ چرا من اینجام؟")
(هیچکس. فقط سکوت. یا "ساکت باش، دختر.")
(آن روز توی باغ داشت راه میرفت. هوا سرد بود. یادش نیست چه فصلی. فقط یادش است که برگها ریخته بودند و درختها لخت بودند.)
(یک گل دید. تنها گل. وسط باغ. سفید. کوچک. خم شد که بچیندش.)
(و چشمانش را بلند کرد.)
(بالا. برج. بلندترین برج قصر. نور کم بود. ولی آن بالا، کسی بود.)
(موهای طلایی. لباس سفید. چشمان آبی.)
(مادرش.)
(دختر کوچک چند ثانیه فقط نگاه کرد. نفسش بند آمده بود. بعد لبهایش حرکت کرد.)
· (در خاطره، صدای بچگی خودش را میشنود) "مامان؟"
(صدایش آرام بود. مطمئن نبود. شاید اشتباه میدید. شاید فقط یک سایه بود.)
(اما آن بالا، مادرش نگاهش را پایین انداخت. لبخند زد. همان لبخند. همانی که توی خاطرههای مبهمش مانده بود.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۵.۷k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط