و قلبم دوباره تپید
و قلبم دوباره تپید
part: 3
جونگکوک شروع کرد به دیر آمدن و کم صحبت کردن
ا.ت هر بار که میپرسید
_ تو کجایی؟
جواب میگفت
_ کار داشتم
اما ا.ت بوی عطر متفاوتی در لباسش حس میکرد
دلش میخواست باورش نکند، اما هر روز بیشتر از هم تنها میشد.
در یکی از شبها، جونگکوک در میز شام سرد گفت:
_ من آرزوی پدر شدن دارم. تو... نمیتوانی این کار را برایم بکنی
صدایش مثل یخ بود
ا.ت اشکهایش را فرو خورد و فقط گفت:
_ من نمیخواهم تو رنج بکشی
اما در درونش، چیزی شکسته بود.
شرط:
لایک: 6
کامنت: 7
بازنشر: 3
part: 3
جونگکوک شروع کرد به دیر آمدن و کم صحبت کردن
ا.ت هر بار که میپرسید
_ تو کجایی؟
جواب میگفت
_ کار داشتم
اما ا.ت بوی عطر متفاوتی در لباسش حس میکرد
دلش میخواست باورش نکند، اما هر روز بیشتر از هم تنها میشد.
در یکی از شبها، جونگکوک در میز شام سرد گفت:
_ من آرزوی پدر شدن دارم. تو... نمیتوانی این کار را برایم بکنی
صدایش مثل یخ بود
ا.ت اشکهایش را فرو خورد و فقط گفت:
_ من نمیخواهم تو رنج بکشی
اما در درونش، چیزی شکسته بود.
شرط:
لایک: 6
کامنت: 7
بازنشر: 3
- ۹۴
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط