افسانه یک ژنرال

#افسانه‌ـــ‌یک‌‌ـــ‌ژنرال


پارت سیزدهم 🍀




رن از درون می‌لرزید اما سعی میکرد قوی باشد به سختی تمام شجاعتش را جمع کرد و گفت :« آقا ممنونم که کمکم کردید میشه ...میشه لطفا بذارید برم ؟ مادربزرگم منتظرمه اون به من احتیاج داره لطفا بذارید برم »

اما کیلب حتی از گوشه چشم هم او را ننگرید و با آرامش رن را به سمت خروجی هدایت کرد .

رن کم مانده بود اشکش دربیاید ، وقتی به ماشین مدل بالا و غول پیکر کیلب رسیدند روح از تنش خارج شد .

شروع به تقلا نمود اما دستان آهنین کیلب همچون سیم های خار دار دور مچ های ظریفش قفل شد و به زور او را سوار ماشین کرد و کمربندش را بست .


دقایقی بعد کنار رن جا گرفت و بدون اینکه کلامی بر لب آورد ساعت ها رانندگی کرد .

بعد از ساعت ها به روستا رسیدند جایی که رن زندگی میکرد .

یک مکان دور افتاده از مرکز شهر ، تقریبا کسی در آنجا زندگی نمی‌کرد و معمولا با واژه هایی مانند تسخیر شده توصیف میشد .

رن از اینکه کیلب او را دقیقا به خانه اش آورده بود و آدرس دقیق را می دانست متعجب و شوکه شده بود .

با ترس چشمان خوش رنگ و جنگلینش را به چشمان بازیگوش کیلب داد . اما جرعت اینکه سوالش را به زبان آورد را نداشت ....

گویا که خوشش آمده بود از اینکه رن را شوکه کند .
با این حال در چشمان خوش رنگ ، گونه های گیلاسی گون ، لرزشه خفیف تن رن غرق شد .
اگر کمی دیگر در این حالت به او خیره میماند کیلب نمی‌توانست تضمین کند که او را با خود به خانه اش نبرد و تصاحبش نکند و در تن ظریف رن ....
سرش را تکان داد این افکار خوب نبود نه الان که باید رن می‌رفت و دقیقا خودش وسط ماموریت بود . نه تا وقتی که کاری که باید را میکرد . نه تا زمانی که امنیت رن تایید نمیشد .
وقتی امینت دخترکش تایید میشد آن زمان می‌توانست او را با اجبار هم که شده با خود ببرد و باید به خودش اطمینان میداد که قرار نیست به آرامی با او برخورد کند !
آن زمان تمام دخترکش برای خودش است و تن دخترک اسیر تن او...
نیشخندی مرموز و بازیگوشی زد جوری شیطان گونه بود که رن را بیشتر ترساند . با صدای شیرین دخترکش افکارش را کنار گذاشت .

رن با صدایی لرزاند گفت :« آ...آقا ببخشید و مم...ممنونم که من رو آوردید ! می....میشه ق...قفل مرکزی رو باز کنید تا...تا برم ؟!»

از ترس به لکنت افتاده بود و کنترلی روی لرزش صدا و باقیه اندامش نداشت .
در مقابل کیلب از جوجه نیز کوچک تر به نظر می‌رسید.
اندام لرزان و لاغرو نحیف او کجا و تن پر عضله و قدرتمند کیلب کجا ....

قطعا نمی‌توانست با او مقابله کند و در ذهن هزاران سناریو وحشتناک و شیطانی ساخت اما با حرف کیلب و کاری که انجام داد در دل دختر ترس جایش را به وحشت داد ...
دیدگاه ها (۸)

ادامه پارت ۷۴

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

دختر و پارتی

پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بودچند هفته گذشت.یورا سعی...

Part²⁸که ناگهان گوشه‌ی استخر ات رو دید.دختر زانوهایش را بغل ...

یه نفر توی مهمونی به بچه‌تون می‌گه «مامانتو می‌برم!» و همه م...

قولی که شکستی 💗ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع هم...

سناریو(درخواستی):وقتی دختره غش می‌کنه و بیهوش میشه : نامجون:...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:10-تهیونگ! تهیونگ بیدار شو!با صدای جونگ...

فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر زنگ ورزش که خورد، همه با سروص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط