عشق سبز و صورتی
پارت ۶
دامیان: چشم مادر
و بعد دامیان رفت توی اتاقش و با خودش میگفت:
مادرم هم بهم کمکی نکرد خودم هم که نمیتونم کاری بکنم واقعا من ی بزدلم
همین جوری داشت خودشو سرزنش میکرد که ی فکری به سرش زد
ذهن دامیان: دمیتروس، میتونم از اون کمک بگیرم؟ میدونم که اون هیچوقت به من کمک نمیکنه اما باید برای آنیا همه تلاشمو بکنم
دامیان رفت در اتاق دمیتروس رو زد و گفت: ببخشید مزاحمت شدم میشه بیام تو؟
دمیتروس: همینجا کارتو بگو
دامیان: آخه نمیشه باید رو در رو حرف بزنیم
دمیتروس: بیا تو
دامیان اومد تو و گفت: میدونی که من اخیرا نامزد کردم و چیزه.. خوب من از یکی دیگه خوشم میاد و خیلی خیلی هم دوسش دارم ولی بابا نمیزاره که من بهش برس..
دمیتروس: خوب این چیزا به من چه ربطی داره؟
دامیان: خوب.. من ازت میخوام که کمکم کنی که بتونم بابا رو راضی کنم
دمیتروس: من اصلاً با پدر میونه خوبی ندارم پس نمیتونم کمکی بهت بکنم حالا هم از اتاقم برو بیرون درس دارم
دامیان با نامیدی: باشه خداحافظ
دامیان که از همه چیز به جز آنیا نامید شده بود رفت توی اتاقش، سرشو گذاشت روی تخت و آروم آروم اشک ریخت
(فردا توی مدرسه)
بکی: سلام آنیا چانننن.. او چی شده چرا زیر چشمات گود افتاده
آنیا: سلام بکی، چون دیشب تا دیر وقت فیلم نگاه کردم
بکی:😐
زنگ خورد و همه رفتن سر کلاس
بعد از مدت ها پارت دادم
ما تازه اسباب کشی مون تموم شده و از فردا یا پس فردا بازم فعالیت میکنم
بوس بهتون 😘❤️
دامیان: چشم مادر
و بعد دامیان رفت توی اتاقش و با خودش میگفت:
مادرم هم بهم کمکی نکرد خودم هم که نمیتونم کاری بکنم واقعا من ی بزدلم
همین جوری داشت خودشو سرزنش میکرد که ی فکری به سرش زد
ذهن دامیان: دمیتروس، میتونم از اون کمک بگیرم؟ میدونم که اون هیچوقت به من کمک نمیکنه اما باید برای آنیا همه تلاشمو بکنم
دامیان رفت در اتاق دمیتروس رو زد و گفت: ببخشید مزاحمت شدم میشه بیام تو؟
دمیتروس: همینجا کارتو بگو
دامیان: آخه نمیشه باید رو در رو حرف بزنیم
دمیتروس: بیا تو
دامیان اومد تو و گفت: میدونی که من اخیرا نامزد کردم و چیزه.. خوب من از یکی دیگه خوشم میاد و خیلی خیلی هم دوسش دارم ولی بابا نمیزاره که من بهش برس..
دمیتروس: خوب این چیزا به من چه ربطی داره؟
دامیان: خوب.. من ازت میخوام که کمکم کنی که بتونم بابا رو راضی کنم
دمیتروس: من اصلاً با پدر میونه خوبی ندارم پس نمیتونم کمکی بهت بکنم حالا هم از اتاقم برو بیرون درس دارم
دامیان با نامیدی: باشه خداحافظ
دامیان که از همه چیز به جز آنیا نامید شده بود رفت توی اتاقش، سرشو گذاشت روی تخت و آروم آروم اشک ریخت
(فردا توی مدرسه)
بکی: سلام آنیا چانننن.. او چی شده چرا زیر چشمات گود افتاده
آنیا: سلام بکی، چون دیشب تا دیر وقت فیلم نگاه کردم
بکی:😐
زنگ خورد و همه رفتن سر کلاس
بعد از مدت ها پارت دادم
ما تازه اسباب کشی مون تموم شده و از فردا یا پس فردا بازم فعالیت میکنم
بوس بهتون 😘❤️
- ۶.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط