when silence became a scream p13
نورِ سردِ مهتابیهای راهرو، روی صورتِ یونا که از فرطِ خستگی به سفیدیِ گچ میزد، میتابید. شب قبل، او حتی یک لحظه هم پلک نبسته بود. در آن اتاق کوچکِ انفرادی که جوپ او را مجبور کرده بود شبها در آن تمرین کند، تا مرزِ فروپاشی پیش رفته بود. حالا، در راهروی اصلی کمپانی، همراهِ اعضای استری کیدز ایستاده بود تا کارکنِ مسئول، درِ سالنِ تمرین را باز کند.یونا در حالی که به دیوارِ سردِ راهرو تکیه داده بود، دیگر توانِ ایستادنِ کامل نداشت. چشمهای سیاهش را برای لحظهای بست تا فقط چند ثانیه در دنیایِ تاریکی غرق شود. سرش آرام به جلو خم شد و تارهایِ بلندِ مشکیاش، مثل پردهای، بخشی از صورت و گردنش را پوشاند.لینو، در چند قدمی او ایستاده بود و با بیحوصلگی گوشیاش را چک میکرد. اما وقتی بادِ کولرِ راهرو، دستهای از موهایِ یونا را کنار زد، چشمانش روی گردنِ یونا قفل شد. لینو بیحرکت ماند. در نورِ تندِ راهرو، لکههای بنفش و تیره—زخمی که به وضوح نشان از فشارِ انگشتان داشت—روی پوستِ سفیدِ یونا خودنمایی میکرد. لینو سرش را کج کرد. آیا این هم بخشی از «بازیِ» این دخترِ مرموز بود؟ اما آن اثرات، بیش از حد واقعی و دردناک به نظر میرسیدند.کارکن با عجله کلیدها را آورد. «معذرت میخوام، دیر شد.»
یونا با صدای برخوردِ کلیدها، مثل برقگرفتهها از جا پرید و بلافاصله هودیاش را تا زیرِ چانه بالا کشید، طوری که حتی چشمانش هم به سختی دیده میشد.در سالنِ تمرین، ضربآهنگِ تندِ موسیقی فضا را پر کرده بود. آنها داشتند روی یکی از سختترین قطعاتشان تمرین میکردند. یونا که از کمخوابی و دردهایِ تنبیههایِ دیشبِ جوپ رنج میبرد، سعی میکرد با تمامِ توان حرکت کند.در یک لحظهی حساس از رقص، یونا چرخشی سریع انجام داد و برای یک ثانیه، لبهی هودیِ گشادش بالا رفت. در همان لحظه، چانگبین و لینو که پشتِ سرِ او بودند، شاهد چیزی شدند که قلبشان را برای لحظهای متوقف کرد: پهلویِ یونا، جایی که لباسش بالا رفته بود، کبودیهایِ گسترده و سیاهی داشت که هیچ شباهتی به یک آسیبِ ساده نداشت.بنگچان که جلویِ آیینه در حالِ چک کردنِ حرکات بود، با نگاهی به انعکاسِ یونا در آیینه، متوجهِ تغییرِ حالتِ لینو شد. او به مسیرِ نگاهِ لینو خیره شد و آن لحظه، پوستِ یونا را دید. لرزشی در دلِ بنگچان نشست. این دیگر شایعه نبود. این وحشت بود.موسیقی متوقف شد. یونا بلافاصله گوشهی لباسش را پایین کشید و بدونِ آنکه به کسی نگاه کند، به سمتِ خروجیِ سالن رفت. «میرم آب بخورم.»
یونا با صدای برخوردِ کلیدها، مثل برقگرفتهها از جا پرید و بلافاصله هودیاش را تا زیرِ چانه بالا کشید، طوری که حتی چشمانش هم به سختی دیده میشد.در سالنِ تمرین، ضربآهنگِ تندِ موسیقی فضا را پر کرده بود. آنها داشتند روی یکی از سختترین قطعاتشان تمرین میکردند. یونا که از کمخوابی و دردهایِ تنبیههایِ دیشبِ جوپ رنج میبرد، سعی میکرد با تمامِ توان حرکت کند.در یک لحظهی حساس از رقص، یونا چرخشی سریع انجام داد و برای یک ثانیه، لبهی هودیِ گشادش بالا رفت. در همان لحظه، چانگبین و لینو که پشتِ سرِ او بودند، شاهد چیزی شدند که قلبشان را برای لحظهای متوقف کرد: پهلویِ یونا، جایی که لباسش بالا رفته بود، کبودیهایِ گسترده و سیاهی داشت که هیچ شباهتی به یک آسیبِ ساده نداشت.بنگچان که جلویِ آیینه در حالِ چک کردنِ حرکات بود، با نگاهی به انعکاسِ یونا در آیینه، متوجهِ تغییرِ حالتِ لینو شد. او به مسیرِ نگاهِ لینو خیره شد و آن لحظه، پوستِ یونا را دید. لرزشی در دلِ بنگچان نشست. این دیگر شایعه نبود. این وحشت بود.موسیقی متوقف شد. یونا بلافاصله گوشهی لباسش را پایین کشید و بدونِ آنکه به کسی نگاه کند، به سمتِ خروجیِ سالن رفت. «میرم آب بخورم.»
- ۲.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط