زمستان در دل شومینه

«زمستان در دل شومینه»

اتاق نشیمن خانه شماره ۱۲ میدان گریمولد، زمستان ۱۹۸۹

باد سرد بیرون پنجره زوزه می‌کشید. دانه‌های برف، آهسته روی شیشه‌ها می‌نشستند و در سکوت آب می‌شدند. شومینه‌ای قدیمی در گوشه‌ی اتاق گرمایی ملایم پخش می‌کرد، و نور نارنجی آن روی دیوارهای تاریک و کهنه می‌رقصید.

سیریوس بلک، مردی خسته اما نجیب، روی مبل چرمی نشست. چهره‌اش کمی شکسته‌تر از آن بود که باید باشد، انگار بار سنگینی از گذشته روی شانه‌هایش نشسته بود. اما در آن لحظه، چیزی آرام در آغوشش خوابیده بود که هر زخمی را مرهم می‌کرد: دختر کوچکش، آمبر.

نوزاد با موهایی تیره، صورتی همچون مهتاب، در میان پتو پیچیده شده بود و بی‌صدا نفس می‌کشید. سیریوس نگاهش را از شعله‌ها برداشت و با چشمانی پر از احساس، به او خیره شد.

آهسته در گوشش زمزمه کرد:

«تو دلیل منی برای جنگیدن... برای تحمل کردن همه‌ی تاریکی‌هایی که در دل این دنیا هست، آمبر.»

صدایش گرفت. انگار بغضی در گلو داشت، اما لبخند زد. با انگشتانش به آرامی گیسوان نرم نوزاد را نوازش کرد. نگاهش، نگاه یک پدر عاشق بود؛ کسی که گذشته‌ای تاریک را پشت سر گذاشته اما اکنون، تنها برای یک چیز زنده است: دخترش.

او ادامه داد:

«تو از خانواده‌ای می‌آیی که نامش سنگینه، بلک... ولی بدون، راه تو، مال خودته. من نمی‌خوام بار اشتباهات اجدادمون رو روی دوشت بذارم. تو می‌تونی با قلب خودت انتخاب کنی، با نوری که درونته.»

شعله‌ی شومینه لحظه‌ای بلندتر شد، انگار که پاسخ می‌داد. سیریوس سرش را پایین آورد، پیشانی‌اش را به پیشانی دخترش زد و با صدای خش‌دار گفت:

«قول می‌دم تا آخرین نفس، ازت محافظت کنم.»

و در همان لحظه، نوزاد تکانی خورد و لبخندی بی‌صدا روی لبش نشست. شاید نمی‌فهمید، اما قلب‌هایشان با هم حرف می‌زدند. در سکوتی که تنها گرمای آتش آن را پر کرده بود، پدر و دختر، برای اولین بار واقعاً با هم بودند.

و آن شب، در دل تاریک‌ترین زمستان، نوری کوچک اما بی‌نهایت درخشان در دل سیریوس روشن شد: امید.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

تقدیم به همه دنیام:🫀🫂تير مژگانت دلم را خسته كرد             ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

درخواستی

برادر ناتنی

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

شکر برای صبری که در دلتنگی‌هابه من بخشیدی تا از پا نیفتم.شکر...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

عاشقانه های شبنم

اتاقی که وجود نداشت(part3)روزهای بعد، خانه دیگر به اندازه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط