عشقی حقیقی پارت ۱۱

دامیان:خیلی خوب پس میرم ولی فردا صحبت بیا عمارت
انیا:باشه میام ولی من که راهشو یاد ندارم
دامیان:یه بادیگارد میفرستم دنبالت
انیا خندید و گفت :باشه
ذهن دامیان:وای خدا حالا چیکار کنم تا انیا نباشه غذا از گلوم پایین نمیره
انیا هم که ذهنش دامیان رو خوند و سرخ شد
موقعیت ساعت ۱ نصف شب
دامیان اصلا نمیخوابید چون انیا اون رو بغل ‌رده بود و حسابی داشت خجالت می‌کشید هروقت انیا رو میدید استرس فردا شب رو داشت چون یا پدرش میخواد ملاقات کنه و انیا رو فردا شب میخواد ترک کنه اگه انیا بود دامیان کمتر از پدرش می‌ترسید ولی چاره ای جز اطاعت از پدرش نداشت انیا فرداشب نبود که بخواد به دامیان غذا بده یا دستاش رو بگیره یا بغلش کنه صدای گرمش رو بشنوه اما دامیان الکی استرس داشت انگار قراره اتقاق خیلی بدی بیوفته اما نمیدونست چرا همچین حسی داره انیا رو تو بغلش جا داد و آروم شد اما حسی که بخاطر اینکه قرار اتاق بدی بیوفته هنوز باهاش بود دامیان با خودش گفت
دامیان :فقط برای شام دیگه شامم و میخورم انیا فرداش میاد اینجا جای نگرانی نداره پس باید راحت بخوابم فردا قراره برم پیش پدرم
و دامیان خوابید


یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته که دامیان استرس داره

اینم پارت الان براتون میزارم ادامش رو
دیدگاه ها (۷)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

ادامه دامیان:بیا بریم خونه من باشه انیا:باشه اونا رفتن خونه ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

P28بعد از ورزش زنگ خونه خورد انیا تو راه خوابگاه بود که در ا...

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹³بکی و امیل رفتن در رو روی آنیا و دامیا...

عشقی حقیقی

Anya x Damian پارت۶۰

خب بچه ها من چون دیگهنمی تونم ادامه بدم خواستم که یه خلاصه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط