پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بود
پارت ۴۶ — چیزی که از او باقی مانده بود
چند هفته گذشت.
یورا سعی میکرد زندگی تازهاش را ادامه بدهد.
صبحها به زن صاحبخانه کمک میکرد، گاهی به بازار کوچک روستا میرفت و عصرها بیشتر وقتش را کنار پنجره میگذراند.
اما بدنش مثل قبل همراهی نمیکرد.
تبها بیشتر شده بودند.
گاهی وسط کار مجبور میشد بنشیند تا سرگیجهاش کمتر شود. شبها هم خوابش نمیبرد؛ انگار آن روزهای زندان هنوز تمام نشده بودند.
زن مسن چند بار گفت:
«باید بری درمانگاه.»
یورا هر بار جواب میداد:
«چیزی نیست. خوب میشم.»
ولی خودش هم دیگر مطمئن نبود.
---
یک روز وقتی برای آوردن آب رفته بود، ناگهان مجبور شد کنار دیوار بنشیند.
چند دقیقه همانجا ماند.
بعد آرام دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
داغ بود.
با خودش گفت:
«فقط خستگیه...»
اما این بار حتی خودش هم باورش نکرد.
---
در پایتخت، یونگی مشغول جلسهای بود که نامهی دیگری به دستش رسید.
این یکی کوتاهتر بود.
«وضعیت یورا مناسب نیست. تبهای مکرر و ضعف شدید دارد.»
دست یونگی روی کاغذ ثابت ماند.
یکی از فرماندهان چیزی پرسید، اما او جواب نداد.
جینوو متوجه شد.
«چی شده؟»
یونگی نامه را به او داد.
جینوو بعد از خواندنش گفت:
«باید بری.»
یونگی آهسته جواب داد:
«نمیتونم.»
«چرا؟»
«حکم پادشاه هنوز سر جاشه.»
جینوو گفت:
«اما اون داره مریض میشه.»
یونگی چیزی نگفت.
فقط نامه را دوباره گرفت و آنقدر محکم نگهش داشت که کاغذ مچاله شد.
---
همان شب، یورا کنار پنجره نشسته بود.
روی میز جلویش یک کاغذ سفید بود.
قلم را برداشت.
مدت زیادی فکر کرد.
بعد نوشت:
«یونگی، امیدوارم خوب باشی.»
چند ثانیه به جمله نگاه کرد.
ادامه داد:
«من اینجا خوبم. نگران نباش.»
مکث کرد.
بعد لبخند تلخی زد و کاغذ را مچاله کرد.
چون هر دو جمله دروغ بودند.
یورا دیگر نمیتوانست وانمود کند که حالش خوب است.
اما هنوز یک چیز را نمیخواست قبول کند:
اینکه شاید آن بیماری، فقط یک خستگی ساده نباشد.
چند هفته گذشت.
یورا سعی میکرد زندگی تازهاش را ادامه بدهد.
صبحها به زن صاحبخانه کمک میکرد، گاهی به بازار کوچک روستا میرفت و عصرها بیشتر وقتش را کنار پنجره میگذراند.
اما بدنش مثل قبل همراهی نمیکرد.
تبها بیشتر شده بودند.
گاهی وسط کار مجبور میشد بنشیند تا سرگیجهاش کمتر شود. شبها هم خوابش نمیبرد؛ انگار آن روزهای زندان هنوز تمام نشده بودند.
زن مسن چند بار گفت:
«باید بری درمانگاه.»
یورا هر بار جواب میداد:
«چیزی نیست. خوب میشم.»
ولی خودش هم دیگر مطمئن نبود.
---
یک روز وقتی برای آوردن آب رفته بود، ناگهان مجبور شد کنار دیوار بنشیند.
چند دقیقه همانجا ماند.
بعد آرام دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
داغ بود.
با خودش گفت:
«فقط خستگیه...»
اما این بار حتی خودش هم باورش نکرد.
---
در پایتخت، یونگی مشغول جلسهای بود که نامهی دیگری به دستش رسید.
این یکی کوتاهتر بود.
«وضعیت یورا مناسب نیست. تبهای مکرر و ضعف شدید دارد.»
دست یونگی روی کاغذ ثابت ماند.
یکی از فرماندهان چیزی پرسید، اما او جواب نداد.
جینوو متوجه شد.
«چی شده؟»
یونگی نامه را به او داد.
جینوو بعد از خواندنش گفت:
«باید بری.»
یونگی آهسته جواب داد:
«نمیتونم.»
«چرا؟»
«حکم پادشاه هنوز سر جاشه.»
جینوو گفت:
«اما اون داره مریض میشه.»
یونگی چیزی نگفت.
فقط نامه را دوباره گرفت و آنقدر محکم نگهش داشت که کاغذ مچاله شد.
---
همان شب، یورا کنار پنجره نشسته بود.
روی میز جلویش یک کاغذ سفید بود.
قلم را برداشت.
مدت زیادی فکر کرد.
بعد نوشت:
«یونگی، امیدوارم خوب باشی.»
چند ثانیه به جمله نگاه کرد.
ادامه داد:
«من اینجا خوبم. نگران نباش.»
مکث کرد.
بعد لبخند تلخی زد و کاغذ را مچاله کرد.
چون هر دو جمله دروغ بودند.
یورا دیگر نمیتوانست وانمود کند که حالش خوب است.
اما هنوز یک چیز را نمیخواست قبول کند:
اینکه شاید آن بیماری، فقط یک خستگی ساده نباشد.
- ۱۶۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط