hi
عشق دردنیای اشتباه پارت ❼❷
ااا یونگی ضایع نکن... جونگ سون و جولیت نشستن کنارمون 🦋خب.. تا کجا ی داستان گفتم؟🐱تا اون جا که تهیونگ عاشقت شده 🦋عا.. خب.. ادامه ی بحث.. اون شب بعد از اینکه یونگی اومد به قصر ما برگشتیم خونه ی خودمون.. همه چی خوب بود... اینکه اینکه.. سوهی.. نقشه ی شومی کشید، 🐺اوووو فلش بک به قدمی یک هفته ی بعد ویو هانا منو یونگی صمیمی تر شدیم احساسات واضح تری نسبت به هم داریم.. یونگی تغییر کرده.. سرد نیست. امروز اومدیم به قصر.. کنن خیر دار شدیم که حال پادشاه خیلی بده منو جونگ کوک تو حیاط منتظریم.. چون راهمون ندادن.. جونگ کوک پیشنهاده داد بهم شمشیر زنی یاد بده.. له کمک جیمین و یونگی کمالات اسب سواری رو باد گرفته بودم ایده ی خوبی بود قبول کردم رفتیم تو سالن تمرین.. یه عالمه کمان شمشیر، نیزه. نانچیکو و وسایلی که نمیپرستید چیه اونجا بود جونگ کوک یه شمشیر چوب پرت کرد سمتم گفت🐰بیا با این شروع کنیم. شمشیر رو گرفتم و گارد گرفتم 🦋اینطوری باید دستم بگیرم؟ 🐰افرین.. دقیقا همین طوری فقط با شمشیر از صورتت دفاع کن.. بیارش بالا تر. شمشیر چوبی رو اوردم بالا تر 🐰همون طوری خوبه.. خب.. بیا یه فن یادت بدم. جونگ کوک شمشیر رو خیلی ماهرانه حرکت میداد و باهاش حرکتی به شدت ظریف و بی نقص رو به نمایش گذاشت که م شمشیر چوبی خورد به گردنم.. بی شک اگر شمشیر واقعی بود زخم میشد.. البته اون خیلی محکم نزد🐰خیلی خب.. نوبت توعه. سعی کردم حرکات جونگ کوک رو تکرار کنم اروم این کار رو میکردم و این خجالت زدم میکرد جونگ کوک تشویقم میکرد بعد از چند بار تکرار کردن تونستم با سرعت انجامش بدم طوری که جونگ کوک نفهمید 🐰هی... دختر تو معرکه ایییی.. اول کاری ولی خیلی خوب اجرا کردیی🦋مهم استاده( خنده )🐰اون که صد البته /چند تا فن دبگه برای دفاع و حمله بهم یاد داد.. 🐰خیلی خب. حالا بیا مبارزه.. 🦋ولی.. 🐰نترس.. چیزی نیست. شورا کردین به مبارزه تا جای ممکن بهش ضربه میزدم ونمیذاشتم شمشیر به بدنم بخوره.. تورب حرکت اخر اومدم شمشیر رو بزارم زیر گردنش که شمشیرم رو گرفت و به میت خودش کشید و.. نه. نمیخوام.. لبام به لباش خورد کوک تعادلش رو ز دست داد و افتادیم زمین.. سریع جوتگح وک رو کنار زدم و از جام بلند شدم.. به دور و بر نگاه کردم.. قبرم... کنده اس.. یونگی مارو دید.. چشماش خشمگینه.. منو میترسونه. یونگی اومد سمتم دیتم رو گرفت و بعد از نگاه کوتاهی به جونگ کوک به میت اتاقش رفت دیتم داشت توی دستای مردونه اش له میشد.. دیتام از بس فشار داده به سفیدی میزنه.. اگر حرف بزنم بدتر میشه.. در رو وا کرد و وارد اتاق شد ک بودنم به دیوار و گلوم رو گرفت.. فشار میداد به دستاش چنگ میزدم ولی فایده نداشت 🐱به من خیانت میکنی.. اونم با برادرم.. ؟ 🦋یو.. یونگی.. به خدا
ااا یونگی ضایع نکن... جونگ سون و جولیت نشستن کنارمون 🦋خب.. تا کجا ی داستان گفتم؟🐱تا اون جا که تهیونگ عاشقت شده 🦋عا.. خب.. ادامه ی بحث.. اون شب بعد از اینکه یونگی اومد به قصر ما برگشتیم خونه ی خودمون.. همه چی خوب بود... اینکه اینکه.. سوهی.. نقشه ی شومی کشید، 🐺اوووو فلش بک به قدمی یک هفته ی بعد ویو هانا منو یونگی صمیمی تر شدیم احساسات واضح تری نسبت به هم داریم.. یونگی تغییر کرده.. سرد نیست. امروز اومدیم به قصر.. کنن خیر دار شدیم که حال پادشاه خیلی بده منو جونگ کوک تو حیاط منتظریم.. چون راهمون ندادن.. جونگ کوک پیشنهاده داد بهم شمشیر زنی یاد بده.. له کمک جیمین و یونگی کمالات اسب سواری رو باد گرفته بودم ایده ی خوبی بود قبول کردم رفتیم تو سالن تمرین.. یه عالمه کمان شمشیر، نیزه. نانچیکو و وسایلی که نمیپرستید چیه اونجا بود جونگ کوک یه شمشیر چوب پرت کرد سمتم گفت🐰بیا با این شروع کنیم. شمشیر رو گرفتم و گارد گرفتم 🦋اینطوری باید دستم بگیرم؟ 🐰افرین.. دقیقا همین طوری فقط با شمشیر از صورتت دفاع کن.. بیارش بالا تر. شمشیر چوبی رو اوردم بالا تر 🐰همون طوری خوبه.. خب.. بیا یه فن یادت بدم. جونگ کوک شمشیر رو خیلی ماهرانه حرکت میداد و باهاش حرکتی به شدت ظریف و بی نقص رو به نمایش گذاشت که م شمشیر چوبی خورد به گردنم.. بی شک اگر شمشیر واقعی بود زخم میشد.. البته اون خیلی محکم نزد🐰خیلی خب.. نوبت توعه. سعی کردم حرکات جونگ کوک رو تکرار کنم اروم این کار رو میکردم و این خجالت زدم میکرد جونگ کوک تشویقم میکرد بعد از چند بار تکرار کردن تونستم با سرعت انجامش بدم طوری که جونگ کوک نفهمید 🐰هی... دختر تو معرکه ایییی.. اول کاری ولی خیلی خوب اجرا کردیی🦋مهم استاده( خنده )🐰اون که صد البته /چند تا فن دبگه برای دفاع و حمله بهم یاد داد.. 🐰خیلی خب. حالا بیا مبارزه.. 🦋ولی.. 🐰نترس.. چیزی نیست. شورا کردین به مبارزه تا جای ممکن بهش ضربه میزدم ونمیذاشتم شمشیر به بدنم بخوره.. تورب حرکت اخر اومدم شمشیر رو بزارم زیر گردنش که شمشیرم رو گرفت و به میت خودش کشید و.. نه. نمیخوام.. لبام به لباش خورد کوک تعادلش رو ز دست داد و افتادیم زمین.. سریع جوتگح وک رو کنار زدم و از جام بلند شدم.. به دور و بر نگاه کردم.. قبرم... کنده اس.. یونگی مارو دید.. چشماش خشمگینه.. منو میترسونه. یونگی اومد سمتم دیتم رو گرفت و بعد از نگاه کوتاهی به جونگ کوک به میت اتاقش رفت دیتم داشت توی دستای مردونه اش له میشد.. دیتام از بس فشار داده به سفیدی میزنه.. اگر حرف بزنم بدتر میشه.. در رو وا کرد و وارد اتاق شد ک بودنم به دیوار و گلوم رو گرفت.. فشار میداد به دستاش چنگ میزدم ولی فایده نداشت 🐱به من خیانت میکنی.. اونم با برادرم.. ؟ 🦋یو.. یونگی.. به خدا
- ۱۱.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط