عشق خشن من

۲۸


جنگکوک.. بسه آنقدر حرف نزن لذت ببر
و من فقط می‌تونستم ناله کنم دوباره شروع کرد به بوسیدن من از گردن تا نافم رو مکید
حس رهایی داشتم من هم جنگکوک رو دوست داشتم ولی میخواستم از دوست داشتن اون مطمعن شم نمی‌خواستم اولین رابطم این طوری باشه بعد از چند ساعت بخیالم شد و کنارم دراز کشید و گفت
جنگکوک.. میدونستم . خیلی خوشمزه ای .. خیلی حال دادی عشقم
اشکم داشت در میومد انگار هرزه بودم
جنگکوک.. این رو میبخشم همکاری نکردی وقتی ازدواج کردیم دیگه از عشق من به خودت مطمعن شدی خودت باید همکاری کنی مال خودم کردمت رسمی هم مال خودم میشی
نگران نباش
و بعد دستش رو دور کمرم حلقه کرد و خوابید

.........................................ویو صبح.............

صبح با صدای جیغ یک نفر از خواب پریدم بلند شدم دیدم وای خدا جنا هست
هانا.. جنگکوک.. پاشو . پاشو
جنگکوک.. بیدار شدم .. تو اینجا چی کار میکنی . نمیتونی در بزنی
جنا .. داداش شما باهم رابطه دارید
سریع گفتم
هانا.. نه بهم تجاوز کرد
جنا.. چی
جنگکوک.. عشقم من که گفتم من به کسی تجاوز نکردم فقط چیزی که مال خودم بود رو پس گرفتم
جنا.. چی میگید
جنگکوک بلند شد رفت سمت حموم
اه خدا زیر دلم درد می‌کنه
جنا.. توضیح بده
هانا.. همون طور که گفتم هست بهم تجاوز کرد من رو کشوند اتاقش گفت کارت دارم
من هم رفتم و این طوری شد
جنا.. یعنی دوسش نداری
هانا.. راستش رو بگم .
جنا.. آره
هانا.. آره دوسش دارم . ولی اول میخواستم مطمعن شم اون واقعا دوستم داره
جنا.. خوبی جایت درد می‌کنه
هانا.. نه زیر دلم درد می‌کنه . اون لباسه رو بده
جنا.. بذار کمکت کنم ببرمت اتاقت دوش بگیری
هانا.. بابام . می چان که بر نگشتن
جنا.. نه و ولی چشم من رو دور دیدید که از این کارا کردید
از خجالت سرم رو پایین گرفتم
هانا.. ممنون که کمکم کردی
جنا .. باید به زن داداشم کمک میکردم
هانا.. حیف که درد دارم وگرنه میزدمت
و بعد از پله ها رفت پایین و من هم رفتم توی اتاقم دوش گرفتم و اومدم بیرون هنوز هم شکممم درد میکرد لباسم رو پوشیدم مومام رو سشوار کشیدم هنوز نم داشت ول کردم و رفتم پایین جنگکوک هم همراه من از پله ها اومد پایین
جنگکوک.. خوبی . درد داری . اگر جایت درد می‌کنه بریم دکتر
هانا.. قرص میخورم
جنگکوک.. برو لباست رو عوض کن بریم دکتر
هانا.. خوبم . درد داشتم قرص میخورم
جنگکوک.. من میرم شرکت . درد داشتی زنگ بزن
جوابش رو ندادم اون هم رفت پایین صبحانهش رو خورد و رفت
دیدگاه ها (۲)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

رمان عشق ممنوع

ادامه پارت ۷۴

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

ذوق فراوان

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

ادامه پارت (۱۴)

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

چند پارتی جیمین پارت ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط